یک روزی میاید میبینیدم که یک جایی، مثلا تویِ پارکینگ وقتی سرم رو فرمونه، یا رویِ تختم وقتی لایِ کوسن و بالش فرو رفتم، یا زیرِ این میزی که تمامِ نیازمندیهایِ روزانهم روشه، یک جایی همین نزدیکی تو خودم فرو رفتم و سرم، مثلِ یک اناری که از رسیدگی باز شده باشه، ترک خورده و شما خیره میشید به پختگیِ مطبوعِ مغزم و انگشت به دهن میگیرید که عجبا، انقدر دید که بسش شد.