وقتی این پست تمام شد.. نه، اصلا میانههایِ همین پست، نمیدانم، هرجایش که شد، هرجایش که فهمیدید، چشم از این خطوط درهم بردارید و به اطراف نگاه کنید، به هنزلیجاتی که خاک گرفتهاند، به طرحِ چای بر لیوان لبپر، به تهسیگارهایِ بوگرفته، و بو بکشید تهماندهی عطری که بر لباسها مانده، و لمس کنید نرمیِ گردِ نشسته بر قلم خطاطی که مدتهاست در دست نفشردهاید و بترسید!
بترسید از تمامِ آنچه که حولتان کمین کرده، تمامِ این بیجانها که چون رفتن، چون جدایی فرا رسد به زجرِ تو جان میگیرند، و در این قیامتِ دردناک، خاطراتِ تو را فریاد میزنند.. لعنتیها، لعنتیهایِ دوستداشتنیِ من، دوستان خواستنیِ من، حرفم را بفهمید، درد دارد، بچشید، برایِ خاطرِ روزی که هیـــــــــــچ دور نیست، روزی که "او" دیگر نیست، آن محبوبهی آسمانیتان و نمیپیچد صدایِ گرمش در انحنایِ خواستنهاتان و نمیگوید که وه! چه زیبا شدهای در این لباس! –که من، امروز، نفرت دارم از آن لباس-
وای وای ای وای، از خیابانی که باید دور از فشار خواستنی دستهایش طی شود..
از کاغذی که دیگر هرگز به دستنوشتهی او، رنگ نمیگیرد..
از بدنی که دیگر به هرمِ نوازشش جان نمیگیرد..
که اگر این انگشتان، مینویسند هم، از اوست.