من سردم است.. من سردم است.. و گویی هیچگاه گرم نبوده ام*

اصلا انگار من آدم رفتنم ها!
خودم که نمیدانستم. اولترها خیال میکردم یک دیگری هست که میآید، میرود و این میشود یک قصه عاشقانه و درام. آنقدر که میتوانم برایش شعر بگویم و قصه بنویسم. اما حالا که نگاه میکنم همه اش من رفته ام. میبینم این منم که پاک کرده ام…
میبینم یکی را که بودنش را دوست میداشتم، و همین اندکی پیش رهایش کردم.
صادق باشم، در این پست خودفریبی جایز نیست!؟ اوهوم، من رفتم! همین خود خود من، رفتم.
این که چیزی نیست(هست!)، همین هفته پیش بود که جمعی را کلهم به کنار نهادم. اصلا یک وضعیتی.
کمی عقبتر، مادرم بود، کسی که حذف شد.
کمی پیشترش باز یک جماعت دیگر.
همین دو ماه قبل هم یک دسته از رفقا.
حتی آن شب که نشستم پای این لپتاپ و دانه دانه آنها که فالو میکردم را پاک کردم.
میبینم گرچه نمیفهمم این رفتن هایم از چیست.. اصلا از کجا آمده؟ قرار نبود که! نه واقعا اصلا قرار نبود اینطور باشم، قرار نبود که آدمها را پاک کنم، حتی آدمهایی را که دوستشان میداشته ام(میدارم؟). هاه، حالا رفقای باقی جک ساخته اند که فلانی میرود و شش ماه بعد برمیگردد. میخندیم. من هم، میخندم و گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم چند شش ماه دیگر باید؟ گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم که آخر مرا چه میشود؟
من.. این پست را برای چه مینویسم؟ نمیدانم درست. یادم نمیآید یعنی. یا شاید نمیفهمم...
آخ، یک بار امید گفت به زندگی برگشته و یکی یکی آدمهای بلاک شده اش را به آغوش پذیرفته، راستی نکند دارم از زندگی دور میشوم؟ نکند از زندگی دور بشوم؟
من میترسم.
من سردم است.
و انگار یک روزی بوده که گرم بوده ام، یک روز (اما) در گذشته.

*فروغ فرخزاد