خودمونی

سال اول دانشگاه بودم، ترم اول، هنوز یک سال از کامپیوتر خریدنم نگذشته بود، کلاسِ آز کامپیوتر نشسته بودیم و یادم نیست استاد -که خودش دانشجوی فوق بود- سرِ چه موضوعی پیشنهاد داد که از print screen استفاده کنیم. من خیلی جدی گفتم اگر پرینتر نداشته باشیم چی، و اون دوباره حرفش رو تکرار کرد، من هم تکرار کردم تا بالاخره یکی-دو تا از پسرها که ردیف اول نشسته بودند و فهمیده بودند که استاد قضیه را نگرفته گفتند که print screen ربطی به پرینتر نداره و یک دکمه روی کیبورد هست. یادم میآید که خیلی خجالت کشیدم.
حالا اینجا، میخواهم بگویم که میارزید، درس خواندن و کنکور دادن و دانشگاه رفتن و ضایع شدن، همه و همه میارزید به آشناییِ من با print screen!
حالا میدانم پرینت اسکرین چه میکند و میدانم برنامه paint با چه دستوری اجرا میشود و به همین سادگی زندگی خودم را به گا میدهم.
من ضبط میکنم.
اصلا عادت کرده‌ام.
شما نمیدانید اما من میدانم که مثلا آن عکسی که از صفحه آفلاینهایِ یاهو مسنجر همسر سابقم دارم چه ربطی دارد به آن دخترک هم‌ورودی‌ام در دانشگاه که بعد از جداییمان آمد آمار همسر سابقم را گرفت و دیگر خبری از او نشد.
یا مثلا شما اصلا نمیدانید که آن یکی عکس از لایکی که یکی دیگر به پستِ یکی دیگر زده، چه ربطی دارد به دروغی که دوست من به من گفت و بر آن پافشاری کرد و من هرگز به او نگفتم که دروغش را میدانستم.
باز هم براتان بگویم، از این شرلوک هلمزبازیهایِ دردناکم، مثلا تلاقیِ همان لایک و نوت و ساعتِ سیستمم، وای که نمیدانید چه دردی داشت!
خلاصه اینکه امروز وقتی دستم مینوشت pbrush لبم فحشش میداد.