عذرِ بد بودنهایم

تا یک جایی تلاش میکنی، آدمها را دودستی میچسبی و عمیق به سینه میفشری... . لیک، تو ناگاه میبینی آنها را که شده‌اند فاعل و تویِ بی‌چاره، مفعول؛ و انگشتانِ ضعیفِ تو شده اند فرصتِ شره‌ی لزج و متعفنِ تکِ تکِ آنها را به جایی بسیار دور. همانها که روزی –به چه ذوقی، وای که به چه امیدی- پناهشان داده بودی در حریمت.. .

از یک جایی، به خودت میآیی و دردناک ضعفِ دستانت را و سردیِ همیشگیِ آغوشت را میپذیری و -اگر نمیری- این بار انگشتانت را مشت میکنی و راهِ دخول بر آلتِ ملتهبشان میبندی و چشم از چکه‌ی نیازِ نگاه‌هاشان برمیداری و تنها میکنی، خودت را تنها میکنی...
آن روزهایِ ساکن که حرفهایت را مینویسی –کسی نمیشنود- و همان شبهایی که زانوانت را در آغوش میکشی –همه خوابند-...
خیالت راحت –آه! خیالم چه راحت- دیگر هیچکس را از دست نخواهم داد، دیگر هیچکس نیست برایِ از دست دادن..

در همین شبها، ثبت میکنم به تاریخِ بودنم، این به اختیار تنها شدنها را، این رفتنهایِ ناخوشم را:
" برو. من اینجام. تا جایی که زمان اجازه بده.
برو. مواظب خودت باش.
برو.
بوس.
"

شاید تقدیر آن بود که تنها...