یک
یکی از رفقا میگفت با خودش عهد دارد همواره نیمی از درآمدش را به خیریه میدهد. این کار را انجام میداد، به آن ایمان داشت، آنقدری که اگر روزی چنین نمیکرد منتظرِ بدآوردش بود، از انجامِ این کار سرمست میشد و متعالی*.
دو
سالها، هر هفته پنجشنبهها کوه میرفتم، سالهایِ ابتدایی فقط کلکچال بود، تنها میرفتم، تنها هم برمیگشتم، بی امیدِ هیچ اتفاقی جز همین صعود و بازگشت این کار را میکردم. بارها ابتدایِ راه در مسیر همان پلههایِ داخلِ پارک جمشیدیه خسته میشدم و به خودم میگفتم که دیوانهای ها! بعد به خودم میگفتم حالا که اینهمه راه آمدم تا ایستگاه دو میروم، پیش محمدآقا، نیمرو میخورم و برمیگردم.. همینجور میشد و یکهو میدیدم که رسیدهام پناهگاه، ایستگاه چهار، یعنی دقیقا همانجا که از قبل با خودم عهد کرده بودم، مغرور میشدم. این روال آنچنان بود که کم کم به کوه رفتن ایمان آوردم، یعنی اگر نمیرفتم میگفتم کم آوردهام انگار گناه کرده باشم، و اگر میرفتم خدا میداند چه نشاط و انرژی تا یک هفته در خود داشتم. اصلا متعالی میشدم.
سه
در کتابِ فرنی و زویی، یک بحثی هست: بیانِ ذکر. شما ذکر میگویید، به آن جمله ایمان دارید اما این دلیل آن نمیشود که هی بارها با خود تکرارش کنید، اما باید اینچنین کنید، فرنی این کار را میکند، هی ذکر میگوید، جمله را تکرار میکنید.
البته که این امر در قریب به اتفاق آیینها مرسوم است. شما عبارتی که به آن ایمان دارید را بارها با خود تکرار میکنید، و باور دارید به آنکه تکرار این عبارت اثر آن را بر زندگیتان میسر میکند.
چهار
یک مدتی که با درمانیافتههایِ NA گفت و شنود داشتم عادتی پیشه کردم اینجور که شبها، یک ساعت میرفتم رویِ تراس، به آسمان نگاه میکردم و با باورِ آنکه آسمان به من کمک خواهد کرد –چرا که از طبیعت است و طبیعت اصلِ وجود- با آن سخن میگفتم. عباراتی از این دست که من اینگونه هستم و آنگونه میخواهم و حالا به وجودِ تو میخواهم که یاریم کنی.
پنج
یک شب، خیلی تازه پس از جدایی بود، دلتنگ بودم تلفن را برداشتم که به همسر سابقم بگویم بیاید ببینیم هم را، چنین نکردم، تلفن را کنار گذاشتم، روبرویِ عکسِ پدر که –هر جا بنشینی چشمانش تو را نگاه میکند- نشستم و گفتم پدر، به خوبیِ آنکه بودی ایمان دارم، و به لزومِ نبودِ فلانی، حالا امشب که میبینی دلتنگم، بیا و تو آرامم کن، هر جور، فقط آرامم کن، نگذار عاطفهات ناچار از عملی شود که نباید.
بالاخره آن شب، آرام خوابیدم.
صبح قاب عکسش را از رویِ تخت برداشتم و باز به دیوار آویختم.
شش
سالِ قبل، شبِ قدر رفتم بهشت زهرا، با عمو رفتم، خیلی خوب بود، خیلی گرم بود، خیلی آرام بود. ساعتها میانِ قبور شهدایِ گمانم راه میرفتیم و عمو تعریف میکرد از دوستانیش که شاید در همان حوالی آرام گرفته باشند.
صبح رسیدیم خانه. خوابیدم، بیدار که شدم خواستم روزه باشم، نزدیک ظهر بود که سیگاری روشن کردم، زن عمو از دستم گرفت و گفت مگر روزه نیستی؟ گفتم نه، روزه نگرفتم، من فقط خواستم به خودم بگویم میتوانم در زمانی مقرر نه بخورم نه بیاشامم، نماز هم که نمیخواندم. به نظرش مسخره آمد. چیزی نگفت. شب هم وقتی گفت قبول باشد خندیدم که یعنی بیخیال من که مسلمان نیستم. باورش ندارم.
هفت
عبادات ابزارند. شمایی که به نامِ اسلام، عبادت میکنید، حواستان باشد، نکند روزه بگیرید و نماز بخوانید و دمِ افطار شاد باشید که مسلمانیِ خود را تکمیل کردهاید، شما فقط ابزارِ مسلمان بودن را به دست گرفتهاید، بلکه مسلمانگونه رفتار کنید. هنوز به جایی نرسیدهاید، حتی از آتشِ جهنمِ پروردگارتان هم هنوز نجستهاید، شما فقط یک قدم پیش رفتهاید، ابزار را بدست گرفتهاید، راه هنوز دراز است، حواستان باشد، غره نشوید.
*این مقال جایِ معنایِ واژهی "متعالی" را نداشت. شاید وقتی دیگر.