بچه که بودم از ترسِ آهنِ مذابی که در گلویم خواهند ریخت روزه میگرفتم و بهنگام تشنگی، مدام صورتم را میشستم و یواشکی، آنجور که خدا هم نتواند ببیند زبانم را رویِ لبهایِ خیسم میکشیدم.
این روزها که از بودنت امساک میکنم، چشمهایم را میبندم، انگار که خوابم، خاطرات را نشخوار میکنم، یک جور که طپش قلبم را نشنوی، حتی.