روابط به پایان میرسند. خیلی کم رابطهای دیده میشود که همینجور ساده که آغاز شده کش بیاید و بیاید و آنقدر کش بیاید که به انتهایِ زندگیِ یکی از دو عنصر بچسبد. پایان و جدایی هم دردناک است، ندیدهام کسی را که درد نکشد، ممکن است روزِ آغازِ این پایان هر و هر بخندید و خوش باشید که رها شدهاید، یا شاید زمان بگذرد و روزی فرا رسد که از تهِ دل شاد باشید از آنچه از دست دادید، یا هر شکل ِدیگر، منتها خودِ ماهیتِ جدایی درد دارد، دستِ کم دردِ ترکِ عادت، که گفتهاند موجب مرض است، گاه چون مرضی لاعلاج و ماندگار، گاه به یک تب. این درد، درد دارد. فشار دارد. اصلا آدم زورش میآید که چرا آغاز شد که پایانی برسد، زورش میآید از آنچه کرده، از آنچه نکرده و کاش، تحملِ این درد، مرد میسازد، قاعدتا نه در معنایِ جنسیت بلکه در اصطلاح به نشان استواری، تحمل است دیگر، واژهی مناسبتری نمییابم.
سادهتر بگویم، بسته به عمق و مدتِ رابطه، شمایِ ترک شده/کرده(فرقِ چندانی ندارد) درگیر میشوید، تحمل میکنید، دردتان میگیرد، یک روز عاشقید یک روز بیزار، یک روز دربهدر بدنبالشید یک روز طردش میکنید و در این فراز و نشیب، لحظهای میرسد تبدار که دلتان میخواهید، نه که خودتان، دلتان هوس میکند برود بپرد سرِ بانی ِماجرا و تا درد میکشد درد بسازد، در این دمادم، به اصطلاح آپاچیها خود را نشان میدهند، میشوند همین قاتلین و اسیدپاشها و.. بعضی هم جانبداری میکنند و این جانبداری دلیل دارد. یعنی اصلا حرفِ من همین دلیل است. بهانهای برای ِتو، برایِ آنکه درد بکشی و درد نسازی، به خودت دشنام بدهی اما یک شماره نگیری و دشنام را نثار دیگری نکنی. حرفی ندارم از معدود افرادی که اصلا از ریشه درگیر نشده بودند و جانبداری و خودداریشان از بیقیدی و بیغیرتی بوده، حرفم از آنهاییست که درد میکشند.
مختصر کنم، این نیش و تشرها، این تهدیدها، این پستهایِ دردناکِ وبلاگها که خدا میداند چگونه یک دیگری را به آتش میکشند، این نفرینها و آهها سوخت و سوز ندارند، کم و زیاد دارند و من ادعا میکنم که این هجوم تنها با علاقه، با شفقت، با بزرگواریِ دیگریست که در جا فرومینشینند و خدا میداند که چه داغی در جا به جا میگذارند.
صبوری کنیم که چاره ی دیگری نیست.