۱.
خراب شدم.
تاسف.
۲.
یکی گفت دوستم داری؟ هیچی نگفتم. گفت چرا دوستم نداری؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی تو هیچیت نمیشه؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی حتی دلت هم نمیلرزه؟ گفتم نه. گفتم دیگه نه. گفتم که قبلا یه بار لرزید. انقدر که گریه کردم، حرف زدم، گریه کردم، حرف نوشتم، گریه کردم،…
دردناک.
۳.
یکی میگه سر سی سالگی عاشق شده. یاد بیست سالگیش افتاده. میگه معجزه شده. و داره باهاش زندگی میکنه.
با یه معجزه، با یه اتفاق که نتیجه اش اصلا واسش مهم نیست انگار، انگار فقط این معجزه، این ندای زنده بودن، این اتفاق فرخنده و دردناک هست که مهمه.
حسرت انگیز.
۴.
یک هفته با خودم درگیر بودم. بالاخره بهش زنگ زدم. میدونستم که حقش این نیست. میدونستم که یه جای کار من هست که میلنگه. ولی بالاخره زنگ زدم و گفتم تمام. گفتم دیگه نمیخوام باشیم. و نبودیم. انگار به همین سادگی. ولی اصلا هیچ نه به همین سادگی! ماه ها گذشته، هنوز به این فکر میکنم که چرا؟ چرا نتونستم؟
غمگین.
۵.
یکی گفت بابات چند سالگی مرد؟ گفتم دو ساله نشده بودم. گفت مامانت کی بیخیالت شد؟ گفتم چهارساله بودم. گفت خواهرت کی رفت؟ گفتم یازده ساله بودم. گفت ترسیدی. گفت تو از از دست دادن ترسیدی. چیزی نگفتم.
۶.
زنگ زد گفت همه چی درست شد. گفت دیگه میتونیم با هم باشیم. گفت همه چی حله. گفت دیگه نگران هیچی نباش از همین امروز دیگه میتونیم با هم باشیم بی دغدغه.
ترسیدم.
گفتم نمیخوام.
و تمام.
دیوانگی.
۱.
من خراب شدم. من ازت میترسم. بخصوص وقتی میگی دوستم داری. وقتی میگی میخوای باشی. وقتی میگی هستی. وقتی میگی فقط من. وقتی میگی فقط تو.
همون موقع که من فقط نگاهت میکنم، من ازت میترسم. میترسم بیارمت اینجا، کنار دلم، جا باز کنم، بذارمت اون تو، ازت بپرسم جات راحته یا باز هم میخوای ببازم؟ میخوای بیشتر بهت دل ببازم؟ میخوای بیشتر واست زندگی ببازم؟ بعدش هرچقدر بخوای ببازم، هرچقدر بخوای باشم، هرچقدرررر…، من میترسم که وقتی خواستم، بودم، موندم، تو یکهو، وقتی که اصلا نمیدونم چی میشه، همینجوری یکهو بری! میترسم.
من از راه رفتنت وقتی ازم دور میشی، من از واژه هات وقتی مخاطبت نیستم، من از نگاهت وقتی خیره ام نیست، من از دستهات وقتی تو دست من نیست، من از تو که شاید یه وقتی نباشی، میترسم. و تمام ترس من میشه یه زبان برای اینکه بگه: برو. و من میشم یه نجوایی ته گوشم که میگه: تو خراب شدی.
تاسف.