به مادرم خبر دهید که من گم شده ام

میآید ابروهایم را بردارد اسمم را میپرسد میگویم عاطفه. میگوید چه عاطفه‌ها همه شبیه هم‌اند. تایید میکنم و ادامه میدهم که آره همه سفید و توپول. دست از کار میکشد به تعجب نگاهم میکند و میگوید تو لاغری و تیره رنگ! به خودم در آینه نگاه میکنم. چه غریبه شده‌ام! تایید میکنم و ادامه میدهم که آره، اون کودکیها بود. خیلی چیزها عوض شده.
کاش آینه را شکسته بودم.