اوایل اینگونه بود که فقط من ناله میکردم از جنسی که برایش تکراری بود، دیده بود امثالِ این بیمار را، شاید خندهدار بود، بدیهیست که حالِ دردم برایش معلوم بود. پس از یک ساعت حرف زدنِ من، بالاخره آرام و بامنش تسبیحش را میگرداند و با یک صدایِ بمی میگفت "فلان"؛ و خدا میداند من با همین پیشنهادِ "فلان" چه کیفی میکردم و ساخته میشدم و میساختم تا دیداری دوباره.
بعدتر مینشستیم مقابلِ هم و انگار کنار هم، گپ میزدیم. دیگر اگر میگفتم قرص نمیخورم نمیگفت "نه، باید بخوری"، میخندید، فقط میخندید. واضحتر بگویم اینجور بود که مثلا من میگفتم فلان، او میگفت بهمان، و من جواب میدادم. گاها جوابی میدادم که به فکر فرو میرفت، به نقطهای خیره میشد. گاه حتی پیش میآمد یکی دو ساعت پس از دیدارمان تماس میگرفت که عاطفه، فکر کردم به حرفت و جوابش میشود چنین و چنان.
بعدترش که میشود همین چند ماه قبل، اینطور بود که گاهی میگفت: "نمیدانم". و این "نمیدانم" هم یک دنیا لذت بود که ایول! دکتر هم با این همه دانسته و درایت و هوش "نمیداند" همانطور که من نمیدانم، حق دارم که ندانم. از سویِ دیگر این "نمیدانم" درد داشت. یعنی با خودت میگفتی ای بابا، ببین به چه روزی افتادیم! دکتر هم نمیداند!
امشب اما گونهی دیگری بود، هر چه فکر میکنم حدس میزنم این فاز، فازِ نهایی باشد. حرفی میزند که یکهو بغضم میترکد، لبهایم را به هم فشار میدهم و نگاهم را به زمین میدوزم اما بالاخره قطره اشک میچکد و او میبیند و در خود میپیچد که "چرا؟"؛ من در امتدادِ تلاشم برایِ رهایی از لرزش صدا، برایش شرح میدهم آنچه را که در من رخ داده، میگویمش که چقدر اشتباه کرده، شکایت میکنم که دکترجان، این طرز حرف زدن نیست، یا دکتر تو دیگر چرا نمیفهمی، و آنقدر توضیح میدهم تا با ابروانی گره شده، تقلا میکند که نه، اشتباه شد، حالا فهمیدم، حق با تو بود؛ التماس میکند که باورم کن، که باورش کنم.
واژههایم تهدید دارد که "اگر یک بار دیگر آمدم.." و میبینم که دلش به جوش میآید که "بیا، چرا که نه، بیا، عاطفه". من میبینم که به بودنِ من نیازمند است.
دکتر،
نیاز دارد به من
که بروم برایش بگویم آدمیزاد گاه این شکلی میشود
و در آن بهت و شرم و نیاز رهایش کنم، فرصتش بدهم که بیندیشد، فرصتش بدهم که درگیر شود، فرصتش بدهم که حالش خوب شود.
دکی، امشب درد داری، میدانم، تحمل کن، صبور میشوی، بزرگ میشوی، تحمل کن عزیز.