فردا، که چند دقیقهایست شده امروز، تولدش است. از یک هفته قبل به فکرش بودم، قبلتر، از وقتی طعمِ شهریور آمد، خیالات کردم که چهها که نخواهم کرد. خیال کردم بعد از ظهر میروم دستشویی طبقه دوم شرکت، که خانمانه است، آرایش میکنم، کادوهایش را که حتما بهترین کتابهایی خواهند بود که امسال خواندهام کادو میکنم، میروم درِ خانهاش را میزنم، میبوسمش و میگویمش که چقـــــــــدر از بودنش خوشحالم و چقدر تولدش مبارک بوده و چقدر عزیز است و برایش دعا میکنم که بماند، سالم بماند، برایم بماند.
فرصت نشد. فرصت شد، دل نشد. صادقانه بگویم دلم نیامد صدای ِحزینِ این روزهایم، سالروزِ شادِ بودنش را بیرنگ کند. تولدت نیک، شاد، مستدام.