بچه بودم. خیلی بچه. هنوز مدرسه نمیرفتم که مادربزرگم سکته کرد. چهارتا سکته از یک شب تا نزدیکهای صبح. بعد از مرخص شدن از بیمارستان ما رفتیم خونه ش که مراقبش باشیم. ما، یعنی من و مامان و خواهرم.
یک خانه بود با سه تا اتاق و یک اتاق اضافه روی بام. بیش از دو سوم حیاط خانه، باغچه بود، و یک حوض. شبها وقت خواب، مادربزرگم روی تخت میخوابید، مامان وسط اتاقی که تخت درش بود، من سمت چپ مامان و پرنیان سمت راست. این عادت ما بود، یعنی بعد از آنکه بابا مرد و قبل از آنکه مامان ازدواج کرد. در خانه خودمان هم که بودیم همیشه همینجور میخوابیدیم و من دو شکایت داشتم از این وضعیت. یکی اینکه چرا باید زیر تشک من پلاستیک پهن شود که اگر جیش کردم فرش کثیف نشود اما زیر تشک پرنیان چیزی نیست. دو آنکه هر شب بی شک میبایست دست مامان که به حساب آغوش من میشد از آرنج تا نوک انگشتهایش، در اختیار من باشد و خب این همیشه مقدور نبود! مامان خیلی شبها میخواست به دنده راست بخوابد و همان شبها بود که باید میامدی و وضع ناموزون من را میدیدی. همینقدر بس که وقتی مادر دستش را به من نمیداد من تا صبح خواب میدیدم که فرزند واقعی مادرم نیستم و سر راهی هستم و قص علی هذا.
خلاصه، حرف، حرف آورد! از خانه مادربزرگ میگفتم. ما اینگونه میخوابیدیم و میماند پدربزرگ که او هم در همان اتاق اما مقابل درهای شیشه ای بزرگی میخوابید که رو به حیاط باز میشدند. پدربزرگ مردی بود. دوستش داشتم. زیاده نگویم پدربزرگ خودش دست کم یک پست طلب دارد. خدا رحمتش کند (اگر خدایی باشد و رحمی داشته باشد و نیازی به رحم او!). من که دوستش داشتم.
میگفتم… یک شب از همین شبها، یادم نمیآید چرا اما پدربزرگ تصمیم گرفت جلوی در نخوابد! رفت و رختخوابش را آن سوی اتاق انداخت. درهای شیشه ای هم که مثل همیشه باز. خب، تا اینجا را خواندید؟ (باریکلا! چه همتی!!) لازم است یک پرانتز باز کنم که من از یک زمانی به بعد از گربه میترسیدم. چرایش حوصله ی این پست نیست اما همین بس که بدانید من از گربه زیادی میترسیدم. تعارف که نداریم، یک وضعیتی در مایه های فوبیا و اینها. حالا شما بیا و تصور کن آن شب را!
نشسته بودم روی تشک، گریه میکردم مثل سگ، التماس میکردم دنگ و دنگ، که یا در را ببندید یا پدربزرگ برگردد سر جایش که اگر گربه خواست بیاید اول از روی او رد شود و پدربزرگ بیدار شود و ورش دارد بیندازدش سطل آشغال و ما آسوده بخوابیم. همین گفت و شنودها با مادر بود که صدای خروپف پدربزرگ بلند شد!
این را هم بگویم که کلا بچه ی مظلومی بودم. یعنی وقتی میگویم گریه میکردم حتما یکجوری گریه میکردم که صدایش کسی را اذیت نکند و همین مظلومیت زیاده از حد، باعث شد خودم بمانم و حوضم! یعنی یکهو دیدم همه خوابند و در باز و یک شب دراز.
در را به سه دلیل نبستم: یک. زورم نمیرسید. دو. اگر زورم میرسید صدایش دیگران را بیدار میکرد. سه. تا من بروم و در را ببندم گربهه حتما آمده بود. حالا من این سه دلیل را میگویم اما شما باور نکن. با توجه به همان مظلومیت که گفتم اصل قضیه این بود که میترسیدم وقتی اینها بیدار شوند ببینند در را بسته ام ناراحت خواهند شد و من آن زمان هیچ حق نداشتم کسی را ناراحت کنم!
میان گریه و ترس خوابم رفت. نمیدانم چقدر گذشت که یک گربه آمد جنگی پرید توی صورتم و من جیغ و ویغ کنان از خواب پریدم. لابد آنقدر بد از خواب پریده بودم که مادر هم از خواب پرید!
همه اینها را گفتم که برسم به اینجا. آن شب مادرم برایم مادری کرد. و این مهم بود. خیلی مهم. مادر،
بیدار شد و وقتی فهمید چه خوابی دیده ام دستم را گرفت و آرام و بیصدا که نکند پدربزرگ بیدار شود به حیاط بردم.
آن شب مادرم برایم مادری کرد. نمیدانید چه لذتی دارد. دست کم بیس سال از آن شب میگذرد اما وقتی فکر میکنم به لذتی که آن شب نصیبم شد، به لذتی که دیگر پس از آن هیچوقت نصیبم نشد، بغضم میگیرد، دلم میپرد، دلم میخواهد برود مادر آن سالها را پیدا کند بگیردش در آغوشش بچلاندش و بگوید آخ! مادر، چه دلتنگت شده بودم.
نشستیم روی سکوی حیاط که همیشه خط لی لی بازی کردنهای نوه ها رویش نشان بود و به آسمان نگاه کردیم. ماه هم بود. نسیم هم میآمد. یک صدا*یی هم میآمد. هوا خنک بود. خیلی خنک اما نه سرد. یادم میآید آنقدر فنچ بودم که یک کف دست مادرم دو ور باسنم را میپوشاند. این را وقتی فهمیدم که از جا بلند شدم و مادر خواست خاک روی شلوارم را پاک کند. مادر آن شب برایم حرف زد. من میترسیدم. نه، از گربه نمیترسیدم، نمیدانم چرا اما آن شب، آن حیاط، آن صدا، آن وزش خنک، همیشه، مخوف، به خاطرم ماند. من میترسیدم اما چیزی نمیگفتم چون مادرم بود. مادرم کنارم بود. مادرم بیدار کنارم بود. فرق میکند.
میگفتم.. مادر برایم حرف زد و تنها چیزی که به خاطر دارم داستانش از خال کمرنگی بود که روی بازویش باقی مانده بود. بازوی چپ مامان. یک خال دارد اما نه شبیه خال فقط کمی تیره تر از رنگ پوستش است و اندازه ی یک بند انگشت. خوب یادم میآید انگشتم را فشار دادم روی بازویش و گفتم این چیه؟ مامان گفت ماه گرفتگی. گفتم ماه؟ یعنی همین ماهی که توی آسمونه یا اون ماهی که الان اردیبهشته؟ گفت همین ماهی که تو آسمونه. و ادامه داد که وقتی توی شیکم مامانبزرگ بوده یه شب ماه میاد میتابه از اون شبها که ماه گرده گرده و چون مامانبزرگ بهش نگاه میکنه اون لکه رو میندازه روی بازوی مامان که تو شیکمش بوده. یادم میاد پرسیدم ماه گرد بود؟ مامان تایید کرد. بعد گفتم پس چرا این لکه هه گرد نیست؟ یادم نیست چه جوابی داد. اصلا دیگر چیزی یادم نیست. آن شب همانجا در حیاط خانه مادربزرگ که حالا زنده است و پدربزرگ که حالا مرده است، صبح شد. و من تمام روز را با درهای شیشه ای باز، راحت خوابیدم.
* صدا. صدایی که آن شب میآمد یک چیزی بود شبیه صدای ناقوس کلیسا. اما با سه تفاوت یکی اینکه شهرری کلیسا ندارد(دست کم تا آنجا که من میدانم). دو اینکه کدام کلیسا میآید شب تا صبح ونگ و ونگ و ونگ ناقوس بجنباند؟ سه اینکه من اصلا نمیدانم کلیسا و ناقوس و صدایش چه هستند! این عبارت را از آن جهت استفاده کردم که همیشه در مورد یک صدای دنگ دنگ طنین اندازی همین میگفتیم صدای ناقوس کلیسا. و گاهی ناقوس مرگ. نمیدانم.
صدای چه بود؟ هنوز نمیدانم. اما بدانید که آن صدا در آن شب در آن آسمان درآن باغچه پردرخت با برگهای لرزان و برای آن من، مخوف بود. و هست**.
**هست. چند سال پیش بود؟ سه سال به گمانم. پنجشنبه سر کار بودم. جمعه و شنبه و یکشنبه تعطیل بودند. سه روزی بود که من قرص پرفنازین را به دستور خودم قطع کرده بودم. یکهو. همینجور خرکی. اگر نمیدانید بدانید که قرصهای اعصاب و روان را نمیشود یکهو خورد و یکهو نخورد. یعنی سه تا پرفنازین در روز سه هفته وقت میبرد تا بشود هیچی. من که نمیدانستم. خلاصه پنجشنبه صبح مزخرفی بود آنقدر که تا ظهر بالاخره من و همسر سابق افتادیم به جان هم و تلفنی جر و بحث کردیم. من میگویم به جان هم افتادیم اما شما اینجور نخوانید، ما کلا در سه-چهار سال، سه-چهار بار درست و حسابی به جان هم افتادیم و الا مثلا آن روز ظهر پای تلفن کلش این شد که یکی گفت بیخیال بابا، اون یکی گفت درست حرف بزن، باز اون یکی گفت باشه ولش کن اصن. بعد هم هر کدام ماندیم سر کار تا دیروقت. پنجشنبه من از کار برگشتم. دم دمای غروب بود. یک مسیر ساده: از عرض خیابان گذشتم و وارد کوچه شدم و تا خانه رفتم. کلا روی هم رفته میشود کمتر از یک دقیقه. اما… آسمان سفید و قرمز و سیاه و کبود بود. باد میآمد. و… بله، تا همیشه مخوف بود، و من صدای دنگ دنگ ناقوس کلیسای آن شب را میشنیدم! در همان مسیر کمتر از یک دقیقه که به جان کندن گذراندم، صدای آن شب را میشنیدم و به وضوح در وحشت آن شب دست و پا میزدم چرا که دیگر هیچ مادری نبود که باشد کنارم باشد کنارم بیدار باشد.
به جان کندن به خانه رسیدم و با مانتو و مقنعه رفتم زیر پتو. همسر سابق آمد و سلام و علیک و خبر اینکه باز سرما خورده است و همین. صبح شد. جمعه صبح. وارد جزییات نشوم همین بس که من یکی از هشت بار بدترین دوران بیماری را از همان شب و به مدت بیش از یک هفته تجربه کردم.
پ.ن. کودکی عجیب است. اگر کودکی معمولی داشته باشید در مقابل یک کودک بزرگوارانه به او لبخند میزنید. اما اگر کودکیتان به هر شکلی رنگ متفاوت از معمول داشته باشد دیگر از دیدن کودکان وحشت میکنید. وحشت میکنم. با خودم نگاه میکنم که وای به حال این کودک که هر چه امروزه روز میبیند و میشنود و میگذرد، فردا روز و فرداهای بعد چنان خفتش میکند که هیچ مجال فرارش نمیدهد. کودکی بسیار عجیب است. سری بزنید به خانه و کوچه و خیابانی که در آن متولد شدید، شاید کمی درک کنید. کودکی عصاره ی دردهاست. چه فلسفی! اما جدا از شوخی، انگار کل زندگی درونی شما، احساسات آتی شما، در اتفاقات کودکیتان در لحظه لحظه کودکیتان نشان دارد. کودکی پنج شش سال طول میکشد و پنجاه شصت سال حس و باور از آن رنگ میگیرد. من از کودکی میترسم. کودکی یک مشت اتفاق است که میشود یک عمر زندگی. اگر این پست طول و دراز را میبینید، لازم است بدانید که تنها دلیلش، تنها دلیلش، تنها، دلیلش صدای ناقوس کلیسا مانندیست که همین چند دقیقه پیش، در خواب و بیداری شنیدم و آسمانی که در آن باد میوزد و فقط همان یک شب که مادر بود.