دلم نمیخواست اینطور باشه، دلم میخواست جور دیگه ای باشه..
این رو وقتی بچه بودم هم حتی میفهمیدم که من اصلا واسم مهم نیست مامانم جوون و خوشگل باشه، واسم مهم نیست همه بگن به مامان نمیاد من دخترش باشم و مامان با ذوق بگه تازه یدونه بزرگتر از این بچه هم هست، برعکس دلم میخواست مامان یه جوری باشه انقدر شبیه مامانها که همه، همه، همه ی دنیا بفهمن که اون مامان منه و این منم که مامان دارم..
من هیچوقت دلم نمیخواست -اگه اجازه میداد بغلش کنم- از بوی تند عطرش سرم گیج بره، برعکس دلم میخواست مامانم بوی خونه بده، یک روز بوی پیازداغ بده یک روز بوی قرمه سبزی و یک روز بوی خنک کولر..
من اصلا دلم نمیخواست مامانم معلم باشه و بچه ها حسودیشون شه که تو درسها میتونه کمکم کنه، من فقط دلم میخواست واسه یک بار هم که شده بیاد مدرسه بیاد دنبالم، بیاد جشن تکلیفم، بیاد جشن برنده شدنم تو جشنواره، بیاد واسه مسابقات شطرنج،.. بیاد تا همه ببیننش و من خوشحال بشم..
من اصلا دلم نمیخواست واسم شماره اشتراک پیتزافروشی بگیره برعکس دلم میخواست بره توی آشپزخونه و بهم آشپزی یاد بده.. کاری که هیچوقت نکرد..
من اصلا دلم نمیخواست که فقط وقتی با تلفن حرف میزنه خنده ش رو ببینم..
من اصلا دلم نمیخواست ظرف دو ماه شوورم بده، برعکس دلم میخواست بشینه بگه دخترم فلانه و بهمانه..
من اصلا دلم نمیخواست وقتی گریه میکنم دعوام کنه و بگه چقدر زشت شدم، برعکس دلم میخواست بیاد کنارم و تو بغل بگیردم و واهمه نداشته باشه از اینکه لباسش خیس میشه.. مثه بابا، مثه بابا که عمو میگه وقت رفتن سینه ی لباس مثلا ضد آب جنگ، تو تنش خیس شده بود از گریه من، از گریه ی خودش…
من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا و واسه مامانم بنویسم، برعکس دلم میخواست مینشستم کنارش و از همه چی حرف میزدم.. شاید از مامان یکی از دوستام که مامان خوبی نبوده، هیچوقت نبوده، اصلا نبوده ولی مثلا بوده..
نه دلم نمیخواست..
نه هیچی نشده، فقط یکی یه آهنگ خوند درباره مادرش و من به فکر رفتم که چه همیشه جاش خالی بوده، جای اون مامانی که مثل واژه ی مامان، صبوره، مهربونه، عزیزه یا بقول محمد فرشته ست…