احتمالا دارم افسرده میشم!


صبح که بیدار شدم از اینکه باید یه دس لباس پیدا کنم که اتو شده و مناسب باشه، کلافه شدم. پیدا نکردم!



داشتم لباسمو اتو می کردم که مثه همیشه، سر و صدای بوق ماشینا، همه با هم از خیابون بلند شد. با وجود اینکه دیرم شده بود چند لحظه ای ناخودآگاه بی حرکت موندم. فقط یه تصور از اینکه کاش میشد الان بر می گشتم تو تخت و "بیکاری" می کردم. و اینکه آیا می شه الان نرم شرکت و بعد فکر اینکه نه، همینجوریم اینا صداشون در اومده، اخراجم می کنن. و بعد فکر اینکه اصلا دیگه کار نکنم و بعد خیلی ساده به خودم گفتم اینجوری یک هفته بیشتر برجا نخواهم بود. و خیلی ساده تمام این تصور تموم شد و به کارم ادامه دادم.



رسیدم به آخر پله های آپارتمان، قبضهای برق و گاز و تلفن رو بعد چند روز برداشتم. در کل راضی بودم از اینکه بالاخره پیگیر این قضیه شدم. به وسط کوچه رسیدم، به خودم نگاه کردم قبضها مچاله شده تو یه دستم، کمربند مانتو و کاپشنم تو یه دست دیگه. کیفم رو یه دوشم و کیف لپتاپ رو یه دوش دیگم. مسخره بود! باز چند لحظه، از خود بیخود شدم. وایسادم وسط کوچه: "اه! نمی خوام. نمی خوام. می خوام یه دختربچه بیستوچن ساله باشم." برگردم؟ نه، از دیدن خونه چندشم شد، یاد لحظاتی گه که گاهی تو همین خونه خفتم می کرد، حتی یادشم مزخرف بود. راهی نیست جز همین روزمره. به راهم ادامه دادم.



وارد شرکت شدم.

نگهبان در با همون سلام علیک همیشگی...

بچه های طبقه ساعت زن، با همون قیافه و برخورد همیشگی...

جو همیشگی اتاقمون...

نه! هیچکدوم بد نیست اما خوب هم نیست. اوف!

به همین زندگی(؟!) ادامه دادم.



نظر ندید، پست گهی بود می دونم.

ناگفته ها و شنیده ها xor ناشنیده ها و گفته ها


- تو شنیدی من چی گفتم؟


- و همچنین اونچه که نگفتی رو!

آنقدرها هم به اصول اطمینان نکنید!


1. امروز به شدت یاد یکی افتادم که دلم واسش تنگ شده و دیگه ازش دورم.


2. به شدت حس کردم که کاش بود.


3. یاد یه روزی افتادم که اون بود اما من نمی خواستم باشه. یعنی می خواستم که باشه اما "به خاطر آینده" و "به خاطر آینده نگری" گفتم که نباشه.


4. حالا اون نیست. حالا اون آینده هم نیست. اون آینده غیرممکن شد.


5.حالا فکر می کنم به اینکه از این آینده نگری چه حسرتی بر دلم مونده!! و چه اشتباهی کردم که اون زمان، آینده نگری، این کار خوب و پسندیده رو کردم!!!

در فواید اپیلاسیون


یکی الان(بعد از ظهر) یه چیزی گفت که من صبح کلی بهش فکر کرده بودم:


"با موعد اپیلاسیونهام که حساب کنی، می بینی عمر خیلی زود می گذره!"


ان شا ء الله


1. آااااه


2. آه خداااااا


3. آه خدا! شُکرت...


4. آه خدا! شِکَرِت...


5. آه خدا! شِکَرِتو!!


6. +18

یک شب vs. یک عمر

سکانس 1:


یه روزی که با یه بدن خسته میام خونه. لباسامو، درنیاورده می رم تو تخت و وقتی نمیگذره که دیگه هیچیو نمی فهمم.



سکانس 2:


انگشتای سردت موهامو کنار می زنه و به صورتم می خوره. چشمامو به اکراه باز می کنم. سعی می کنم بهت لبخند بزنم. به آرومی و با زحمت می گم: "ببخشید، خیلی خسته بودم؛ یه چیزی از تو یخچال ..." که می پری وسط حرفم: "راحت باش عزیزم، بخواب."



سکانس 3:


ساعت 2 و 3 صبحه. چند ثانیه ای میگذره تا بفهمم کجامو این نور سفید اتاق از کجاست. بلند می شم تا برم دستشویی و تو رو می بینم متمرکز بر لپتاپ: درباره ی گوگل می خونی، یا تو یوتیوب داری می چرخی، شایدم لاست می بینی.


وقتی از دستشویی بر می گردم، بی اونکه بهت نگاه کنم، با لبخندی بی اختیار می پرسم:"نمیای بخوابی. ساعت 3 شده. فردا بیدار نمی شی!" و در حالیکه منتظر جوابی نیستم، می شنوم که میگی: "چرا عزیزم الان میام" من میدونم که "الان" نمیای. واسه همینم دوباره به سرعت به خواب می رم.



سکانس 3، در یک شب خاص:


خنکی مطلوبی کم کم سرتاسر بدنمو می پوشونه، تلاطمی کوتاه بر تخت خواب و یک سکون. فشار دستاتو رو کمرم حس می کنم. چشمامو باز می کنم تا این واقعیت رو خوب ببینم: آره خودتی، با یک لبخند.


دستامو دور گردنت حلقه می کنم و صورتمو به گلوت می چسبونم. حالا می تونم بو بکشمت و هر لحظه ببوسمت. با دستات کمرمو، با پاهات پاهامو در بندی دلنشین می بری.


چنان فشارم میدی، انگار همین حالا، یکی خواهیم شد.



دلم تنگ است، برای همان یک شب خاص!

اکنون نیازمند محبتتان هستیم!

حالم اصن خوب نیست.


سرماخوردگی خرکی و سینوسام، درد جای پنسیلینم، سردرد یک هفته ایم، کلی حسهای منفی تو کلم، یه عالم دلتنگی و از همه بدتر خستگی از زندگانی کوفتی ... .


خوابم نمیره، اگر چه خسته ام.



لطفا دلسوزی کنید، دست کم تو دلتون!

اطلاعیه

سلام
من هیچ کامنتی رو هیچوقت پاک نمی کنم!

پ.ن.: در مورد "اون کامنتی که زده توسط نویسنده پاک شد"، بابا به جون مامانم، توسط "نویسنده کامنت" پاک شده!!

http://attefehblogspot.blogspot.com/2009/01/blog-post_640.html

اینجا تهران است.


شرکت آ...، ساعت 2 بعد از ظهر، واحد فناوری اطلاعات، اتاق اینوریه، ما چهارتا، لیلی -که پریودش بد عقب افتاده و دهن اعصابمونو سرویس کرده- :



یعنی هر کدوممون جای خود یه سریال مهران مدیری ایماا!

من پست می زنم، تو پستم را می خوانی، او اوناهاش!


لیلی: ساکت! بذارید می خوام وبلاگ این دیوانه رو(اشاره به من) بخونم. پست جدید داده.


من: ایول! داری وبلاگ منو می خونی؟! ایول!!


مرضی: به جای این کارا، تو(اشاره به من) همینجا بشین زرتو به این(اشاره به لیلا) بزن.


فرشته: ساکت! من می خوام فُکُس کنم!! اصن من از فردا می رم اون ساختمون.

فلسفه ی درون من!


سناریو یک:


تو سریال lost، سه نقش اصلی هستند: Kate، دختری خوشآیند، Jack، یه دکتر خانواده دار و استاندارد و Sawyer، شخصیت محبوب من، پسری وحشی و بی قید. یه جاهایی توی بیننده به این می اندیشی که Kate با Jack باشه یا Sawyer. جالب اونجاست که جوابهای آدمای مختلف به این چلنج کاملا متفاوت هست.



سناریو دو:


مرضی: تو الان نمی تونی خوب تصمیم بگیری چون خسته ای. وقتی اوضات اکی شد، بعد حق داری بشینی تصمیم بگیری چنین کاری بکنی یا نه.


من: هیچ زمانی نخواهد آمده که بشینم بگم الان چنین تصمیمی گرفتم و تو بگی باشه، عیب نداره، تصمیم گرفتی و می تونی عمل کنی بر اساسش.


مرضی(کمی سکوت، فکرهای در هم که از چشماش بیرون می زد،...): آخه بعضی چیزا واقعا اشتباهن. مثلا تو
نمی تونی بگی من می رم با یکی که ایدز داره می خوابم، تصمیم میگیرم ایدز بگیرم. اگه بگی من میگم احمقی. معلومه که با یه ایدزی خوابیدن، معتاد شدن، ... نادرسته.


من(در درون): معلومه که نادرسته؟




من یه فکرایی میکنم که نمی خوام رو در رو به ملت بگم، نمی خوام ادا و شعار بشه، واسه همین به بیانش در همین جا اکتفا می کنم.
دنیا همه چیو به خودش می بینه: مریض، شاه، معتاد، پزشک، خوشگل، زشت، .. و با همین ها، دقیقا با همین ها، تواما، شکل میگیره. کی می تونه قضاوت کنه که اون معتاد داغونی که باعث نشر سیستم NA تو دنیا میشه، کم از اون آدم خوبه داره؟ کی می تونه قضاوت کنه که اگه صادق هدایت، با همین نوشته های دارکش، که حس تنها نبودن رو به یک بیمار دیگه القا می کنه، می رفت دکتر و بهش قرص می دادن و رواندرمانی می کرد=))، دنیا بهتر می شد؟


راحت تر بگم، گاه خیلی خیلی وسیع نگاه می کنم و می بینم. می بینم که وجود همه ما برای مسیریست که دنیا باید درش جریان پیدا کنه. حس می کنم که از هیچی نباید بترسم چراکه هیچی انقدر بزرگ نیست! حس می کنم که اگه من گرایشی دارم که تو نداری، پس من برای دنیا اونی هستم که می تونه این گرایش رو محقق کنه و تو نیستی.



لطفا نظر بدید!

باور نکن، این، من نیستم!


باور نکن، این من نیستم، من، دیگری هستم. دیگری که همبازی تو نیست....




"بیش از اینها، آه آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند


می توان ساعات طولانی، با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت، خیره شد در دود یک سیگار، خیره شد در شکل یک فنجان، در گلی بیرنگ بر قالی، بر خطی موهوم بر دیوار


میتوان با پنجه های خشک پرده را یک سو کشید و دید: در میان کوچه باران تند می بارد، کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی، گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک می گوید.


می توان بر جای باقی ماند، در کنار پرده اما کور اما کر


می توان فریاد زد، با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه، : دوست می دارم


می توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را، می توان تنها به حل جدولی پرداخت، می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دلخوش ساخت، پاسخی بیهوده آره پنج یا شش حرف


می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب، حاصلی پیوسته یکسان داشت


می توان چشم تو را در پیله ی قهرش، دگمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت


می توان چون آب در گودالِ خود خشکید


می توان زیبایی یک لحظه را با شرم، مثل یک عکس سیاه مضحک فوری، در ته صندوق مخفی کرد


می توان در قاب خالی مانده ی یک روز، نقش یک محکوم یا مصلوب یا مغلوب را آویخت.


می توان با صورتکها نقطه ی دیوار را پوشاند، می توان با نقشهایی پوچ درآمیخت


می توان چون عروسکهای کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


می توان در جعبه ای ماهوت، با تنی انباشته از کاه، سالها در لابلای تور و پولک خفت


می توان با هر فشار هرزه ی دستی، بی سبب فریاد کرد و گفت آه من بسیار خوشبختم! "



فروغ فرخزاد

امروز


یه مشت فکر پرت و پلا تو سرم بود؛ با لپتاپم خزیدم زیر پتو، تا کله! خونه مثه قبرستون آروم و بی تحرک بود، ویوی پنجره هم بدتر از اون!! انگار دونه های برف، آروم آروم کینه و غمو واسمون میاوردن رو زمین.


در حالیکه بین دو تا متکا، آره دو تا(!)، خودمو فرو می بردم، دکمه های کیبوردو با یه دست زدم، انگار پروگرم شده بودم تا فولدر میوزیک. تنها برای چند لحظه، چیزی شبیه فکر، اومد سراغم:


"چه آهنگی؟"


و زود رفت، فکررو میگم.


انتخاب کردم، fade to black رو، صرفا واسه اونجاییکه میگه



"No one but me can save myself, but it's too late


Now I can't think, think why I should even try"




و چشمامو بستم. چشمامو به روی همه چی بستم.

به جون مامانم! :(


I Love You.

در احوالات ما


یه چند روزیه که تو جمع رفقا این جمله افتاده: "اونی که به ما نریده بود کلاغ کو*ن دریده بود!"


همچنین یه چند روزیه که قصد داشتم در این باب نطق کنم و فرصت نمی شد تا امروز که همون کلاغه هم رید! به جون خودم! دیگه گفتم اصلن آی ام ساپوزد تو که این پستو بزنم و زدم.


والسلام


:(((

اندر وصف تنهایی بنده


بعد 5 سال همو دیدیم. گفت: "چرا اینقدر خودتو تنها کردی بچه؟"



یاد Anathema افتادم:

"do you ever wonder why I prefer to be alone?! have I really lost control?"



اومدم جوابشو بدم، یاد LOST افتادم؛ بهش گفتم:

"cause I am supposed to!"



هیچی نگفت. دوباره تو خودم فرو رفتم.
حالا یاد Pink Floyd میفتم:

"and the worms ate into his brain"

دنیا، زندگی، آدمی


گاهی می تونم برم اون بالای بالا، از اونجا ببینم که دنیا چقدر کوچیکه...


گاهی تو همین لحظه ها خفه می شم و حس می کنم که چقدددددددددر کوچیکم!

A Message From Lost


"Nothing is forever."

دلتنگم


گاهی دلم واسه یه کتلت عروسکی مامانم تنگ میشه.



لطفا با گوجه و نون بربری، خودش سر راه از مدرسه که بر میگرده می خره.

آگهی


و من از همه شما عزیزان استدعا دارم، آن هنگام که در استیصال خفن فرو رفته بودید، بیشک، به


این بلاگ


سری بزنند، مفید واقع خواهد شد.


با تشکر

وبلاگی که در آن به سر می برید!


- سلام، من وبلاگتونو دیدم واسم جالب بود. می تونم بیشتر باهاتون آشنا شم؟


- چه چیزی تو وبلاگم جالب بود؟


- عکسش!


- !

ترک


دم، دمِ رفتن است: رفتنی که هیچ برایم ندارد. می روم، چرا که باید نباشم؛ و نه بیشتر. آیا این دلیل، کافیست تا مانع از اشکهایم شود، از شکنجه ی این همه جدایی؟؟ باور ندارم. چنین حسی ندارم.


نه دیروزی که به یادش شاد شوم، نه فردایی که به امیدش نیرو یابم و نه حالی که در آن بزیم!


حال-م پک شده در کارتنهای چیپس و پفک و موز!! و چه حس غریبیست. حس غریبیست، اکنون، که تمام حاشیه ها، ارزشمند و منحصر بفرد می شوند. اصلها، چون زندگیم، همتراز با حواشی، چون کفترهای روی تراس، دوست داشتنی و ترک ناشدنی می شوند. دست و دلم به این رفتن نمی رود. دست و دلم نمی رود که قاب عکس قدیمی را، از جا برکنم و در پاکتی خاکی خلاصه کنم. دست و دلم نمی رود که این "هنزلهای جاگیر" را رها کنم.


حال، تمامِ خودم، چون کارتنی در بسته، در این بین مانده؛ حاوی دنیا دنیا حرف ناگفتنی، دنیا دنیا تنهایی همیشگی، دنیا دنیا آرزوی دست نیافتنی، .. وه که چه شومم! دل کنده ام، از همه دل کنده ام، به خداوندی خدا قسم که از همه دل کنده ام. و از این تنهاییست که می بارم. از این موفقیت، از این کندن است که می بارم. باور نمی کنی، از این سرسختی که در خود می بینم، بیزارم. به هیچ کس، دقیقا هیچ کس نیاز ندارم، چه شوم! کاش (وا)بسته بودم، (وا)بسته و مانده در جمعهای گرم و سرد خانواده نامها!! از این وجودم، که "همه" را در خود دارد، می ترسم. سردم، سردِ سردِ سرد

آتش!


تمام این یک ساعت و اندی، آروم سر جاش نشسته بود، نگاه از من بر نمی داشت، صرفا گه گاه سر تایید تکان می داد.


از شدت هیجان سر جام بند نبودم، گاه ناخواسته صدام بلند می شد. و گاه بغض، ساکتم می کرد. بالا و پایین می رفتم تا بهش بفهمونم اونچه که به این روز دچارم کرده.


بالاخره حرف زد: "عاطفه! از آدم، چیزی جز این انتظار داشتی؟"


فهمیدم که فهمید. سر جام نشستم.

پستی برای کامنت شما!

کامنت یک ناشناس برای یکی از پستهایم:



"نیستیم و انکار می کنیم که بودنمان آنقدر سایه دارد که دست کم ریگی را پناه می توانیم داد ...


تنها به اینجا پناه می آورم تا کمی آب شود سنگِ بغضی که راه گلویم را بسته است
تو هم که پریشانی اوراد خوانِ خلوتِ آدمی
پریِ پروانه های سوخته !


دلگیر که باشی
آسمان پاییز وظیفه ی ذاتی اش را گم می کند !


گم می شویم روزی !
آنقدر که سایه ای سرد هم نمی ماند از زمستان حضورِ ما !


آفتابِ سیگار به انگشتِ روزهای کسل
کمی صبور باش !"



قشنگ بود.

نمیخواهدم . . .

- چند وقته که تصمیمو گرفتم: نمی خوامت.



- چند وقته؟



- چند وقته.



- چند وقته؟



- چند ماهه.



- . . . (لیلی جون

یه چیزی


می گقتی درباره این سه نقطه! بازم بگو!!)


این روزا

دلم بهم می خوره وقتی خودمو تو آینه می بینم. مثه یه موم شدم، شکل دست هرکی که بهم محبت کنه! تیکه تیکه لکه های سیاه رو تمام بدنم، رو تمام وجودم، به یادگار... .


ناشناسهایی که به سویم می دوند و آشنایانی که ترکم می کنند.


کم کم دارم کل تهران رو با خاطره هام به گه می کشم؛ و آهنگها رو و شعرهای شاعرها رو و آدمها رو.


بغضم نمیشکنه!

کینه


احمق نشو!


این دود، از کینه ایست که تو با شکستن حرمت بدن ناعریانم، در دلم نشاندی. هم اکنون، انگشتان عریانم، هم بستر با سیگار همیشه همراهم، خواهند سوخت، و تا عمیقترین کینه ام را خواهند سوزاند، تا دود این کینه، حلق همیشه حراف تو را مسدود سازد.


هزینه!


گاه باید چند روز اشک بریزی، تا چشمات پاک بشن اونقدری که بتونی خدا رو ببینی در گیاهی سرخ رنگ که از باران، تر است.



ببار، می ارزه!

من


"آره، من گناهم، گناهی که برکت داره."


شاهین نجفی

میروم


امشب دهان نیمه باز سیگارم را بر تکه کاغذی بستم که باقیمانده روزمره هایم، را در بر داشت. تمام آن اندک روزمره ای که می بایست پیش از رفتن انجام دهم.

ش(ع؟)ر


مقصود شاعر از بیان جمله ی "خدا را با که این بازی توان کرد" چیست؟


خدا: تصویری، که وجود آن ثابت نشده و نیز عدم وجودش (جز به پشتیبانی احساسات مجروح که اصولا بی اعتبارند). ورود این تصویر به فرهنگ واژگان، در اولین لحظات که آدمیزاد مشاهده کرد اما نفهمید، رخ داد. توهمیست که به گردن میگرد تمام آنچه را که هر شاعری بر عهده ی او میگذارد.


را: جونِ مادرت (در صورتیکه مفهوم خدا مادری داشته باشد و نیز آنقدر دوستش داشته باشد که به خاطرش کاری کند.)


با که: در ادبیات کهنمان به "هرکه" تعبیر میشود اما در اینجا به معنای "هیچکس" است و کلا می تواند یک کنایه ی آبدار، به خدا تلقی شود.


این: آبدار است اما فحش آبدار. این مورد مستقیما به خدا بر نمیگردد بلکه به وضعیت فعلی زندگی(؟) نوع بشر که البته ساخته دست خداست اشاره دارد.


بازی: ر.ج. یکی دو پست قبل در همین وبلاگ.


توان: بهتر است بگوییم "رو" در قالب "رو داشتن" در اشاره به خدا.


کرد: (18+)

خاطره


همه چی میگذره


جز خاطره که میمونه و مثه شراب، هر چه کهنه ترش خواستنیتره.

خدا


چشمم کور!


نتیجه اون روزا که تو سر اون گربهه می زدم تا بپره از جاش و من به قدرت خودم ایمان بیارم،


یا اون روزا که شلوار اون پسررو می کشیدم پایین تا کپ کنه و خودشو خیس کنه،


یا بی اجازه در خونه ی اون شیطونکو باز می کردم و از دیدن چهره ی وحشت زدش می خندیدم،


همینه!



همینه که امروز نوبت تو می شه که بیای


بزنی،


بگریم،


بخندی!




هوی، خدا با تو ام. پس کی بزرگ میشی دست از سر این اسباب بازیات برداری، و بسپریشون به یه بچه گدا؟ شاید، بلکه اون مهربونتر باشه، کی می دونه؟!

just a conversation


- but, what about love, between us?


- yeah! the problem is this love.




[so, i used to search for a problem all these fucking years!!]

بازی با واژگان


این "آمدن" و "رفتن" هم واژه های جالبی هستن: علیرغم اینکه اصولا با هم استفاده میشن، هیچ با هم جور در نمیان!


مثه حالا که من "خوابم میاد" اما "خوابم نمی ره".

راههای رسیدن به تحول


یکی: احمق! بدون گواهینامه پشت ماشین نشین!! می دونی چی می شه؟


من: چی می شه؟


همون یکی: زندگیت از این رو به اون رو میشه!!


من: ایول! منم دنبال همینم.


من: راستی، قدیما مودبتر بودی!


یه بازی ساده و پر خطر


حسن اینکه بعد 5 روز پشت ماشین نشستن، ورش داری بیای تو این تهران بی در و پیکر رانندگی کنی اینه که مردانی که مدتهاست مردانگی نکرده اند، فرصت را غنیمت شمرده، در اقصا نقاط این مرز پر گه(ر) اظهار نظر می کنند! لذا، در راستای حفظ ارزشهای فردینی، ما همچنان می رانیم.


حالا اگه این اتومبیل همیشه در صحنه، همین قراضه ای باشد که هست، حسن دیگر، مشاهده ی چهره ی آن رونیز سواریست که صبح علی الطلوع با سرعتی بس مناسب از عقب بهش می زنی!


پزشکان اعتقاد دارند کمی استرس برای سلامتی مفید است.


شیزوفرن در وبلاگ


آقا جان!


وقتی اونقدری حرفام واستون چرته که تا حالا یه سر به این خراب شده (وبلاگ جاری) نزدی، چطور باور کنم جایگاهی بالاتر از تخ*مهای شما دارم؟

گفتیم و شنفتیم


من میگم: "می دونی، دلم می خواد قید همه چیو بزنم و برم."


در حالیکه لحنم میگه: "بابا! خسته ام!! نمی تونم ادامه بدم!!! کمک!!!!"


هنوز جمله ام تموم نشده که میگی: "آره عاطفه جون، میدونم عزیزم. راست میگی به خدا منم اگه این بچه ها نبودن منم تا حالا رفته بودم. والا ... . حالا این 30 واحدو بگذرون ایشاللا یه مدرک دستتو بگیره. حامد کارش چی شد؟ ایشاللا اونم قبول نمی شه دوتایی با هم می رید زندگیتونو می کنید. هر چی خدا صلاح بدونه. راستی مامانت نظرش چیه؟ ... یه چند وقتی بود می خواستم بهت بگم، فدات شم یه کم بیشتر به فکر زندگیت باش، از سر کار یک ساعت هم که زودتر بیای می تونی به کارای خونه هم برسی، هرچی باشه زن یه زندگی هستی... واسه قرصاتم برو یه سر پیش این رفیق من، بخور مرتب که دوباره به هم نریزی... در ضمن دیگه هم نبینم سیگار تو کیفت باشه ها! این چیزا، این افه ها شایسته و برازندت نیست ناسلامتی مهندس مملکتی..."


من میگم: "OK، بچه ها رو ببوس. ببخشید مزاحم شدم."


لحنم هم می گوید: "..." چیزی نمی گوید.


همین!

تصمیم عاطفه


آی مردم: علیرغم تمام تشویقهاتان که من چقدر با عرضه ام، امروز تصمیم گرفتم، و خواهم زد بر طبل بی عاری.


پی اس: اگرچه دودلم، نمی دانم شاید هم نه... . اوووچ!

عامه گی می کنم![updated]


من هم مثل بسیاریهای دیگر خوشم می آید که تکرار کنم:


"هرکس که به او رای، خریدارم نیست
هرکـس که خریــدار، بـدو رایم نیست"


دقیقا همینقدر ساده و تکراری که می بینی.
.





دهن به گه کشیدهمان، سرویس شد تا با سرچ فارسی دیتیل ماجرا را در آوریم:


امروز در این شهر چو من یاری نیست ، آورده به بازار و خریداری نیست ، آنکس که خریدار بدو رایم نیست ، وانکس که بدو رای خریدارم نیست


نتوانستم چندان عامه گونه از قضیه بگذرم! شرمنده!! ;)

تحریف یک شعر کردم، حلالم.


آنگاه که خواستی از من بگذری، بگذر اما همچو نسیم!



شاید، از لطف نسیم، نشانی از مهر و وفا در تو بینم.


شاید آن نوازش ناممکن را، نسیم بر من روا کند.


شاید از خنکی حقیقتش، آتشت مرا رها کند.


یک عالم شاید! کاش تو هم "شاید" داشتی.


کلاغ، پر - مامان، پر - همه، پر


دیشب برای یک بار دیگه به پوچی لبخند زدم وقتی دیدم که چندی پیش
این
را گفته بودم!!


استیصال


استیصال! تمام حسی که تونسته تمام من رو در بر بگیره. نه تنها من، هیچ، دیگری هم نتونست از این چند راهی رها بشه.


یاد فیلم Match Point افتادم: یارو محکمترین و اساسی ترین عمل ممکن رو انجام داد! (جهت اونهایی که این فیلم رو ندیدن باید عرض بشه که جریان یه مرد متاهل و نه چندان متعهد هست که به شدت عاشق و شیفته ی دیگریست و این درحالی هست که به زندگی با همسرش هم تمایل داره. در این جنگ عقل و دل، معشوقه اش رو می کشه لابد تا دیگه چیزی نباشه که دل بخواد بهانشو بگیره... . حتی شانس میاره و این قضیه در خفا فرو میره...)


و با وجود این همه همت و سرسختی، افسوس که اگه یه جای کار بخواد بلنگه، می لنگه: Chris Wiltonتا همیشه در غم آنچه که رخ داد، ماند و هرگز زندگی (را) نکرد.




حالا حکایت ماست! باید چوب دو سر گهی رو بچسبیم که دو سرش آلودست به باخت.


این را استیصال می نامم.


کمک×


PS: http://www.matchpoint.dreamworks.com/main.html



"بی دعوت"


یه چیزایی هستند که اصولا، یعنی ذاتا، یعنی فطرتا "بی دعوت" میان! (به گمانم تنها جاییه که اصل و ذات و فطرتو همطراز می بینی!! برو خوش باش) و عموما همین ویژگیشون باعث میشه که رویارویی باهاشون سخت و ناخوشایند باشه؛


مثل مهمون،


مثل بچه،


مثل بیماری،


مثل عشق!





و باز، عموما، دلتنگی سنگینی پس از رفتنشون، واسه همیشه، در برت خواهد داشت!



زندگی



من،

یک پنجره، رو به خنکی باد پاییزی،

مشتی خاطره ی خاک خورده و حقیقی تر از حال،

عصیان دود جانسوز و کینه ورز، در ذره ذره بافت لحظه،

یک تکه کاغذ و یک قلم، جاودان تر از جاودانی،

و تنهایی.



تمام سهم من از تو،


و هر قطره اشک من، از آن تو.




این است زندگی مسالمت آمیز من و دنیا.


راضیم، شکر.


فکرم مشغول است!


مدتیست، هر لحظه در فکر آنم که چه کنم تا اینطور بی تاب، هر لحظه عمر خود را در فکر تو نباشم.

بعضی روزا


امروز خیلیها دوسم نداشتند! دلم ناخوش شد!!


چرا بعضی روزا اینجوریه بعضی روزا برعکس؟؟!؟

من ِ در من


امروز، یعنی همین چند دقیقه پیش، بین آهنگهای درهم آرشیوم یه صدایی شنیدم تو این مایه ها:


آآییییییییییهیههیهیهیهیهیهه


در حالیکه foreground یه آهنگ عادی بود که صد دفعه تا حالا شنیده بودم. به سرعت دور و برم و نگاه کردم:


کیان داشت سیگارشو می پیچید و مثه همیشه در بخش تف مالی کاغذش گیر کرده بود، احسان که هدست تو گوشش بود و همزمان روی دو تا مونیتور زوم کرده بود و گلی که با متانت ناخواسته و همیشگیش اخماشو تو هم کرده بود و لابد داشت پیجهای Cisco رو میخوند! نه از اینا نبود، اینجا همه چی عادیه ولی اون صدا قطعی بود.


کم کم حس کردم صدا آشنا بود! هر چی آهنگو عقب جلو می کنم پیداش نمی کنم. صدا آشنا بود. ناله، آره ناله بود، ناله ای که ناخواسته اومد اما حالا که به خودم نگاه می کنم، می فهمم که غمگینم ... .


ناله آشنایی که منو غمگین کرد و هیشکی نشنید جز خودم، ناله، ناله ی خودم نبود؟ چرا! بود. چه دردی داشتم!!


My words, from his mouth


"LIFE! has betrayed me once again...


I accepted somethings will never change....

...

YES! I am falling!

how much longer till i hit the ground

I cant tell you why I'm breaking down

Do you wonder why I prefer to be alone?

Have I really lost control?!"

اون و من


اون می خواد بره، من نمی خوام.


اون میره، من می مونم.


دلم واسش تنگ می شه. (معلومم نیست که بعدش چی می شه.)


اون می ره چون اونجا رو دوست داره.


من می مونم چون اینجا رو دوست دارم. (اون از اینجا بدش میاد، خیلی.)


اما... اما نمی دونم چرا از وقتی اونو دوست داره، اون واسه منم محترم شده! Google رو می گم، من بهش احترام می ذارم و ازش دفاع می کنم! لابد چون اونو دوست دارم.

آی


"ابتکاری دیگر! کشفی بزرگ!! تبریک می گم دکتر، شما فوق العاده اید!!! چه قدرت تشخیصی چه درایتی چه چه چه..."


اینها از آنِ تو، آقای دکتر و از آنِ من، تنها یک برچسب! آره دکتر جان، این برچسب تو خوب چسبیده، برو خوش باش.




مادرم میگفت "بدنت ضعیف شده، پریودت کی بوده؟ اِ تازه تموم شده؟ اِ چند روز دیگست؟ اِ الانی؟ ... همون دیگه واسه همینه! منم همینجور می شم گاهی ... "


عموم می گفت "تو خوب غذا نمی خوری، چیه این آشغالای مغازه ها؟... امشب بیا اینجا"


همسرم می گفت "اینجوری فکر نکن، کتاب صادق نخون، سیگار نکش، ... اِ اِ اِ چرا قرصاتو نخوردی؟؟؟ امروز حتما برو دکتر."


دکترم (دکتر دو سال اخیرم)، می گفت "آره دیگه، اینجوریه عاطفه خانم. الان یه موج اومده، به نظرم حتما باید بیمارستان بستری شی، تو این دو سال خیلی خوب رشد کردیا...."


رفقا هم که به سادگی می گفتند "تو دیوونه ای"




من هنوز نا خوش بودم. حالا باز افراد خانواده به شدت راست کردند که من رو به راه راست بیارند! یه دکتر جدید.


اَه! دیگه حتی به بازی گرفتن موجودات روانشناس و روانپزشک و اعصاب و روان و داخلی اعصاب و مغز و اعصاب هم، واسم جالب نیست. عصبی کردنشون، کل کل کردن، مظلوم بازی، ... هیچی. تکراری شدن!


دکتر جدید، برچسب جدید قرصای جدید، ... .


آرایشگر 2: وااااای موهاتو کجا واست زده؟


دکتر 2: دکتر قبلی Litium داده؟ 300 تا؟ ما کم نمی آریم!! اونو قطع کن، در عوض Clozapine! *




تو این 2 سال اخیر می گفتن (MMD(M? Major Depression دارم، از پریروز می گن Schizophrenia دارم! نمی دونم چی می گن اما به نظرم من فقط کمی، فقط کمی دلتنگم. به همین سادگی.








* Litium واسه در حال دیوانگیهاست و Clozapine واسه دیوونه ها! یه قدم دیگه تا Olanzapine!!

همانست که می نامندش: Major Depression


هی رفیق، وایسا! همینجا وایسا!


این بار من نخواهم گفت اما بی شک، این بار تو خواهی شنید. پس همینجا بایست:


و دستانم را در دستانت بگیر تا از لرزش رعب انگیز آن، وحشت درونم را لمس کنی.


و لبهایم را ببوس تا تلخ ترین و غم انگیزترین ناله های نگفته ام را نوش کنی.


مرا در آغوش بفشار، آنقدر که تپشهای بی وقفه ی قلبم، اندام شیرین تو را به لرزه وادارد.


و بمان، بمان و ببین تمام آنچه را که هرگز از واژه هایم باور نکردی. من، همین من ناخوب، هنوز هستم!


بیا؛ بیا امروز مرا ببین، تا بیش از این دیر نشده، تا دیر نشده بیا ببین که زندگی(؟)ای که از آن برایت می گفتم چگونه است.


بیا و تمام ضعف رقت بار من همیشه مغرور را ببین.


بیا و مهر تایید بزن بر کثافات درونم، بر درون کثافت بارم و باور کن؛


آری باور کن که بعضیها، برخلاف بعضیهای دیگر، آمده اند تا تمام بدها را تجربه کنند، سپس بروند. رخصت بده، ای خدای بعضیهای دیگر، رخصت بده، پیشتر، بروم. پیشتر از آنکه ... دلم می سوزد....


مهر


دلم می خواد یه روز بیاد که چشمهام اونقدر مهربون بشن که حتی ن. رو هم دوست داشته باشم.

گناه


خیلی تلاش کردم بهش بباورانم که خیلی خیلی خیلی ساده پا به این گناه خواهد آلود و داشته هاش رو فدای لذت ویران کنندش خواهد کرد...


یک سال نگذشت که با دیدن پاهای لجن آلودم لمس کردم که چقددددددددددررر ساده بود این آلودگی!


امروزها، او هنوز در تلاش است که سادگی این سقوط را باور کند و جاپای مرا، تحمل.


متاسفم برای آن انسانی(؟) که هستم.


تقوا

فروغ رو دوست دارم، شاید چون میگه:



"وه چه شیرینست


از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور


چشم پوشیدن."



شاید هم دلیل دیگه ای داره و نمی دونم!


....

"... امروز نمیدانم چرا اینقدر دلم گرفته؛ یهو یاد همسر و فرزندانم افتادم. یاد لحظه هایی که در کنارشان بودم. از خدا آرزو میکردم مرا ... به خانواده‌ام برگرداند.

یاد لحظه خداحافظی افتادم، چه سخت بود! یاد دختران کوچکم افتادم و نگاه مهربان همسرم. خدا نگهدارشان باشد.

نمیدانم چرا امروز اینهمه به یاد عاطفه افتادم! چند روز قبل که تلفن به منزل پدرم زدم.. گفتند عاطفه مریض حال است. حال هم در فکرشان هستم. از خدا میخواهم که خودش حافظ این عزیزان باشد و بسلامت باشند.... "

خ د ا


برنامم این بود که امروز برم بین اونها...




اونها از خدا(؟) حرف می زنن، بهش ایمان دارن و حضور من، در بینشون ممکنه راهساز باشه واسه یافتن/خلق ایمان!




واسه همین، برنامم این بود که امروز برم بین اونها...




خیلی اتفاقی یادم افتاد که یکی، آهنگهای جدید قمیشی رو می خواست، زدم که دانلود شه ... در حالیکه مشغول کار با سیستم اون دختر خوبه تو واحد R&D بودم، به آهنگایی که داشتن دانلود می شدن گوش دادم:




"خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون


واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت


مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن


واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی ؟



خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما


تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم


خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه


می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی ؟ "




پشیمون شدم، ترجیح دادم باقی امروز رو به گوش دادن به این آهنگ بگذرونم، و شاید حتی فردا رو هم و .... شاید همیشه - رو - هم.


سرمست


گاهی اوقات یه حس سرخوشی میاد و روی عریانی بدنم رد لبخند میذاره. یه حس سرمستی، از بودنم، از جاری بودنم از تمام آنچه که از من و روان، از من هست. می فهمی اصلا؟


یه جور رهایی، رهایی از هر چی وابستگی و چون و چرا، یه پرواز نرم.


ملموسترش کنم:


یک - یکیو دوست داری و همش تو ذهنته، خیالش نمی ذاره درگیر مطلبی دیگه بشی، در هر جا، ناخواسته، به یادش میفتی و گاها نگرانی از از دست دادنش، ازینکه الان کجاست و در چه حالیه، از اینکه نکنه یه روز نخواهدت.... خلاصه خودت نمیخوای قبول کنی، اما واقعیت اینه که اسیر شدی! اسیر اونیکه دوسش داری. فرق داری با اینکه اسیر کسی شی که دوسش نداری اما ... فرق چندانی نداره!!


دو - حالا یه تصور دیگه، یکی دوست داری و گاه بهش فکر می کنی و تو این حال ناخواسته یه لبخند خیلی نرم نثار خودت میکنی، خودت که می تونی این محبت رو لمس کنی و سرخوشی توأم با و ناشی از همین عشق درونیه که دستتو می گیره به سوی پرواز کردن.


بی شک، دومین حالت!


یه سرخوشی درونی.


نیروی کهن طبیعت! سپاسگزارم که لحظاتی از من رو با این سرخوشی، سرخوش می کنی. می بوسمت.


لعنت


خیلی ساده و احمقانست: به همون سادگی که از موجودی دارای جنسیت مرد به هیجان میام و دلبسته میشم، از موجودی دارای جنسیت زن نیز!


نهایت اشتیاق در وصال یک مرد در یکی دو ساعت س ک س خلاصه میشه و شبیه آن، نهایت هیجان در یک بیست و چهار ساعت گذران عمر لعنتی با یک زن خلاصه می شود، البته منهای اون یکی دو ساعت مذکور.


افسوس آنجاست که هیچ هیجانی خلا را تو را پر نمی کند.


پایان

ضعف


آیا لزوما حس نیاز از خلا پدیدار می شود؟


نیاز دارم. کاش نداشتم!


نباش!


نه، امروز نه! لطفا امروز منو نبوس.


تو عاشقی و بوسه هات رژ روی لبهامو پاک می کنه.


تو عاشقی و چشمهات به تکه تکه ی من خیره میشن و تو زخم لبهامو می بینی.


تو عاشقی و از دیدن زخم تازه و خون خشکیده روی لبهام دلتنگ می شی.


تو عاشقی و هرگز نمی فهمی که شکنجه ی رویای تلخ من از تو بود که خواب شبم رو آشفته کرد و لبهام رو داغدار!


"ناگهان چه زود دیر می شود!"


دیشب، با دیدن یک تابوت و یک جمعیت سیاه پوش انگار تازه فهمیدم که "خسرو شکیبایی" مرده.


انگار تازه شناختمش، لعنت به ما که همیشه دیر می رسیم!


علاوه بر یک مرد خاص، عجیب، دلچسب، دوستداشتنی با صدایی گیرا و جذاب و ...، خسرو شکیبایی یادآور لحظه های معصومی از زندگی من بود! اولین نوازشهای گرم زندگی من با "عاطفه" گفتنهاش شکل گرفتند و این در زندگی(؟) یکی مثل من خیلی مهم و با ارزشه!


هیچ فکر نمی کردم واسش بغض کنم اما کردم! و افسوس می خورم که چرا هیچوقت گرمای دستهاشو بو نکشیدم. و کاش کاش و کاش...


جایش برای همیشه خالیست!


نیاز


آغوشتو باز کن. تو گرمی و دلتشین. به پاکی آغوش گرمت، به من رحم کن. به تو نیازمندم. نیازمندم تا مرا برهانی از هرچه تلاطم است، از هر چه هیجان و بالا و پایین که هست. حتی از تمام اشتیاق دوست داشتن و دوست داشته شدن. من آرامش می خواهم، آغوشی ابدی و لالایی ممتد چون لالای باد که در کوهستان می پیچد. کاش شقایق همیشه وحشی دامان تو بودم! هیچ نمی خواهم، جز آغوش تو؛ که تو تنها آنی که مرا نوید صلح می دهد.




کتاب شیمی


زیبای مهربان و پاک،



منِ توام در اندوه، با شادی فطری تو، آینده ای ندارم. از این آمیزش، حتی دنیای بی قاعده نیز به اسهال دچار خواهد شد.



به لجنزار درونم، ایمان بیاور....



دلتنگت شده بودم، گویا!!



نباید تعجب می کردم! تو 8 سال با جسم من بازی کردی و 15 سال با روح من!! آدمیزاد به همه چی عادت می کنه. من به شکنجه های تو عادت کرده ام، راستشو بخوای امروز احساس امنیت بیشتری دارم، بعد از 2 ماه باز خواب تو، باز شکنجه های تو، باز نفرتهای من، باز فشردن دندانهایم به هم، باز ورم کردن لبهام، باز سردرد، ... و باز حس مخوف امنیت! من و تو تا همیشه با هم خواهیم بود، زندانبان!!



حقیقتی که یافتمش!!!!!!!!!!!!!


بیشترِ متمایل به تمامِ ما، در لحظه ی اکنون، باورها و عقایدی داریم که سخت ارزشمند می داریمشان و گه گاه، بسته به عقده های درونی خود، میزان شنوایی گوش مخاطب و برخی عوامل دیگر، به منظور اثبات حقانیت آنها، سخن می گویم. و چه نیروها، لحظه ها و احساساتی که در این پروسه هزینه نمی کنیم!


اندک زمانی، لازم، می گذرد، تحولی در داشته های درونی پیشین رخ می دهد و این باز همان ما (مجموعه ی منحصر به فرد از آنچه مشاهده می شود) است که به کلیشه های جدید روی آورده، داشته هایی بس متفاوت از بیانات پیشین را با جسارتی وصف ناپذیر بیان می دارد!!


این حقیقت(؟) شگفت انگیز خواهد بود وقتی از گامی فراتر به رویدادها بنگریم:


انسان، که در لحظه ی حال تمام نیروی خود را برای اثبات باورش از حقیقت صرف|تلف|استفاده|... می کند، فردایی آمدنی و نامعین به اثبات ساخته ای نو از حقیقت دست می برد و باور پیشینش را نقض می کند!!!


به همین سادگی! تک تک ما آدمیزاد، در آنی آمدنی و نامعین که به تصوری شاید نو، شاید بکر، شاید ... از حقیقت می اندیشیم و یافته های پیشین را به سخره می گیریم، آخرین نفس را کشیده و نکشیده تقدیم ابلیسی می کنیم که ما را به بازیِ مجازیِ حقیقت کشاند، با لبخندی از سر رضایت که همانا اکنون حقیقت در دستان ماست!


همینجوری


امروز یکی خیلی جدی بهم گفت: "من این حرفتو به فال ندیده می شنوم."



شارپ دش او

تلخ تر از شکست


حس می کنم که ندانستن گناهت و نیافتن لحظه ی اشتباهت، در یک شکست، بسیار سخت تر از پذیرش و روبرویی با آن شکست است.





چراکه در عذابم بس که از خود می پرسم: "اشتباهم کجا بود؟"




من دیوانه ام یا تو؟


می گن تو شهر دیوانگان اگه یه عاقل بیاد بهش می گن دیوونست، حالا حکایت ماست!"



مشکل از من نیست، اینکه در اولین دیدارها دوستدار مردم می شم و پس از گذشت زمانی - متناسب با شرایط - ازشون بدم میاد. مشکل از مردم هست که رنگارنگند!



متاسفم.


DOGville


دیروز لیلا حرف می زد، از وحشتش. وحشتی که همیشه در بر دارد و گه گاه می جوشد و او را از هر چه که هست، منزجر می کند.


حرفهایش را و ترسهایش را حس می کردم، باور می کردم، باور می کردم که چه حسیست که گاه حتی از زیباترین، عزیزترین و عاشقانه ترینت می ترسی! به خود نهیب می زنی: "چرا اینجاست؟ چه می خواهد؟ .... اصلا او کیست؟!"
ترس از آنکه تو در اشتباه باشی و .....


دیروز او و حرفهایش و ترسهایش را درک می کردم و نزدیک غروب..... لمس کردم.


کثافتی که چون افعی به دورم می پیچد و من با لبخند در میانش تقلا می کنم. زمانی که با تمام وجود به عشق آنکه خود را از عطر گلی مملو کنی و بهشتی بسازی، قدم بر می داری و آنچه با تو می ماند بوی زننده و متعفنیست که تا عمق هستیت را می سوزاند... شاید، فقط، شاید بتوانی در بلاگاسپات دمی برآری.


در لحظه لحظه ام، ساعت ساعت قلیان درون دخترک فیلم dogville را می نوشم. و بسیار، متاسفم از تمام آنچه که هست.


عاطفه

Reminder


واسه outlook من واقعا فرق نمی کنه. امروز که می خواست بهم بگه باید از مدیر مالی چندتا شرکت گنده آزمون بگیرم هم، مثل بقیه، مثل روز آزمون اون پسر داهانیه که بوی گند می داد و همش می خندید، یک ربع قبل واسم زد: reminder!



فقط همین.

بیش از دیگران


هی، مامان،


اگرچه خودت هرگز نتونستی بهم ثابتش کنی، اما وقتی دیدم همه‌ی دیگران دوستم ندارند، خودم فهمیدم که تو مرا بیش از همه دوست داشتی!

نمیشه!


هر چی فکر می کنم می بینم، برعکس خیلی فرضیه های دیگه، ثابت کردنش از نقض کردنش خیلیییی ساده تره!



قانون "six degrees of separation" رو می گم.

خود مي سازم و خود ويران مي كنم!


تا بوده، همين بوده.


اونچه كه مدتهاي طولاني براي به دست آوردن يا ساختنش جون كندي، در زماني بسيار كوتاه و خيلي راحت، ‌از دست خواهد رفت.

يكي ديگه گفته


يكي گفت:


سيگار باشي و يه لوتي فوتت كنه، شرف داره به اينكه شمع باشي و بدست يك نامرد خاموش بشي.


جاي فكر داره.

شمعي خاموش

امروز،‌ سراپاي غرق در خشم و نفرت را در فريادهاي يك جوانك،‌ اسير در headset و مستقيم رو به سوي اندام خود،‌ خفه كردم: "اي خدا!‌دلگيرم ازت"
هيچ عشق،‌ هيچ سرخوشي، هيچ هيجان،‌ هيچ نتوانست همچون اين نفرت،‌ مرا اسير سازد! شگفت انگيز!! منفورترين تو، قادرترين است در برابرت. اين در حاليست كه بسياري عزيزان، نتوانستند حتي براي لحظه اي مرا از آن خود سازند!
امروز،‌ خواب آشفته ي ديشب، نموديست بس گويا از شكست عشق،‌ مهر،‌ لبخند، تلاش،‌ اميد ... و عاطفه،‌ در مقابل نفرت.
كاش مي شد استفراغ كنم،‌ تمام آنچه را كه مرا در هميشه، تهي مي كند، ... صادقانه،‌ تمام آنچه كه ضعف مرا سبب مي شود.
باور كنم كه اين من،‌ منِ بي جان، با ظاهري مزين،‌ نفرتي تا هميشه را با حضور خود،‌ معنا مي كند؟ باور كنم كه تا من باشم،‌ من ناخواسته فدا شده،‌ چون جنگيري كه خود را فدا كرده،‌ نفرت نيز هست؟ مني كه خود را،‌ پيام آور زيبايي مي خواستم؟ باور كنم و روياي عاطفه را پاك كنم يا عاطفه را پاك كنم؟

دستانم بي جان است، برایم شمعی روشن کن...

حسي به نام محبت


شكسته دلي كه دوستش مي دارم سبب شد تا اين قطعه را تقديمش كنم:


سعي مي كنم از دور نگاه كنم،‌


"دوست داشتن،‌ آنچه‌ قديمترها برايم سنگين،‌ ويژه و دور بود.


اگر چه بسياري را به دل مامن مي دادم،‌ اما بس فريبكارانه از ابراز و پذيرش اين حقيقت
دوري مي جستم.


به اشتباه،‌ گويي ارزش دل به اين دور بودن است!


روزها گذشت


به بسياريها دل بستم و از اندكي دل بريدم."


امروز به خود مي نگرم،


"عده اي كه در كنارم بودند و امروز تنها در دلند.


گاه با دل خلوت مي كنم


و تنها افسوس است كه با من است.


و آنها كه امروز در برمند و هم در دل."


بالاتر مي روم.


"به زيبايي مي رسم.


به زيبايي كه مي تواند در يك لبخند باشد.


به زيبايي دوست داشتن،‌ دوست داشته شدن و لبخند.


به زيبايي تو را داشتن.


به اين زيبايي باور دارم،‌ به هيچ نخواهمش فروخت."


به اميد آنكه اين اندك نجوا،‌ مرهمي باشد بر دلي كه شكسته است.

اجبار و اختيار


دختربچه ها، در مدرسه اي، در كوچه ي ما، هر روز صبح، ‌مجبورند تكرار كنند "...لا اكراه في الدين..." !!

آنان


و آنان براي شرف شان جنگيدند. پس از جنگ يك قبرستان بزرگ باقي ماند و مقدار زيادي شرف.


copy right : ابراهيم نبوي

يكي


مهندس بهمن پوروطن


استاد دوست داشتني براي عده اي،‌ و منفور براي عده اي ديگر.
ترم اول دانشگاه، اولين درس 4 واحدي و اختصاصي دانشكده، هر استاد ديگه اي هم جاش بود واسمون خاص مي شد! چه برسه به اين آدم!!


حالا 5 سال گذشته و من در آخرين درسهاي دوره كارشناسيم، باز شاگرد كلاس همين استادم. مشتاقانه بهش احترام مي گزارم و قطعا هرگز از ياد نخواهمش برد.


يادم مياد ترم اول،‌از اينكه كد پاسكالم هيچ عكس العملي نشون نمي داد، ‌بغضم گرفت. رفتم اتاقش طبقه 3 دانشكده: "سلام، استاد كدم جواب نمي ده!" نمي دونم عجزمو از كجا دريافت كه بي هيج حرفي همراهم اومد تا طبقه همكف و كدمو چك كرد. اشتباهاتم احمفانه بود. اما اين اتفاق جاودانه موند!


حالا،‌ بعد 5 سال، همون موجود جاودانه،‌ باز خاطره آفريد. امروز گفت:
زمان،‌ معجزه ايست كه وقتي در مقابلته خيلي بزرگ مي بينيش و وقتي پشت سرته،‌ خيلي كوتاه به نظرت مياد.

دیگه بسه


منم میام..


تو رو خدا منم ببر...


هرچی تو بگی، همون! فقط تنهام نذار..


تو رو خدا..


بذار بیام...


می خوام بیام...


..


منم ببر.

حرفی جز سکوت


راست گفتند که گفتند شکست آدمی را می سازد. راست گفتند که گفتند اشتباه، به انسان چیز می آموزد. و کم گفتند وقتی نگفتند که با شکست، باید قید خیلی داشته ها را زد. من شکست خوردم، به سختی، و از دست دادم، به شدت!




رفتم. بازگشتم، و نابخشوده نام گرفتم. حال، پس از سیراب کردن تک تک روزها، به مدت یک سال، هنوز، نابخشوده می نامند مرا. و من هرچه کردم، کردم، و هنوز نابخشوده می خوانم خود را.




گاه می اندیشم. به آنچه بودم. به آنچه داشتم. به آنچه نیستم و به آنچه ندارم. و باز می اندیشم، به آنچه ها که ساختم و ویران شدند. می اندیشم به خود، به خود، به خود که دیگر حق، ندارم. پس، سکوت!

مثل زنده ها


بالاخره مثل زنده ها شدم.



بعد از سه روز زندگی(؟)، زیر دو تا پتو، تو یه اتاق گرم و دمدار و تاریک، با پنجره هایی که پرده هاش، گویا واسه همیشه، سخت و سفت شده بودند و تنهای تنها،... امروز، صبح را دیدم.


دیروز، در آخرین ساعتها به فکر پدربزرگ پیر افتادم، او که قطعا زمانی، ساعتهایش را در مقابل آینه می گذرانده تا به دیدار مادربزرگ رود و امروز، ساعتهایش را، بلکه سالهای عمرش را در مقابل چشمهای خیس مادربزرگ می گذراند و نمی تواند دست مادربزرگ را بفشارد، او را در آغوش دریابد، حتی نمی تواند لبخند بزند و خیلیها که حتی -باور کنید- حتی نمی توانند نگاه خود را به نیاز خویشتن مهار کنند.





باز می اندیشم، به آنها که به خواست خدا و قسمت روزگار، هر روزِ همیشه، اینچنین اسیر بوده اند.





و خیلیها که ...! آه! راستی، چرا هرگز نخواستیم بفهمیم که هدف آنها و آنچه که به گوشه ای از دنیا پرتابشان کرد، چیزی بود به جز دریافت سهمیه ها و بیمه های رایگان و مسابقات دوی همگانی به احترامشان و فرستادن صلوات در ابتدای هر مجلس دولتی برایشان و ... . وای!





حال، به یاد تو افتادم. تو می آیی و من باز به یاد خود می افتم. خودخواه می شوم و می گویم کاش بودی، فقط بودی، حتی بیمار، حتی ناتوان، پیش من بودی، نه زیر اون سنگ لعنتی.): اگر بودی، دستای گرمت رو تو دستای همیشه سردم می گرفتم و از ته ته دل، در آغوش می فشردمت، می بوسیدمت، بهت لبخند می زدم و به تو نگاه می کردم. واسه همیشه. افسوس...

چه کنم؟


می نویسم




عین سگ می نویسم و حتی publish می کنم اما




اما دریغ




که هرگز آرام نمی شوم.

ولم کن


ساعت 3 شد


باید زودتر 4:30 بشه


باید زودتر برم


باید آزاد شم


باید یه طوری بشه


what the fuck to do????!!!


شرم کنم؟ شرم کنم؟ آیا باید شرم کنم؟


باشه


شرم، شرم، شرم


بعدش چی؟ بعدشو بگو باید چه غلطی کنم؟


شادی!!!


من شاااااااااااااااااادم


وقتی


وقتی


عزیزم، وقتی که غمگین نباشم.

سکوت

به جهنم!
یکی اومدنش از سر مستی پدرنامی و سرسپردگی مادرنامیه، یکی دیگه با هزار و یک آب و تابه.
یکی هرچی ژن توش می بینی گل و بلبله، یکی دیگه ... زکی! خدا بیرون روی داشته، گویا!
اسباب بازی؟ مدرسه؟ هه! می گم بی خبری! دلت خوشه!
و اما کار! یکی می ره می شه معاون تو یکی از کارخونه های باباش، یکی دیگه، در به در دنبال ضامن واسه شاگردیِ یه بی همه چیز.
و خبر نداری از دختر همسایه، که کلهم اجمعین ... استغفرالله.
اینا رو می گم چون می دونم کوری. چون بینایی تو با شماره مناطق شهرداری نسبت عکس داره!
دیدی توفیلما آخرش یه خانوم روشنفکر خوشگل لیموزین سوار با فرهنگ با این آقا تصادف می کنه و دی دا را دا رام دی ریم دارام؟ اینجا قضیه یه کوچولو فرق می کنه: به فرض محال که یارو همه سکانسهای بالا رو پیچونده، حالا سر 25 سالگی، از اونچه که تحمل کرده به افسردگی پیش رونده با علائمی چون سردردهای مرگ آور، تهوعهای ناگهانی، کلافگیهای بی وقت، ... و یک پایان، به انتخاب خود، دچار خواهد شد!
بعد می گه عصبی نشو! آخه عوضی! تو به راست کردگی دچار می شی و اون بدبخت به افسردگی!
و تو خیلی بیشرفی که ادعا می کنی که: "خودش می تونه درست تصمیم بگیره" "درست عمل کنه" " بسازه"
د آخه ...! اون که مثه تو باباش وزیر دولت(منهای نهمیش) نبوده که باشعور بار بیاد! واقعا فکر می کنی از کجا می خواسته "شعور کسب کند"؟ از بابای دختر فروشش؟ یا از مامان ...؟ لابد از توله های همسایه تو دورقوزآباد؟ از تحصیلِ نکرده؟ یا...یا از تو که حتی از دیدنش، چندشت می شه؟!
ای ...
ای ...
آخه بهت چی بگم که آروم بگیرم لعنتی؟؟؟؟؟
باشه، هیچی، تو به حال خود و مال خود، اونم به فال خود. اما آخه واسه چی یه جا؟ بابا، من حرفم اینه: کدوم باری تعالی سادیسمی اومد گفت من و تو باید یه جا باشیم؟ آقا، این خدا نمی تونه بی تفاوت، سیستمو هندل کنه، خوب خبر مرگش نکنه! کی زورش کرده بود که این دنیا رو بسازه؟
آره، همه حرفم همینه...
آخه می دونی ... من ... زود ... خیلی زود ... گریم می گیره ...
وقتی چشمای پرحسرت رو می بینم.
وقتی عرق شرم رو رو پیشونی یه بیگناه می بینم.
وقتی یه بیمار روانی رو می بینم.
وقتی یه افلیج رو می بینم.
وقتی خودمو می بینم.
وقتی تو رو می بینم.
امروز، از وجود خودم استفراغم میگرفت؛ پس از تمام توهای دور و برم پرسیدم و از جوابهایی که گرفتم، تصمیم گرفتم بالا بیارم:
تمام آنچه را که دیده و شنیده بودم.
تمام آنچه را که قسمت خدادادی بود.
تمام آنچه را که گفتنش روا نبود.
تمام آنچه را که مرا ساخته بود.
تمام آنچه که ...
و این بار به روی تو، درست به روی تمام وجود کورت بالا خواهم آورد، چرا که بارها گفتم و نشنیدی...... - عاطفه
عده ای سراسیمه به سویم شتافتند:
عاطفه جان، چی شده عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟ با حامد دعوات شده؟ سر کار؟ دانشگاه؟ مشکلی داری بگو! اصلا امشب بیا خونه ما، به خدا بچه ها خوشحال می شن ببیننت ... باشه عزیزم هر جور راحتی فقط تو رو خدا به چیزای بد فکر نکن دوباره سرت درد می گیره، فدات شم ..
ای مرده شور!
عده ای دیگر، ترجیح دادند نشنوند! سکوت کرده و این بار، استثنائا، به آرامی از کنارم گذشتند ... آنها نفهمیدند که چقدر بی خطر بودم.هه!
یکی گفت: بدبخت آمده تا خوشبخت بداند که خوشبخت است.
Ok خفه می شم.
یکی حرفمو تکرار کرد و دیگری پرسید: این سواله؟
نه عزیزم، تو راحت باش.
عده ای گفتند: من هم مثه تو، اما گشتیم نبود و نگرد نیست.
زحمت کشیدید.
حرف مفت زیاد بود: این به فکر آدم بستگی داره، بستگی داره ...، بستگی داره ...،
بستگی داره!
عزیزی گفت: دنیا به جز بازی نیست.
ممنون که هستی
آه از آنهایی که می گفتند: اسرار ازلی وجود دارد که نباید دانست.
آه از آنها!
چه خوب که یکی گفت لااقل گفت: می فهمم.
اوه اوه اوه از اون تریپای فیلم secret.
آه عزیزم ممنون که ازم خواستی اشکهامو پاک کنم، آخه پوستمو می سوزوند ولی ای کاش ای کاش به قول یکی، خدا می مرد و یک مادر از همه چی پرستاری می کرد.

فعلا اینو بذار به حساب

یعنی خیلی کلی اگه بخوام بگم...



خیلی جدی و بی آب و تاب...



خیلی اساسی و منطقی...



بی هیچ کم و کاست...




خداییش از وجودت و بودن باهات لذت میبرم لیلی جونم *:

در attefeh.blogfa گفته بودم: نهایتا

‫ببین عاطی، سیستمت از دو حال خارج نیست

‫۱- یک نویسنده ی مطرح میشی

۲- خود کشی می کنی

این دو وضعیت از logic OR تبعیت می کنند! ‫

در attefeh.blogfa گفته بودم

سلام، به یاد تو فرهاد گوش می کنم. یادی از تو نیست، عزیزترین. آنچه هست ... مهم نیست، مهم تو هستی، که دیگر نیستی!
چه بودی؟ نمی دانم. و به چه می اندیشیدی؟ نمی دانم. ... از تو هیچ نمی دانم و چه سخت است که من اینچنین در اندیشه ی تو باشم و تو را ندانم.
من تو را هرگز نداشتم. تا چندی پیش، دوم بهمن بود که دیدم، روشنتر بگویم: «بازدیدم»:
« دیواری بلند در مقابلم، سایه ای از تو در پشت سرم (سایه ی حمایتت، سایه ی عشقت به من، عشقی که فقط از آن من بود، عاطفه ی زیبایت. راستی آن روزها چقدر زیبا بودم که تو را داشتم!). من به امید حمایت تو، تاب می خوردم. آنقدر بلند پروازم می دادی که بلندی دیوار سنگی را سپری کردم. تاپ بود، مثل کوه، پایین و بالا، بلند و کوتاه. و تو بودی و من. آری عزیزترینم، تو تمام پشتوانه ام بودی!(هستی.؟!) »
پس از سالها، دوم بهمن اینسال، این خاطره را به یاد آوردم. و در همان روز بود، من در تنهایی شب، در میان آواز فرهاد شنیدم که یکی گفت دوم بهمن سالروز تولد توست!
بلند بالایم، تو در آن روزهای روشن در چه فکر بودی؟ شاید تو فکر یک سقفم، یک سقف بی روزن..
ولی... (زیبایم، قصه ی با هم بودنمان ولی داشت!)ولی تو رفتی. و من، در این روزهای تاریک، فرهاد گوش می کنم: سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه/یه افق یه بی نهایت، کمترین فاصلمونه
‫آه، که چقدر به سینه ی گرمت نیاز دارم تا با اشکهای سوزان و سوزناکم، غم سردی تکه سنگ روی اندامت را فریاد زنم.

در attefeh.blogfa گفته بودم: آمار - خدا - من

‫داشتم آمار می خوندم، (آره عزیزم هنوز پاس نکردم، دقیقا به همون دلیل که تو هنوز مثه من شعر نگفتی، مکتوب ننوشتی، شنا نمی کنی، قدرت و ‫سخاوت و محبت نداری، on so and! پس...)
خلاصه،
‫بعد یادم افتاد که خدا آمار نمی دونه، (بدیهیه دیگه! اینم باید بگم؟ چون با توجه به فرض خدا بودنش، از این مطلعه که یه سکه رو چه طور ‫بندازه تا خط بیاد و رو زندگیت یه خط پررنگ بکشه تا همیشه قیافت خط خطی باشه..) اما من این علم رو میدونم، پس چیزی هست که من میدونم و خدا نمی دونه!!
‫اینجوری شد که تو یه loop فلسفی گیر کردم و هی بافتم و رشته کردم. این ترم هم باز!!! ((=

در attefeh.blogfa گفته بودم

"‫کشمکشی پایدار و مکرر
برای انتخابی درست و صادق
آیا من به خود وفادار خواهم ماند؟
یا راه سهلتر را بر خواهم گزید؟"
اینا رو یه احمق از خدا بی خبر با نام مارکوت بیگل در توصیف زندگی گفته.

‫نه واسه اینکه به خودم افتخار کنم. نه واسه اینکه واسه تو افه بذارم. نه واسه اینکه حرف خوشگل با انرژی مثبت زیادی زده باشم.... به هیچکدومش نیاز ندارم. به راحتی میگم که:
راه سهلتر را برخواهم گزید!

در attefeh.blogfa گفته بودم: جوگیری پس از فیلم میم مثل مرگ(دو روز بعد یارو مرد تو روزنامه نوشتن میم مثل مرگ! به من چه!!)

‫برای آغاز... چه دیر است. حال که قلم به دست آمده میدانم که پیش از این، تنها کافی بود بخواهم. میخواهم و میبینم اگرچه دیر است.
‫حال دیگر از پس پرده ابهام انگیز اشک نیز میتوان دید.
‫حال حتی با چشمان فروبسته از خوف نیز میتوان دید.
‫حال این من نیستم که میبینم، آنهایند که دیده میشوند.
‫حال اگر خدای مهربان و قهار نخواهد هم باز میتوان دید.
‫خداوند! آشناست اما چه غریب رهاشان کرده! چه خنده دار است وقتی میبینی همانا خداوند آنان...
‫"چشمهاشان را کور کرد"
‫دیگر جه فایده از تلسکوپمان؟ چه اهمیت دارد قاب عینک، تاب مژگان یا رنگ عنبیه؟ (لابد مردمک چون از مردم است، کورتر است!!)
‫"و خداوندی که زبانشان را الکن ساخت."
‫حال به من چه که پدران پدرانم چند زبان می شناختند؟ تو جه فایده داری که با یک زبان به جند زبان از ندیدنیها با من سخن میگویی؟ (بدون ‫ابزار هم میتوان گفت آنچه را که باید!)
‫"و آنها را کر کرد تا نشنوند."
‫فریاد خداوند خشمگینتر از آن بود که با سمعک جبران شود. (میگویند گاهی خداوند در یک RPG فریاد میزند.)
‫همان خداوند خواست آنها راه نروند، اگرچه ما برای تفریح به کره ای دیگر میرویم!)
‫خداوند...! گاهی در جستجویش با سفینه ها به جاهای دیگر سرک میکشیم.
‫گاهی از ترسش، ناجی خداکُشی را میجوییم که از جانب خدا می آید!!!
‫گاهی سرگرم تعداد ترانزیستورهایی یک chip می شویم، تا فراموش کنیم که او باید باشد.
‫گاهی ادعا میکنیم او را یافته ایم و چون زمان بیان شود تا پایان عمر فلسفه می بافیم. (و سفسطه ها چه کمک می کنند!)
‫و هزاران گاه و بیگاه دیگر...
‫دیگران چه خداها دارند و ما چه خداها داریم. خداشان نخواست نباشند و خدامان نخواست چون آنان باشیم.
چه شب روشنیست.
پایانی که پایان نیافت!

در attefeh.blogfa گفته بودم: ‫چه می دانم

‫کودکی را در خیالاتی بس عظیم، به سر بردم و فراموش کردم که برای خود کودکی بسازم!
‫خیالاتی که زندگی ام را ساخت و به امروزم کشانید
‫حال، پس از بازه ای جدایی از اوهام خویش(به سبب آشنایی با علم TA)، می بینمشان که بر روی کاغذهای کتابی، مرا به سو خود می خوانند
‫و من پوزخند زنان در این تفکرم که آلفونس دو لامارتین، چگونه هنوز می تواند با خیالاتش زندگی کند و اثر خیالی رافایل را خلق کند!؟
‫داستان دو دیوانه ی در شرف احتضار، که در یکدیگر عاشق می شوند!
‫من فقط با 20 سال دیدن، حالا فهمیدم که زندگی خیالیم یه مشت اراجیف بوده، اسب سفید که سهله، دیگه منتظر کره الاغم نیستم! من دهنم صافه که ‫هیچکدوم از رویاهام تعبیر نشده بعد این لامارتین که جای بابابزرگمو داره هنوز تو توهمه!! نمی دونم، اون زمان علم TA که نبوده، لابد واسه ‫همینه!
‫حالا این همه گفتم که بگم، اینا که همش تمثیله، ولی این ملتو بگو، با وجود علم TA هنوز نشستن یکی بیاد و با رایحه ی خوش خدمتش همه چیو اون ‫جوری کنه که اونا می خوان، بد سرکارنا!!
‫هَه...

در attefeh.blogfa گفته بودم: ‫آغازی در ادامه

‫یک شب پاییزی، بدون آنکه اتفاق خاصی رخ داده باشد، آمدم و آغاز کردم!
‫هیچ کس،
اوست که هر روز بر سر راهت است اما تو هیچ نمی بینی
اوست که به تو زل زده، و تو از چشمانش هیچ را می خوانی
اوست که به تو لبخند می زند تا درش یابی اما تو هیچ را در میابی
اوست که هست اما برای تو هیچ است...
‫(تو=همه=هیچ)