مثل زنده ها


بالاخره مثل زنده ها شدم.



بعد از سه روز زندگی(؟)، زیر دو تا پتو، تو یه اتاق گرم و دمدار و تاریک، با پنجره هایی که پرده هاش، گویا واسه همیشه، سخت و سفت شده بودند و تنهای تنها،... امروز، صبح را دیدم.


دیروز، در آخرین ساعتها به فکر پدربزرگ پیر افتادم، او که قطعا زمانی، ساعتهایش را در مقابل آینه می گذرانده تا به دیدار مادربزرگ رود و امروز، ساعتهایش را، بلکه سالهای عمرش را در مقابل چشمهای خیس مادربزرگ می گذراند و نمی تواند دست مادربزرگ را بفشارد، او را در آغوش دریابد، حتی نمی تواند لبخند بزند و خیلیها که حتی -باور کنید- حتی نمی توانند نگاه خود را به نیاز خویشتن مهار کنند.





باز می اندیشم، به آنها که به خواست خدا و قسمت روزگار، هر روزِ همیشه، اینچنین اسیر بوده اند.





و خیلیها که ...! آه! راستی، چرا هرگز نخواستیم بفهمیم که هدف آنها و آنچه که به گوشه ای از دنیا پرتابشان کرد، چیزی بود به جز دریافت سهمیه ها و بیمه های رایگان و مسابقات دوی همگانی به احترامشان و فرستادن صلوات در ابتدای هر مجلس دولتی برایشان و ... . وای!





حال، به یاد تو افتادم. تو می آیی و من باز به یاد خود می افتم. خودخواه می شوم و می گویم کاش بودی، فقط بودی، حتی بیمار، حتی ناتوان، پیش من بودی، نه زیر اون سنگ لعنتی.): اگر بودی، دستای گرمت رو تو دستای همیشه سردم می گرفتم و از ته ته دل، در آغوش می فشردمت، می بوسیدمت، بهت لبخند می زدم و به تو نگاه می کردم. واسه همیشه. افسوس...