در attefeh.blogfa گفته بودم

سلام، به یاد تو فرهاد گوش می کنم. یادی از تو نیست، عزیزترین. آنچه هست ... مهم نیست، مهم تو هستی، که دیگر نیستی!
چه بودی؟ نمی دانم. و به چه می اندیشیدی؟ نمی دانم. ... از تو هیچ نمی دانم و چه سخت است که من اینچنین در اندیشه ی تو باشم و تو را ندانم.
من تو را هرگز نداشتم. تا چندی پیش، دوم بهمن بود که دیدم، روشنتر بگویم: «بازدیدم»:
« دیواری بلند در مقابلم، سایه ای از تو در پشت سرم (سایه ی حمایتت، سایه ی عشقت به من، عشقی که فقط از آن من بود، عاطفه ی زیبایت. راستی آن روزها چقدر زیبا بودم که تو را داشتم!). من به امید حمایت تو، تاب می خوردم. آنقدر بلند پروازم می دادی که بلندی دیوار سنگی را سپری کردم. تاپ بود، مثل کوه، پایین و بالا، بلند و کوتاه. و تو بودی و من. آری عزیزترینم، تو تمام پشتوانه ام بودی!(هستی.؟!) »
پس از سالها، دوم بهمن اینسال، این خاطره را به یاد آوردم. و در همان روز بود، من در تنهایی شب، در میان آواز فرهاد شنیدم که یکی گفت دوم بهمن سالروز تولد توست!
بلند بالایم، تو در آن روزهای روشن در چه فکر بودی؟ شاید تو فکر یک سقفم، یک سقف بی روزن..
ولی... (زیبایم، قصه ی با هم بودنمان ولی داشت!)ولی تو رفتی. و من، در این روزهای تاریک، فرهاد گوش می کنم: سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه/یه افق یه بی نهایت، کمترین فاصلمونه
‫آه، که چقدر به سینه ی گرمت نیاز دارم تا با اشکهای سوزان و سوزناکم، غم سردی تکه سنگ روی اندامت را فریاد زنم.