یک شب پاییزی، بدون آنکه اتفاق خاصی رخ داده باشد، آمدم و آغاز کردم!
هیچ کس،
اوست که هر روز بر سر راهت است اما تو هیچ نمی بینی
اوست که به تو زل زده، و تو از چشمانش هیچ را می خوانی
اوست که به تو لبخند می زند تا درش یابی اما تو هیچ را در میابی
اوست که هست اما برای تو هیچ است...
(تو=همه=هیچ)