تمام این یک ساعت و اندی، آروم سر جاش نشسته بود، نگاه از من بر نمی داشت، صرفا گه گاه سر تایید تکان می داد.
از شدت هیجان سر جام بند نبودم، گاه ناخواسته صدام بلند می شد. و گاه بغض، ساکتم می کرد. بالا و پایین می رفتم تا بهش بفهمونم اونچه که به این روز دچارم کرده.
بالاخره حرف زد: "عاطفه! از آدم، چیزی جز این انتظار داشتی؟"
فهمیدم که فهمید. سر جام نشستم.