چشمم کور!
نتیجه اون روزا که تو سر اون گربهه می زدم تا بپره از جاش و من به قدرت خودم ایمان بیارم،
یا اون روزا که شلوار اون پسررو می کشیدم پایین تا کپ کنه و خودشو خیس کنه،
یا بی اجازه در خونه ی اون شیطونکو باز می کردم و از دیدن چهره ی وحشت زدش می خندیدم،
همینه!
همینه که امروز نوبت تو می شه که بیای
بزنی،
بگریم،
بخندی!
هوی، خدا با تو ام. پس کی بزرگ میشی دست از سر این اسباب بازیات برداری، و بسپریشون به یه بچه گدا؟ شاید، بلکه اون مهربونتر باشه، کی می دونه؟!