سکانس 1:
یه روزی که با یه بدن خسته میام خونه. لباسامو، درنیاورده می رم تو تخت و وقتی نمیگذره که دیگه هیچیو نمی فهمم.
سکانس 2:
انگشتای سردت موهامو کنار می زنه و به صورتم می خوره. چشمامو به اکراه باز می کنم. سعی می کنم بهت لبخند بزنم. به آرومی و با زحمت می گم: "ببخشید، خیلی خسته بودم؛ یه چیزی از تو یخچال ..." که می پری وسط حرفم: "راحت باش عزیزم، بخواب."
سکانس 3:
ساعت 2 و 3 صبحه. چند ثانیه ای میگذره تا بفهمم کجامو این نور سفید اتاق از کجاست. بلند می شم تا برم دستشویی و تو رو می بینم متمرکز بر لپتاپ: درباره ی گوگل می خونی، یا تو یوتیوب داری می چرخی، شایدم لاست می بینی.
وقتی از دستشویی بر می گردم، بی اونکه بهت نگاه کنم، با لبخندی بی اختیار می پرسم:"نمیای بخوابی. ساعت 3 شده. فردا بیدار نمی شی!" و در حالیکه منتظر جوابی نیستم، می شنوم که میگی: "چرا عزیزم الان میام" من میدونم که "الان" نمیای. واسه همینم دوباره به سرعت به خواب می رم.
سکانس 3، در یک شب خاص:
خنکی مطلوبی کم کم سرتاسر بدنمو می پوشونه، تلاطمی کوتاه بر تخت خواب و یک سکون. فشار دستاتو رو کمرم حس می کنم. چشمامو باز می کنم تا این واقعیت رو خوب ببینم: آره خودتی، با یک لبخند.
دستامو دور گردنت حلقه می کنم و صورتمو به گلوت می چسبونم. حالا می تونم بو بکشمت و هر لحظه ببوسمت. با دستات کمرمو، با پاهات پاهامو در بندی دلنشین می بری.
چنان فشارم میدی، انگار همین حالا، یکی خواهیم شد.
دلم تنگ است، برای همان یک شب خاص!
یه روزی که با یه بدن خسته میام خونه. لباسامو، درنیاورده می رم تو تخت و وقتی نمیگذره که دیگه هیچیو نمی فهمم.
سکانس 2:
انگشتای سردت موهامو کنار می زنه و به صورتم می خوره. چشمامو به اکراه باز می کنم. سعی می کنم بهت لبخند بزنم. به آرومی و با زحمت می گم: "ببخشید، خیلی خسته بودم؛ یه چیزی از تو یخچال ..." که می پری وسط حرفم: "راحت باش عزیزم، بخواب."
سکانس 3:
ساعت 2 و 3 صبحه. چند ثانیه ای میگذره تا بفهمم کجامو این نور سفید اتاق از کجاست. بلند می شم تا برم دستشویی و تو رو می بینم متمرکز بر لپتاپ: درباره ی گوگل می خونی، یا تو یوتیوب داری می چرخی، شایدم لاست می بینی.
وقتی از دستشویی بر می گردم، بی اونکه بهت نگاه کنم، با لبخندی بی اختیار می پرسم:"نمیای بخوابی. ساعت 3 شده. فردا بیدار نمی شی!" و در حالیکه منتظر جوابی نیستم، می شنوم که میگی: "چرا عزیزم الان میام" من میدونم که "الان" نمیای. واسه همینم دوباره به سرعت به خواب می رم.
سکانس 3، در یک شب خاص:
خنکی مطلوبی کم کم سرتاسر بدنمو می پوشونه، تلاطمی کوتاه بر تخت خواب و یک سکون. فشار دستاتو رو کمرم حس می کنم. چشمامو باز می کنم تا این واقعیت رو خوب ببینم: آره خودتی، با یک لبخند.
دستامو دور گردنت حلقه می کنم و صورتمو به گلوت می چسبونم. حالا می تونم بو بکشمت و هر لحظه ببوسمت. با دستات کمرمو، با پاهات پاهامو در بندی دلنشین می بری.
چنان فشارم میدی، انگار همین حالا، یکی خواهیم شد.
دلم تنگ است، برای همان یک شب خاص!