برای آغاز... چه دیر است. حال که قلم به دست آمده میدانم که پیش از این، تنها کافی بود بخواهم. میخواهم و میبینم اگرچه دیر است.
حال دیگر از پس پرده ابهام انگیز اشک نیز میتوان دید.
حال حتی با چشمان فروبسته از خوف نیز میتوان دید.
حال این من نیستم که میبینم، آنهایند که دیده میشوند.
حال اگر خدای مهربان و قهار نخواهد هم باز میتوان دید.
خداوند! آشناست اما چه غریب رهاشان کرده! چه خنده دار است وقتی میبینی همانا خداوند آنان...
"چشمهاشان را کور کرد"
دیگر جه فایده از تلسکوپمان؟ چه اهمیت دارد قاب عینک، تاب مژگان یا رنگ عنبیه؟ (لابد مردمک چون از مردم است، کورتر است!!)
"و خداوندی که زبانشان را الکن ساخت."
حال به من چه که پدران پدرانم چند زبان می شناختند؟ تو جه فایده داری که با یک زبان به جند زبان از ندیدنیها با من سخن میگویی؟ (بدون ابزار هم میتوان گفت آنچه را که باید!)
"و آنها را کر کرد تا نشنوند."
فریاد خداوند خشمگینتر از آن بود که با سمعک جبران شود. (میگویند گاهی خداوند در یک RPG فریاد میزند.)
همان خداوند خواست آنها راه نروند، اگرچه ما برای تفریح به کره ای دیگر میرویم!)
خداوند...! گاهی در جستجویش با سفینه ها به جاهای دیگر سرک میکشیم.
گاهی از ترسش، ناجی خداکُشی را میجوییم که از جانب خدا می آید!!!
گاهی سرگرم تعداد ترانزیستورهایی یک chip می شویم، تا فراموش کنیم که او باید باشد.
گاهی ادعا میکنیم او را یافته ایم و چون زمان بیان شود تا پایان عمر فلسفه می بافیم. (و سفسطه ها چه کمک می کنند!)
و هزاران گاه و بیگاه دیگر...
دیگران چه خداها دارند و ما چه خداها داریم. خداشان نخواست نباشند و خدامان نخواست چون آنان باشیم.
چه شب روشنیست.
پایانی که پایان نیافت!