در attefeh.blogfa گفته بودم: جوگیری پس از فیلم میم مثل مرگ(دو روز بعد یارو مرد تو روزنامه نوشتن میم مثل مرگ! به من چه!!)

‫برای آغاز... چه دیر است. حال که قلم به دست آمده میدانم که پیش از این، تنها کافی بود بخواهم. میخواهم و میبینم اگرچه دیر است.
‫حال دیگر از پس پرده ابهام انگیز اشک نیز میتوان دید.
‫حال حتی با چشمان فروبسته از خوف نیز میتوان دید.
‫حال این من نیستم که میبینم، آنهایند که دیده میشوند.
‫حال اگر خدای مهربان و قهار نخواهد هم باز میتوان دید.
‫خداوند! آشناست اما چه غریب رهاشان کرده! چه خنده دار است وقتی میبینی همانا خداوند آنان...
‫"چشمهاشان را کور کرد"
‫دیگر جه فایده از تلسکوپمان؟ چه اهمیت دارد قاب عینک، تاب مژگان یا رنگ عنبیه؟ (لابد مردمک چون از مردم است، کورتر است!!)
‫"و خداوندی که زبانشان را الکن ساخت."
‫حال به من چه که پدران پدرانم چند زبان می شناختند؟ تو جه فایده داری که با یک زبان به جند زبان از ندیدنیها با من سخن میگویی؟ (بدون ‫ابزار هم میتوان گفت آنچه را که باید!)
‫"و آنها را کر کرد تا نشنوند."
‫فریاد خداوند خشمگینتر از آن بود که با سمعک جبران شود. (میگویند گاهی خداوند در یک RPG فریاد میزند.)
‫همان خداوند خواست آنها راه نروند، اگرچه ما برای تفریح به کره ای دیگر میرویم!)
‫خداوند...! گاهی در جستجویش با سفینه ها به جاهای دیگر سرک میکشیم.
‫گاهی از ترسش، ناجی خداکُشی را میجوییم که از جانب خدا می آید!!!
‫گاهی سرگرم تعداد ترانزیستورهایی یک chip می شویم، تا فراموش کنیم که او باید باشد.
‫گاهی ادعا میکنیم او را یافته ایم و چون زمان بیان شود تا پایان عمر فلسفه می بافیم. (و سفسطه ها چه کمک می کنند!)
‫و هزاران گاه و بیگاه دیگر...
‫دیگران چه خداها دارند و ما چه خداها داریم. خداشان نخواست نباشند و خدامان نخواست چون آنان باشیم.
چه شب روشنیست.
پایانی که پایان نیافت!