DOGville


دیروز لیلا حرف می زد، از وحشتش. وحشتی که همیشه در بر دارد و گه گاه می جوشد و او را از هر چه که هست، منزجر می کند.


حرفهایش را و ترسهایش را حس می کردم، باور می کردم، باور می کردم که چه حسیست که گاه حتی از زیباترین، عزیزترین و عاشقانه ترینت می ترسی! به خود نهیب می زنی: "چرا اینجاست؟ چه می خواهد؟ .... اصلا او کیست؟!"
ترس از آنکه تو در اشتباه باشی و .....


دیروز او و حرفهایش و ترسهایش را درک می کردم و نزدیک غروب..... لمس کردم.


کثافتی که چون افعی به دورم می پیچد و من با لبخند در میانش تقلا می کنم. زمانی که با تمام وجود به عشق آنکه خود را از عطر گلی مملو کنی و بهشتی بسازی، قدم بر می داری و آنچه با تو می ماند بوی زننده و متعفنیست که تا عمق هستیت را می سوزاند... شاید، فقط، شاید بتوانی در بلاگاسپات دمی برآری.


در لحظه لحظه ام، ساعت ساعت قلیان درون دخترک فیلم dogville را می نوشم. و بسیار، متاسفم از تمام آنچه که هست.


عاطفه