پستی برای کامنت شما!

کامنت یک ناشناس برای یکی از پستهایم:



"نیستیم و انکار می کنیم که بودنمان آنقدر سایه دارد که دست کم ریگی را پناه می توانیم داد ...


تنها به اینجا پناه می آورم تا کمی آب شود سنگِ بغضی که راه گلویم را بسته است
تو هم که پریشانی اوراد خوانِ خلوتِ آدمی
پریِ پروانه های سوخته !


دلگیر که باشی
آسمان پاییز وظیفه ی ذاتی اش را گم می کند !


گم می شویم روزی !
آنقدر که سایه ای سرد هم نمی ماند از زمستان حضورِ ما !


آفتابِ سیگار به انگشتِ روزهای کسل
کمی صبور باش !"



قشنگ بود.