دیشب، با دیدن یک تابوت و یک جمعیت سیاه پوش انگار تازه فهمیدم که "خسرو شکیبایی" مرده.
انگار تازه شناختمش، لعنت به ما که همیشه دیر می رسیم!
علاوه بر یک مرد خاص، عجیب، دلچسب، دوستداشتنی با صدایی گیرا و جذاب و ...، خسرو شکیبایی یادآور لحظه های معصومی از زندگی من بود! اولین نوازشهای گرم زندگی من با "عاطفه" گفتنهاش شکل گرفتند و این در زندگی(؟) یکی مثل من خیلی مهم و با ارزشه!
هیچ فکر نمی کردم واسش بغض کنم اما کردم! و افسوس می خورم که چرا هیچوقت گرمای دستهاشو بو نکشیدم. و کاش کاش و کاش...
جایش برای همیشه خالیست!