هی رفیق، وایسا! همینجا وایسا!
این بار من نخواهم گفت اما بی شک، این بار تو خواهی شنید. پس همینجا بایست:
و دستانم را در دستانت بگیر تا از لرزش رعب انگیز آن، وحشت درونم را لمس کنی.
و لبهایم را ببوس تا تلخ ترین و غم انگیزترین ناله های نگفته ام را نوش کنی.
مرا در آغوش بفشار، آنقدر که تپشهای بی وقفه ی قلبم، اندام شیرین تو را به لرزه وادارد.
و بمان، بمان و ببین تمام آنچه را که هرگز از واژه هایم باور نکردی. من، همین من ناخوب، هنوز هستم!
بیا؛ بیا امروز مرا ببین، تا بیش از این دیر نشده، تا دیر نشده بیا ببین که زندگی(؟)ای که از آن برایت می گفتم چگونه است.
بیا و تمام ضعف رقت بار من همیشه مغرور را ببین.
بیا و مهر تایید بزن بر کثافات درونم، بر درون کثافت بارم و باور کن؛
آری باور کن که بعضیها، برخلاف بعضیهای دیگر، آمده اند تا تمام بدها را تجربه کنند، سپس بروند. رخصت بده، ای خدای بعضیهای دیگر، رخصت بده، پیشتر، بروم. پیشتر از آنکه ... دلم می سوزد....