من میگم: "می دونی، دلم می خواد قید همه چیو بزنم و برم."
در حالیکه لحنم میگه: "بابا! خسته ام!! نمی تونم ادامه بدم!!! کمک!!!!"
هنوز جمله ام تموم نشده که میگی: "آره عاطفه جون، میدونم عزیزم. راست میگی به خدا منم اگه این بچه ها نبودن منم تا حالا رفته بودم. والا ... . حالا این 30 واحدو بگذرون ایشاللا یه مدرک دستتو بگیره. حامد کارش چی شد؟ ایشاللا اونم قبول نمی شه دوتایی با هم می رید زندگیتونو می کنید. هر چی خدا صلاح بدونه. راستی مامانت نظرش چیه؟ ... یه چند وقتی بود می خواستم بهت بگم، فدات شم یه کم بیشتر به فکر زندگیت باش، از سر کار یک ساعت هم که زودتر بیای می تونی به کارای خونه هم برسی، هرچی باشه زن یه زندگی هستی... واسه قرصاتم برو یه سر پیش این رفیق من، بخور مرتب که دوباره به هم نریزی... در ضمن دیگه هم نبینم سیگار تو کیفت باشه ها! این چیزا، این افه ها شایسته و برازندت نیست ناسلامتی مهندس مملکتی..."
من میگم: "OK، بچه ها رو ببوس. ببخشید مزاحم شدم."
لحنم هم می گوید: "..." چیزی نمی گوید.
همین!