ترک


دم، دمِ رفتن است: رفتنی که هیچ برایم ندارد. می روم، چرا که باید نباشم؛ و نه بیشتر. آیا این دلیل، کافیست تا مانع از اشکهایم شود، از شکنجه ی این همه جدایی؟؟ باور ندارم. چنین حسی ندارم.


نه دیروزی که به یادش شاد شوم، نه فردایی که به امیدش نیرو یابم و نه حالی که در آن بزیم!


حال-م پک شده در کارتنهای چیپس و پفک و موز!! و چه حس غریبیست. حس غریبیست، اکنون، که تمام حاشیه ها، ارزشمند و منحصر بفرد می شوند. اصلها، چون زندگیم، همتراز با حواشی، چون کفترهای روی تراس، دوست داشتنی و ترک ناشدنی می شوند. دست و دلم به این رفتن نمی رود. دست و دلم نمی رود که قاب عکس قدیمی را، از جا برکنم و در پاکتی خاکی خلاصه کنم. دست و دلم نمی رود که این "هنزلهای جاگیر" را رها کنم.


حال، تمامِ خودم، چون کارتنی در بسته، در این بین مانده؛ حاوی دنیا دنیا حرف ناگفتنی، دنیا دنیا تنهایی همیشگی، دنیا دنیا آرزوی دست نیافتنی، .. وه که چه شومم! دل کنده ام، از همه دل کنده ام، به خداوندی خدا قسم که از همه دل کنده ام. و از این تنهاییست که می بارم. از این موفقیت، از این کندن است که می بارم. باور نمی کنی، از این سرسختی که در خود می بینم، بیزارم. به هیچ کس، دقیقا هیچ کس نیاز ندارم، چه شوم! کاش (وا)بسته بودم، (وا)بسته و مانده در جمعهای گرم و سرد خانواده نامها!! از این وجودم، که "همه" را در خود دارد، می ترسم. سردم، سردِ سردِ سرد