سناریو یک:
تو سریال lost، سه نقش اصلی هستند: Kate، دختری خوشآیند، Jack، یه دکتر خانواده دار و استاندارد و Sawyer، شخصیت محبوب من، پسری وحشی و بی قید. یه جاهایی توی بیننده به این می اندیشی که Kate با Jack باشه یا Sawyer. جالب اونجاست که جوابهای آدمای مختلف به این چلنج کاملا متفاوت هست.
سناریو دو:
مرضی: تو الان نمی تونی خوب تصمیم بگیری چون خسته ای. وقتی اوضات اکی شد، بعد حق داری بشینی تصمیم بگیری چنین کاری بکنی یا نه.
من: هیچ زمانی نخواهد آمده که بشینم بگم الان چنین تصمیمی گرفتم و تو بگی باشه، عیب نداره، تصمیم گرفتی و می تونی عمل کنی بر اساسش.
مرضی(کمی سکوت، فکرهای در هم که از چشماش بیرون می زد،...): آخه بعضی چیزا واقعا اشتباهن. مثلا تو
نمی تونی بگی من می رم با یکی که ایدز داره می خوابم، تصمیم میگیرم ایدز بگیرم. اگه بگی من میگم احمقی. معلومه که با یه ایدزی خوابیدن، معتاد شدن، ... نادرسته.
من(در درون): معلومه که نادرسته؟
من یه فکرایی میکنم که نمی خوام رو در رو به ملت بگم، نمی خوام ادا و شعار بشه، واسه همین به بیانش در همین جا اکتفا می کنم.
دنیا همه چیو به خودش می بینه: مریض، شاه، معتاد، پزشک، خوشگل، زشت، .. و با همین ها، دقیقا با همین ها، تواما، شکل میگیره. کی می تونه قضاوت کنه که اون معتاد داغونی که باعث نشر سیستم NA تو دنیا میشه، کم از اون آدم خوبه داره؟ کی می تونه قضاوت کنه که اگه صادق هدایت، با همین نوشته های دارکش، که حس تنها نبودن رو به یک بیمار دیگه القا می کنه، می رفت دکتر و بهش قرص می دادن و رواندرمانی می کرد=))، دنیا بهتر می شد؟
راحت تر بگم، گاه خیلی خیلی وسیع نگاه می کنم و می بینم. می بینم که وجود همه ما برای مسیریست که دنیا باید درش جریان پیدا کنه. حس می کنم که از هیچی نباید بترسم چراکه هیچی انقدر بزرگ نیست! حس می کنم که اگه من گرایشی دارم که تو نداری، پس من برای دنیا اونی هستم که می تونه این گرایش رو محقق کنه و تو نیستی.
لطفا نظر بدید!