"ابتکاری دیگر! کشفی بزرگ!! تبریک می گم دکتر، شما فوق العاده اید!!! چه قدرت تشخیصی چه درایتی چه چه چه..."
اینها از آنِ تو، آقای دکتر و از آنِ من، تنها یک برچسب! آره دکتر جان، این برچسب تو خوب چسبیده، برو خوش باش.
مادرم میگفت "بدنت ضعیف شده، پریودت کی بوده؟ اِ تازه تموم شده؟ اِ چند روز دیگست؟ اِ الانی؟ ... همون دیگه واسه همینه! منم همینجور می شم گاهی ... "
عموم می گفت "تو خوب غذا نمی خوری، چیه این آشغالای مغازه ها؟... امشب بیا اینجا"
همسرم می گفت "اینجوری فکر نکن، کتاب صادق نخون، سیگار نکش، ... اِ اِ اِ چرا قرصاتو نخوردی؟؟؟ امروز حتما برو دکتر."
دکترم (دکتر دو سال اخیرم)، می گفت "آره دیگه، اینجوریه عاطفه خانم. الان یه موج اومده، به نظرم حتما باید بیمارستان بستری شی، تو این دو سال خیلی خوب رشد کردیا...."
رفقا هم که به سادگی می گفتند "تو دیوونه ای"
من هنوز نا خوش بودم. حالا باز افراد خانواده به شدت راست کردند که من رو به راه راست بیارند! یه دکتر جدید.
اَه! دیگه حتی به بازی گرفتن موجودات روانشناس و روانپزشک و اعصاب و روان و داخلی اعصاب و مغز و اعصاب هم، واسم جالب نیست. عصبی کردنشون، کل کل کردن، مظلوم بازی، ... هیچی. تکراری شدن!
دکتر جدید، برچسب جدید قرصای جدید، ... .
آرایشگر 2: وااااای موهاتو کجا واست زده؟
دکتر 2: دکتر قبلی Litium داده؟ 300 تا؟ ما کم نمی آریم!! اونو قطع کن، در عوض Clozapine! *
تو این 2 سال اخیر می گفتن (MMD(M? Major Depression دارم، از پریروز می گن Schizophrenia دارم! نمی دونم چی می گن اما به نظرم من فقط کمی، فقط کمی دلتنگم. به همین سادگی.
* Litium واسه در حال دیوانگیهاست و Clozapine واسه دیوونه ها! یه قدم دیگه تا Olanzapine!!