داشتم آمار می خوندم، (آره عزیزم هنوز پاس نکردم، دقیقا به همون دلیل که تو هنوز مثه من شعر نگفتی، مکتوب ننوشتی، شنا نمی کنی، قدرت و سخاوت و محبت نداری، on so and! پس...)
خلاصه،
بعد یادم افتاد که خدا آمار نمی دونه، (بدیهیه دیگه! اینم باید بگم؟ چون با توجه به فرض خدا بودنش، از این مطلعه که یه سکه رو چه طور بندازه تا خط بیاد و رو زندگیت یه خط پررنگ بکشه تا همیشه قیافت خط خطی باشه..) اما من این علم رو میدونم، پس چیزی هست که من میدونم و خدا نمی دونه!!
اینجوری شد که تو یه loop فلسفی گیر کردم و هی بافتم و رشته کردم. این ترم هم باز!!! ((=