گاهی اوقات یه حس سرخوشی میاد و روی عریانی بدنم رد لبخند میذاره. یه حس سرمستی، از بودنم، از جاری بودنم از تمام آنچه که از من و روان، از من هست. می فهمی اصلا؟
یه جور رهایی، رهایی از هر چی وابستگی و چون و چرا، یه پرواز نرم.
ملموسترش کنم:
یک - یکیو دوست داری و همش تو ذهنته، خیالش نمی ذاره درگیر مطلبی دیگه بشی، در هر جا، ناخواسته، به یادش میفتی و گاها نگرانی از از دست دادنش، ازینکه الان کجاست و در چه حالیه، از اینکه نکنه یه روز نخواهدت.... خلاصه خودت نمیخوای قبول کنی، اما واقعیت اینه که اسیر شدی! اسیر اونیکه دوسش داری. فرق داری با اینکه اسیر کسی شی که دوسش نداری اما ... فرق چندانی نداره!!
دو - حالا یه تصور دیگه، یکی دوست داری و گاه بهش فکر می کنی و تو این حال ناخواسته یه لبخند خیلی نرم نثار خودت میکنی، خودت که می تونی این محبت رو لمس کنی و سرخوشی توأم با و ناشی از همین عشق درونیه که دستتو می گیره به سوی پرواز کردن.
بی شک، دومین حالت!
یه سرخوشی درونی.
نیروی کهن طبیعت! سپاسگزارم که لحظاتی از من رو با این سرخوشی، سرخوش می کنی. می بوسمت.