کودکی را در خیالاتی بس عظیم، به سر بردم و فراموش کردم که برای خود کودکی بسازم!
خیالاتی که زندگی ام را ساخت و به امروزم کشانید
حال، پس از بازه ای جدایی از اوهام خویش(به سبب آشنایی با علم TA)، می بینمشان که بر روی کاغذهای کتابی، مرا به سو خود می خوانند
و من پوزخند زنان در این تفکرم که آلفونس دو لامارتین، چگونه هنوز می تواند با خیالاتش زندگی کند و اثر خیالی رافایل را خلق کند!؟
داستان دو دیوانه ی در شرف احتضار، که در یکدیگر عاشق می شوند!
من فقط با 20 سال دیدن، حالا فهمیدم که زندگی خیالیم یه مشت اراجیف بوده، اسب سفید که سهله، دیگه منتظر کره الاغم نیستم! من دهنم صافه که هیچکدوم از رویاهام تعبیر نشده بعد این لامارتین که جای بابابزرگمو داره هنوز تو توهمه!! نمی دونم، اون زمان علم TA که نبوده، لابد واسه همینه!
حالا این همه گفتم که بگم، اینا که همش تمثیله، ولی این ملتو بگو، با وجود علم TA هنوز نشستن یکی بیاد و با رایحه ی خوش خدمتش همه چیو اون جوری کنه که اونا می خوان، بد سرکارنا!!
هَه...