يكي


مهندس بهمن پوروطن


استاد دوست داشتني براي عده اي،‌ و منفور براي عده اي ديگر.
ترم اول دانشگاه، اولين درس 4 واحدي و اختصاصي دانشكده، هر استاد ديگه اي هم جاش بود واسمون خاص مي شد! چه برسه به اين آدم!!


حالا 5 سال گذشته و من در آخرين درسهاي دوره كارشناسيم، باز شاگرد كلاس همين استادم. مشتاقانه بهش احترام مي گزارم و قطعا هرگز از ياد نخواهمش برد.


يادم مياد ترم اول،‌از اينكه كد پاسكالم هيچ عكس العملي نشون نمي داد، ‌بغضم گرفت. رفتم اتاقش طبقه 3 دانشكده: "سلام، استاد كدم جواب نمي ده!" نمي دونم عجزمو از كجا دريافت كه بي هيج حرفي همراهم اومد تا طبقه همكف و كدمو چك كرد. اشتباهاتم احمفانه بود. اما اين اتفاق جاودانه موند!


حالا،‌ بعد 5 سال، همون موجود جاودانه،‌ باز خاطره آفريد. امروز گفت:
زمان،‌ معجزه ايست كه وقتي در مقابلته خيلي بزرگ مي بينيش و وقتي پشت سرته،‌ خيلي كوتاه به نظرت مياد.