این روزا

دلم بهم می خوره وقتی خودمو تو آینه می بینم. مثه یه موم شدم، شکل دست هرکی که بهم محبت کنه! تیکه تیکه لکه های سیاه رو تمام بدنم، رو تمام وجودم، به یادگار... .


ناشناسهایی که به سویم می دوند و آشنایانی که ترکم می کنند.


کم کم دارم کل تهران رو با خاطره هام به گه می کشم؛ و آهنگها رو و شعرهای شاعرها رو و آدمها رو.


بغضم نمیشکنه!