کودکیمان که خون باباها حلال بود..
دبستانمان هم پوشیدن کتانی سفید قدغن بود..
در نوجوانیمان نشانه های بلوغ، سبب شرممان شد..
جوانیمان، دانشگاهش ژست بود و شغلش خرحمالی، بی مزد پر از منت..
دادگاهمان بیشترین آمار اعدام در جهان را دارد..
انتخابات هم ده میلیون رای قلابی داشت..
راهپیماییهایمان.. آخ از آن راهپیماییهای خونین..
مجلسِ ما مردم، طبق نامه ی رهبر حکم میدهد..
هر دولت هم به زعم خود یک چند تلیاردی نصیب میشود..
دانشگاهمان را لاشخورهای بسیج پر کرد..
و دانشجویان قلم به دست، زیردست زندانبانهای شلاق به دست..
دینمان راستی، یادم نرود، دینمان شد:
آداب طهارت
سکسهای مشروع
هاله های نور
و یک عدد رهبر
.
بهارمان بی نوروز میآمد، نکند ملیگراها بر اسلامگرایان فایق آیند..
تابستانها گشت ارشاد بود و ترشیده های تسبیح بدست که نماز جماعتشان را با سردار زارعی نامی به جا میآوردند..
پاییز هم بوت نپوشیدیم که حاج آقا راست نکند!
زمستان آمد،
زمستان رفت،
منتظر ماندیم رویشان سیاه شود،
نشد!
فقط دلشان سیاه تر شد!
یک لنگمان اینور مرز، یکی دیگر آن طرفش، مدام زمزمه میکنیم:
«حراج» گران است، «تهران من» مفت، مفتِ چنگتان..
در حمایت و تشکر از مرضیه وفامهر، بازیگر نقش اول فیلم تهران من، حراج، که هم اکنون در زندان به سر میبرد.
ناجی
اگر هنوز کتاب «میهمانی خداحافظی» «میلان کندرا» را نخوانده اید، باید بگویم که اسکرتا یک پزشک است و یاکوب، دوست او، روزی به وی مراجعه کرده، تقاضای دارویی میکند که بتواند یاکوب را آسان و بدون درد از سختی زندگی خلاص کند. اسکرتا هم چنین میکند: قرصهای ریز آبی کمرنگ.
حالا سالها گذشته و یاکوب همچنان زنده است و قرصهای آبی کمرنگ نیز در جیب پیراهنش دستنخورده باقی مانده اند. او در شرف خروج از سرزمین مادریش است، آمده تا قرصها را به اسکرتا بازگرداند چرا که باور دارد با دوری از وطن، از انبوه بسیاری مصایب نیز دور شده و دیگر نیازی به قرصهای ریز آبی کمرنگ نخواهد داشت.
فرض کنید در هر لحظه از زندگی، در هر نقطه ی انتخاب، علاوه بر تمام راه حلهای ممکن، یک راه حل دیگری هم داشته باشید. اسمش را میگذارم راه حل آخر. این یکی هم مانند سایر راه حلها یک سری فواید و یک سری معایب دارد. هزینه های خودش را دارد. اما به هر حال راه حل محسوب میشود چرا که میتواند شما را از نقطه ی انتخاب و سردرگمی و دوراهی به نقطه ی دیگری انتقال دهد. وضعیتی دیگر.
فرض لذتبخشیست! در هر وضعیت سایرین ایکس راه حل دارند و شما، ایکس+۱. هرچقدر هم که این گزینه ناخوشاید و پرهزینه و … باشد باز همین وجودش در جایگاهِ دوستداشتنیِ راه حل، خوشایند است. شاید هرگز آن را انتخاب نکنید اما همین که هست، دلگرمی است. همین که وقتی بالاتر از سیاهی رخ نماید، درمانده نخواهید شد، حقیقت لذتبخشیست.
مردم گاهی میگویند: «میمردم و فلان اتفاق نمیافتاد..». اغراق میکنند اصولا، اما اگر بیاییم حرفشان را -دست کم در خیالاتمان- جدی بگیریم باور خواهیم داشت که در زندگی انسانها لحظاتی وجود دارد که راه حل آخر، نبودن و ندیدن و تجربه نکردن، به سایر راه حلها میچربد. گمان کنم در میان همه آدمها آنهایی که شکنجه در زندان را تحمل کرده اند بیش از دیگران دست به دامن راه حل آخر شده اند. دست کم اینطور که از خاطراتشان برمیآید.
بسیاری از ما تا به حال به این راه حل آخر فکر کرده ایم. حتی شاید بیشتر، بدنبال فراهم کردن ابزارش بوده ایم. اما کداممان با بدست آوردن ابزار مردن، باز همچنان راضی به مرگ خود بوده؟ چند درصد از مواقعی که به کشتن خود فکر کرده ایم، نهایتا یا در خیال رهایش کرده ایم یا با خود نجوا کرده ایم که «فلان تلاش را هم میکنم، اگر درست نشد راه حل آخر» یا «فلان روز دیگر تحمل میکنم اگر تغییر نکرد راه حل آخر» یا «بگذار ببینم چه میشود، بعدتر به راه حل آخر فکر میکنم» یا «برای راه حل آخر همیشه وقت هست».. . میخواهم بگویم این راه حل آخر، اگر بهترین گزینه نباشد، اگر اصلا راه حلی به حساب نیاید، دست کم یک تکیه گاه است. یک دلگرمی. آنقدر که سبب میشود یاکوب تمام سالهای پررنج را به سختی پشت سر بگذارد با این خیال که «اختیار خود را دارد که رنج را ببیند یا نه» چرا که مفر او، جایی نزدیک، بسیار ساده، درون جیب پیراهنش، روی قلبش، باقیست.
نپرسیدم اما حدس میزنم خیلی وقتها به فکر کشتن خود بوده.. گاهی حتی قرصهای آبی کمرنگ را از جیبش درآورده و از وجودشان اطمینان یافته.. و شاید بیشتر! در دهانش گذاشته.. اما نهایتا دست از آن کشیده.. با دلی قوی تر چرا که حالا او اختیاردارِ بود و نبود خود.. رنجیدن و نرنجیدنِ خود.. بودن و نبودن خود است.
در فیلم حکم هم یکی میگوید: «آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگی داره: خودکشی»
حالا سالها گذشته و یاکوب همچنان زنده است و قرصهای آبی کمرنگ نیز در جیب پیراهنش دستنخورده باقی مانده اند. او در شرف خروج از سرزمین مادریش است، آمده تا قرصها را به اسکرتا بازگرداند چرا که باور دارد با دوری از وطن، از انبوه بسیاری مصایب نیز دور شده و دیگر نیازی به قرصهای ریز آبی کمرنگ نخواهد داشت.
فرض کنید در هر لحظه از زندگی، در هر نقطه ی انتخاب، علاوه بر تمام راه حلهای ممکن، یک راه حل دیگری هم داشته باشید. اسمش را میگذارم راه حل آخر. این یکی هم مانند سایر راه حلها یک سری فواید و یک سری معایب دارد. هزینه های خودش را دارد. اما به هر حال راه حل محسوب میشود چرا که میتواند شما را از نقطه ی انتخاب و سردرگمی و دوراهی به نقطه ی دیگری انتقال دهد. وضعیتی دیگر.
فرض لذتبخشیست! در هر وضعیت سایرین ایکس راه حل دارند و شما، ایکس+۱. هرچقدر هم که این گزینه ناخوشاید و پرهزینه و … باشد باز همین وجودش در جایگاهِ دوستداشتنیِ راه حل، خوشایند است. شاید هرگز آن را انتخاب نکنید اما همین که هست، دلگرمی است. همین که وقتی بالاتر از سیاهی رخ نماید، درمانده نخواهید شد، حقیقت لذتبخشیست.
مردم گاهی میگویند: «میمردم و فلان اتفاق نمیافتاد..». اغراق میکنند اصولا، اما اگر بیاییم حرفشان را -دست کم در خیالاتمان- جدی بگیریم باور خواهیم داشت که در زندگی انسانها لحظاتی وجود دارد که راه حل آخر، نبودن و ندیدن و تجربه نکردن، به سایر راه حلها میچربد. گمان کنم در میان همه آدمها آنهایی که شکنجه در زندان را تحمل کرده اند بیش از دیگران دست به دامن راه حل آخر شده اند. دست کم اینطور که از خاطراتشان برمیآید.
بسیاری از ما تا به حال به این راه حل آخر فکر کرده ایم. حتی شاید بیشتر، بدنبال فراهم کردن ابزارش بوده ایم. اما کداممان با بدست آوردن ابزار مردن، باز همچنان راضی به مرگ خود بوده؟ چند درصد از مواقعی که به کشتن خود فکر کرده ایم، نهایتا یا در خیال رهایش کرده ایم یا با خود نجوا کرده ایم که «فلان تلاش را هم میکنم، اگر درست نشد راه حل آخر» یا «فلان روز دیگر تحمل میکنم اگر تغییر نکرد راه حل آخر» یا «بگذار ببینم چه میشود، بعدتر به راه حل آخر فکر میکنم» یا «برای راه حل آخر همیشه وقت هست».. . میخواهم بگویم این راه حل آخر، اگر بهترین گزینه نباشد، اگر اصلا راه حلی به حساب نیاید، دست کم یک تکیه گاه است. یک دلگرمی. آنقدر که سبب میشود یاکوب تمام سالهای پررنج را به سختی پشت سر بگذارد با این خیال که «اختیار خود را دارد که رنج را ببیند یا نه» چرا که مفر او، جایی نزدیک، بسیار ساده، درون جیب پیراهنش، روی قلبش، باقیست.
نپرسیدم اما حدس میزنم خیلی وقتها به فکر کشتن خود بوده.. گاهی حتی قرصهای آبی کمرنگ را از جیبش درآورده و از وجودشان اطمینان یافته.. و شاید بیشتر! در دهانش گذاشته.. اما نهایتا دست از آن کشیده.. با دلی قوی تر چرا که حالا او اختیاردارِ بود و نبود خود.. رنجیدن و نرنجیدنِ خود.. بودن و نبودن خود است.
در فیلم حکم هم یکی میگوید: «آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگی داره: خودکشی»
میم الف دال ر
یک.
دخترش «عادی» نیست، پس مادر نگران است. نگران که نکند دخترک خوشبخت نشود، یعنی اینکه نکند ازدواج نکند، نکند بچه دار نشود، همین. در کارخانه کارگری میکند و در خانه هم. برای دامادِ بالقوه اش قرمه سبزی میپزد و فسنجان بلکه بالفعل شود و دخترکش خوشبخت. مادرِ فیلمِ «اینجا بدون من»، مثل خیلی مادرهای دیگر یک جای خانه اش توی ذوق میزند. مثلا مبلمان. و باور دارد که اگر مبلمان نو شود و خواستگاری بیاید و فسنجان رنگ خوبی بگیرد، دنیا به کام است.
دو.
از راه که رسیدیم دو لیوان شربت آورد. مریم گفت طعمش بد است. من هم آبش را بیشتر کردم، آخر سر هم اصلا نخوردم. اتفاقا مهمانهای قبلی هم لیوانهای شربت را نیمه باقی گذاشته بودند. پدربزرگ غرید که یعنی این چه شربتیست و این همه اصراف و باقی غرولندهای معمول پیرمردها. مادربزرگ اما بی سر و صدا لیوانها را برداشت و در یک پارچ یکی کرد و نشست نگاهش کرد. صبح روز بعد بود که بیدارم کرد و گفت ماده ی این شربتها را پدربزرگ خریده و تقصیر اوست که رویش را نخوانده و نگفته که هر یک بسته جواب یک پارچ آب را میدهد و مادربزرگ طفلکی که گناهی ندارد اگر سواد ندارد و … . تا شب آنقدر تملقش را گفتم که خیالش راحت شد از من که میدانم او یک زن تمام عیار است و گرچه حالا دیگر پیر شده اما زنانگی اش و خانه داریش همچنان پابرجاست.
سه.
بحث همیشه داغ و همیشه بی نتیجه ی سیاسی بین شوهر و پدرشوهرم بالا گرفته و نزدیک است که به یک جدال واقعی تبدیل شود. از آشپزخانه بیرون میآید، چای تعارف میکند، تلوزیون از شاپور بختیار میگوید، و میبینم مادرشوهرم را که برای اولین بار بدون نظر دیگران دست به ریموت تلوزیون میبرد و شبکه را عوض میکند. میبیندم که میبینمش، لبخندی میزند که یعنی: پدر و پسرند دیگر.. . میفهممش. مادر است دیگر.
چهار.
از آن پیرزنهاییست که هر روز ممکن است خبرت بدهند: مرده. گاهی سر میزنمش بلکه خودش نفهمد که از آن دست پیرزنهاست. مینشینم کنارش. بچه که بودم میگفتند از میان همه نوه ها من برایش عزیزترم. حالا اما بعید میدانم. (حقیقتش دیگر آنقدر بزرگ شده ام که برایم مهم نباشد برایشان عزیز باشم یا نه!) اشاره میکند به مادرم که دو سه روزی آمده تر و خشکش کند و میگوید قدرش را بدانم. میگویم میدانم، حتی بیشتر از خودِ قدرش! بی توجه به حرف من ادامه میدهد که این دختر خیلی خوب است. مادرم را میگوید. چیزی نگویم بهتر است. مادرش است آخر! پدربزرگ هم که مرد، هی میگفت الهی بمیرم برای مادرت که من نفهمیدم چه سختش بود وقتی شوهرش مرد. میخواستم بگویم حالا خودت را دریاب، بعد فکر کردم مادر است دیگر، نمیتواند، لابد، چیزی نگویم بهتر است.
پنج.
. . .
دخترش «عادی» نیست، پس مادر نگران است. نگران که نکند دخترک خوشبخت نشود، یعنی اینکه نکند ازدواج نکند، نکند بچه دار نشود، همین. در کارخانه کارگری میکند و در خانه هم. برای دامادِ بالقوه اش قرمه سبزی میپزد و فسنجان بلکه بالفعل شود و دخترکش خوشبخت. مادرِ فیلمِ «اینجا بدون من»، مثل خیلی مادرهای دیگر یک جای خانه اش توی ذوق میزند. مثلا مبلمان. و باور دارد که اگر مبلمان نو شود و خواستگاری بیاید و فسنجان رنگ خوبی بگیرد، دنیا به کام است.
دو.
از راه که رسیدیم دو لیوان شربت آورد. مریم گفت طعمش بد است. من هم آبش را بیشتر کردم، آخر سر هم اصلا نخوردم. اتفاقا مهمانهای قبلی هم لیوانهای شربت را نیمه باقی گذاشته بودند. پدربزرگ غرید که یعنی این چه شربتیست و این همه اصراف و باقی غرولندهای معمول پیرمردها. مادربزرگ اما بی سر و صدا لیوانها را برداشت و در یک پارچ یکی کرد و نشست نگاهش کرد. صبح روز بعد بود که بیدارم کرد و گفت ماده ی این شربتها را پدربزرگ خریده و تقصیر اوست که رویش را نخوانده و نگفته که هر یک بسته جواب یک پارچ آب را میدهد و مادربزرگ طفلکی که گناهی ندارد اگر سواد ندارد و … . تا شب آنقدر تملقش را گفتم که خیالش راحت شد از من که میدانم او یک زن تمام عیار است و گرچه حالا دیگر پیر شده اما زنانگی اش و خانه داریش همچنان پابرجاست.
سه.
بحث همیشه داغ و همیشه بی نتیجه ی سیاسی بین شوهر و پدرشوهرم بالا گرفته و نزدیک است که به یک جدال واقعی تبدیل شود. از آشپزخانه بیرون میآید، چای تعارف میکند، تلوزیون از شاپور بختیار میگوید، و میبینم مادرشوهرم را که برای اولین بار بدون نظر دیگران دست به ریموت تلوزیون میبرد و شبکه را عوض میکند. میبیندم که میبینمش، لبخندی میزند که یعنی: پدر و پسرند دیگر.. . میفهممش. مادر است دیگر.
چهار.
از آن پیرزنهاییست که هر روز ممکن است خبرت بدهند: مرده. گاهی سر میزنمش بلکه خودش نفهمد که از آن دست پیرزنهاست. مینشینم کنارش. بچه که بودم میگفتند از میان همه نوه ها من برایش عزیزترم. حالا اما بعید میدانم. (حقیقتش دیگر آنقدر بزرگ شده ام که برایم مهم نباشد برایشان عزیز باشم یا نه!) اشاره میکند به مادرم که دو سه روزی آمده تر و خشکش کند و میگوید قدرش را بدانم. میگویم میدانم، حتی بیشتر از خودِ قدرش! بی توجه به حرف من ادامه میدهد که این دختر خیلی خوب است. مادرم را میگوید. چیزی نگویم بهتر است. مادرش است آخر! پدربزرگ هم که مرد، هی میگفت الهی بمیرم برای مادرت که من نفهمیدم چه سختش بود وقتی شوهرش مرد. میخواستم بگویم حالا خودت را دریاب، بعد فکر کردم مادر است دیگر، نمیتواند، لابد، چیزی نگویم بهتر است.
پنج.
. . .
بی نتیجه
یک.
تا سن خیلی بالایی با عروسکهام بازی میکردم. پنج تا دختر و یک پسر.. دور و بریهام مسخره م میکردن.. اما من زندگی میکردم. خوش بودم با بچه هام.. واسشون لباس میدوختم.. درز لبهاشون رو پاره کرده بودم تا «واقعا» بتونم تو بدنشون غذا بریزم.. هر شب یکی رو کنار خودم میخوابوندم.. وقتی پوشک کوچیکترینشون رو عوض میکردم دستهام رو میشستم.. دور و بریها طعنه م میزدن.. اما من مادری میکردم.. خوش بودم که مادری میکردم.
دو.
آبان سال قبل بود.. دو سالی میشد که کاملا تنها زندگی میکردم.. سن بیست و پنج سالگی و حسرت بچه ای که بتونم واسش مادری بشم کاملا برخلاف اون گونه ای که مادرم برای من بود.. بارنی رو خریدم. یک توله سگ دو ماهه. پا گذاشت به خونم. و نرفت. اومد، اما نرفت!
غذاش رو از دست من میخورد و روی پاهای من خوابش میرفت.. دنبال من میدوید و به صدای من اعتماد میکرد..
قایم موشک، دنبال بازی، توپ بازی.. سرگرم بودیم..
سه روزی که از سرماخوردگی تو خونه خوابیدم سرش رو روی شونه م گذاشت و نگاهم کرد.. عین سه روز..
پیش از اینکه خودم خبردار بشم میفهمید که حمله ی پنیک نزدیکه و شروع میکرد به پارس کردن و چرخیدن دورم..
روزهایی که بیمارستان بستری بودم، بارنی مریض بود..
حتی همون سه-چهار روزی که قاصدک - بچه گربه ی تنهایی که از گرما و گرسنگی و وحشیگری توی خیابون نجاتش دادیم - اینجا بود، بارنی بود که از سر نیاز به من، نیاز به توجه من، چشمها و گوشهای خودش رو زخمی کرد..
امان وقتهایی که گریه میکردم.. وقتهایی که صورتم رو لیس میزد و اشکهام رو پاک میکرد..
و چشمهاش..
سه.
دو روز پیش تصمیم گرفتم.. صبح بغلش کردم و رفتیم فشم بلکه باغی پیدا کنیم و صاحب جدیدی که مهربون باشه. مجبورم بگم صاحب چون انگار کسی نمیفهمه بعضیها واسه حیوونهاشون هم حتی مادر/پدر میشن.. که بعضیها نیاز دارند مادر/پدر باشند.. میگم صاحب که کسی بهش برنخوره: سگه، بچه ت که نیست! میگم صاحب اما به قولی «تو باور نکن»..
نوشته روی تابلو: بچه های آسمان.. بچه های آسمان یعنی هم بچه هم آسمان.. یعنی معصوم مثل بچه و مهربون مثل آسمون.. مثل بارنی.. معصوم و مهربون.. بچه های عقبمونده ی ذهنی/جسمی..
بارنی رو که بعنوان سرگرمی بچه ها به مجتمع سپردیم، جیغ زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم شاید بیصدا اما مدام.. پشت سر هم..
دور شدیم..
حالا دو روز گذشته و خونه دیگه خونه نیست.. از بوی ادرارش توی حمام گرفته تا انگورهای توی یخچال که خیلی دوستشون داشت.. آتیش به خونه میزنه و این خونه دیگه خونه نیست.. من هم من نیستم.. بدون شک من، من نیستم.. به باورم هم نمیگنجید که بتونم.. حتی یک روز.. دو روز گذشته و این من، اصلا من نیست.. بیتابم
چهار.
سیگار پنجم رو که روشن کردم یاد بچه ها افتادم.. بچه های آسمان.. صدها دختر و پسر.. با ظاهرهای ناخوش و لبخندهای گیرا.. میومد و میرفت: یاد هر یک مادر و پدری که با استیصال بچه رو به مرکزی میسپره.. یاد جیغهاشون.. جیغهایی پسری که نمیخواست نهار بخوره.. جیغهایی بارنی که نمیخواست بی من باشه.. جیغهای من که نمیخواستم نابود شم.. جیغهای دیروز مادر و پدری که امروزهیچ خبر از غربت بچه شون نمیگیرن..
پنج.
اینجا رو هم دیدم.. خیلی اتفاقی همین امشب.. پدری که نشسته پای کیبورد و مینویسه از عشقی که روبروش، توی رختخواب، معصوم و مهربون، سالهاست که جیغ میزنه..
شش.
کاش تا فردا صبح طاقت بیاره.. برگرده به خونه.. برگردم به خودم..
تا سن خیلی بالایی با عروسکهام بازی میکردم. پنج تا دختر و یک پسر.. دور و بریهام مسخره م میکردن.. اما من زندگی میکردم. خوش بودم با بچه هام.. واسشون لباس میدوختم.. درز لبهاشون رو پاره کرده بودم تا «واقعا» بتونم تو بدنشون غذا بریزم.. هر شب یکی رو کنار خودم میخوابوندم.. وقتی پوشک کوچیکترینشون رو عوض میکردم دستهام رو میشستم.. دور و بریها طعنه م میزدن.. اما من مادری میکردم.. خوش بودم که مادری میکردم.
دو.
آبان سال قبل بود.. دو سالی میشد که کاملا تنها زندگی میکردم.. سن بیست و پنج سالگی و حسرت بچه ای که بتونم واسش مادری بشم کاملا برخلاف اون گونه ای که مادرم برای من بود.. بارنی رو خریدم. یک توله سگ دو ماهه. پا گذاشت به خونم. و نرفت. اومد، اما نرفت!
غذاش رو از دست من میخورد و روی پاهای من خوابش میرفت.. دنبال من میدوید و به صدای من اعتماد میکرد..
قایم موشک، دنبال بازی، توپ بازی.. سرگرم بودیم..
سه روزی که از سرماخوردگی تو خونه خوابیدم سرش رو روی شونه م گذاشت و نگاهم کرد.. عین سه روز..
پیش از اینکه خودم خبردار بشم میفهمید که حمله ی پنیک نزدیکه و شروع میکرد به پارس کردن و چرخیدن دورم..
روزهایی که بیمارستان بستری بودم، بارنی مریض بود..
حتی همون سه-چهار روزی که قاصدک - بچه گربه ی تنهایی که از گرما و گرسنگی و وحشیگری توی خیابون نجاتش دادیم - اینجا بود، بارنی بود که از سر نیاز به من، نیاز به توجه من، چشمها و گوشهای خودش رو زخمی کرد..
امان وقتهایی که گریه میکردم.. وقتهایی که صورتم رو لیس میزد و اشکهام رو پاک میکرد..
و چشمهاش..
سه.
دو روز پیش تصمیم گرفتم.. صبح بغلش کردم و رفتیم فشم بلکه باغی پیدا کنیم و صاحب جدیدی که مهربون باشه. مجبورم بگم صاحب چون انگار کسی نمیفهمه بعضیها واسه حیوونهاشون هم حتی مادر/پدر میشن.. که بعضیها نیاز دارند مادر/پدر باشند.. میگم صاحب که کسی بهش برنخوره: سگه، بچه ت که نیست! میگم صاحب اما به قولی «تو باور نکن»..
نوشته روی تابلو: بچه های آسمان.. بچه های آسمان یعنی هم بچه هم آسمان.. یعنی معصوم مثل بچه و مهربون مثل آسمون.. مثل بارنی.. معصوم و مهربون.. بچه های عقبمونده ی ذهنی/جسمی..
بارنی رو که بعنوان سرگرمی بچه ها به مجتمع سپردیم، جیغ زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم شاید بیصدا اما مدام.. پشت سر هم..
دور شدیم..
حالا دو روز گذشته و خونه دیگه خونه نیست.. از بوی ادرارش توی حمام گرفته تا انگورهای توی یخچال که خیلی دوستشون داشت.. آتیش به خونه میزنه و این خونه دیگه خونه نیست.. من هم من نیستم.. بدون شک من، من نیستم.. به باورم هم نمیگنجید که بتونم.. حتی یک روز.. دو روز گذشته و این من، اصلا من نیست.. بیتابم
چهار.
سیگار پنجم رو که روشن کردم یاد بچه ها افتادم.. بچه های آسمان.. صدها دختر و پسر.. با ظاهرهای ناخوش و لبخندهای گیرا.. میومد و میرفت: یاد هر یک مادر و پدری که با استیصال بچه رو به مرکزی میسپره.. یاد جیغهاشون.. جیغهایی پسری که نمیخواست نهار بخوره.. جیغهایی بارنی که نمیخواست بی من باشه.. جیغهای من که نمیخواستم نابود شم.. جیغهای دیروز مادر و پدری که امروزهیچ خبر از غربت بچه شون نمیگیرن..
پنج.
اینجا رو هم دیدم.. خیلی اتفاقی همین امشب.. پدری که نشسته پای کیبورد و مینویسه از عشقی که روبروش، توی رختخواب، معصوم و مهربون، سالهاست که جیغ میزنه..
شش.
کاش تا فردا صبح طاقت بیاره.. برگرده به خونه.. برگردم به خودم..
باقی، ظواهر است
کتاب «پنجاه و سه نفر» نوشته ی بزرگ علوی، مجموعه خاطرات زمان اسارت او در زندان رضاشاه هست. در فصل چهاردهم این کتاب، جایی میخوانیم:
«..آیا شرم آور نیست که یکی از سیاستمداران درجه اول (که در زندان با نویسنده همبند بوده است) از جن میترسید..»
خندیدم که انگار این قصه سر دراز دارد!!
«..آیا شرم آور نیست که یکی از سیاستمداران درجه اول (که در زندان با نویسنده همبند بوده است) از جن میترسید..»
خندیدم که انگار این قصه سر دراز دارد!!
دلتنگی
مثل خواستن کاغذ، وقتی نیاز داری بنویسی. یک چیزهای خاصی هست که یک وقتهای خاصی به اونها نیاز داری.
همین دو جمله را برایش نوشتم و سکوت کردم. بعد نشستم یک گوشه ای -که فقط خودم باشم- کاغذی پیدا کردم و بیشتر نوشتم..
از پدر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم تیزی ته ریشش را ببوسم، نبود..
از مادر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم موهایم را ببافد، نبود..
نوشتم.
از تمام نبودنها نوشتم.
گریه کردم.
پا به پای تمام نیازهایم گریه کردم.
به خاطر تمام حسرتهایم آه کشیدم.
از تمام جاهای خالی شکوه کردم.
شکوه کردم.. آنقدر که شب به نیمه رسید.
و
کاغذ تمام شد!
و
من هنوز نیاز داشتم..
بنویسم..
از جای خالی پدری که امروز بیاید و دخترش را عروس کند..
از جای خالی مادری که امروز بیاید و دخترش را زینت ببخشد..
از جای خالی محبت..
از اینها که نیستند.. که نبودند..
مثل کودکی
هنوز
درست
مثل کودکی
جمعه ها
خانه پدربزرگ
سرگردان در میان نوه ها
و صبحانه هایی که مادرها به نوه ها میدادند.. الا من.. که مادرم نبود..
و عصرها که پدرها نوه ها را به خانه میبردند.. الا من.. که پدرم نبود..
هوم..
درست مثل کودکی
و اینچنین بزرگسالی
اینچنین بزرگسالی، غرق در کودکی
اینچنین بزرگسالی، همسان کودکی
اینچنین بزرگسالی، دلتنگتر از کودکی
همین دو جمله را برایش نوشتم و سکوت کردم. بعد نشستم یک گوشه ای -که فقط خودم باشم- کاغذی پیدا کردم و بیشتر نوشتم..
از پدر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم تیزی ته ریشش را ببوسم، نبود..
از مادر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم موهایم را ببافد، نبود..
نوشتم.
از تمام نبودنها نوشتم.
گریه کردم.
پا به پای تمام نیازهایم گریه کردم.
به خاطر تمام حسرتهایم آه کشیدم.
از تمام جاهای خالی شکوه کردم.
شکوه کردم.. آنقدر که شب به نیمه رسید.
و
کاغذ تمام شد!
و
من هنوز نیاز داشتم..
بنویسم..
از جای خالی پدری که امروز بیاید و دخترش را عروس کند..
از جای خالی مادری که امروز بیاید و دخترش را زینت ببخشد..
از جای خالی محبت..
از اینها که نیستند.. که نبودند..
مثل کودکی
هنوز
درست
مثل کودکی
جمعه ها
خانه پدربزرگ
سرگردان در میان نوه ها
و صبحانه هایی که مادرها به نوه ها میدادند.. الا من.. که مادرم نبود..
و عصرها که پدرها نوه ها را به خانه میبردند.. الا من.. که پدرم نبود..
هوم..
درست مثل کودکی
و اینچنین بزرگسالی
اینچنین بزرگسالی، غرق در کودکی
اینچنین بزرگسالی، همسان کودکی
اینچنین بزرگسالی، دلتنگتر از کودکی
دعایم کنید
سه روز بیمارستان خواب بودم.. به جز شب آخر.. هر بار از خواب بیدار میشدم میدیدم یه قیافه آشنا وایساده و داره نگاهم میکنه.. عمو.. عمه.. بابابزرگ.. علی.. پرستار..
سعی میکردم لبخند بزنم و بگم خوبم.. باز خوابم میرفت..
شب آخر اما خوابم نمیرفت.. سُرُم رو بستم و گرفتم دستم راه افتادم تو سالن بخش.. سیگار رو گذاشته بودم لای کش شلوارم.. شلوار صورتی نخی که باید تا زیر سینه بالا میکشیدمش تا روی زمین کشیده نشه.. میرفتم توی اتاقی که خالی بود و پرستار بهم نشون داده بود.. پنجره رو باز میکردم.. سیگار رو آتیش میکردم.. پُک اول رو میزدم.. حالم بد میشد.. سیگار رو از پنجره بیرون مینداختم.. پاهام رو بالا میگرفتم.. سَرَم رو پایین.. فشارم برمیگشت.. تنفسم مرتب میشد.. چند دقیقه بعد برمیگشتم تو سالن و راه میرفتم.. بیست متر سالن با اتاقهایی -به حتم- پر از قصه.. قصه های -احتمالا- ناگفته.. قصه اون پسره که تمام سرش پر از سیم بود و روز قبل با یه تشنج هوشیاریش رو از دست داد.. قصه اون پیرزنه که به من میگفت جنی شدی.. قصه اون مرده که هیچ حرف نمیزد.. .. راه میرفتم از کنار قصه های آدمها میگذشتم و سعی میکردم قصه ی خودم رو به خوشبینانه ترین وضع ممکن به یاد بیارم.. نمیشد.. یک قطره اشک.. نمیشد.. دو قطره اشک.. نمیشد.. سه قطره اشک..
پرستار گفت: خوبی؟.. جوابی ندادم.. یا شاید هم دادم: قطره.. قطره..
نشستم گوشه سالن و به سقف نگاه کردم.. چراغها اومدن پایین و پیش از اینکه تو چشمهام فرو برن برگشتن بالا..
نشستم گوشه سالن و به در اتومات ورودی نگاه کردم.. باز میشد.. بسته میشد.. باز میشد.. بسته میشد.. شکل قهقه ی یه دیو شیشه ای..
نشستم گوشه سالن و به دستهام نگاه کردم.. رگهام به هم گره خورده بودند..
نشستم گوشه سالن..
پرستار نزدیک شد.. سُرُم رو قطع کرد.. سرنگ رو توی آنژوکت فرو کرد.. زل زدم به جریان مایع توی سرنگ.. که حالا دیگه تو تن من بود.. خطی به راستای ساعدم یخ کرد.. پرستار سُرُم رو وصل کرد.. دستم رو گرفت.. دستهاش گرم بود.. یا شاید دستهای من خیلی خیلی سرد بود.. بلندم کرد و گفت حالا میخوابی.. و من سعی کردم ثانیه های آخر بیداریم رو با خیال خوشبینانه ترین قصه ای که میشد حقیقت باشه بگذرونم.. قبلتر اما، خواب رفته بودم..
سعی میکردم لبخند بزنم و بگم خوبم.. باز خوابم میرفت..
شب آخر اما خوابم نمیرفت.. سُرُم رو بستم و گرفتم دستم راه افتادم تو سالن بخش.. سیگار رو گذاشته بودم لای کش شلوارم.. شلوار صورتی نخی که باید تا زیر سینه بالا میکشیدمش تا روی زمین کشیده نشه.. میرفتم توی اتاقی که خالی بود و پرستار بهم نشون داده بود.. پنجره رو باز میکردم.. سیگار رو آتیش میکردم.. پُک اول رو میزدم.. حالم بد میشد.. سیگار رو از پنجره بیرون مینداختم.. پاهام رو بالا میگرفتم.. سَرَم رو پایین.. فشارم برمیگشت.. تنفسم مرتب میشد.. چند دقیقه بعد برمیگشتم تو سالن و راه میرفتم.. بیست متر سالن با اتاقهایی -به حتم- پر از قصه.. قصه های -احتمالا- ناگفته.. قصه اون پسره که تمام سرش پر از سیم بود و روز قبل با یه تشنج هوشیاریش رو از دست داد.. قصه اون پیرزنه که به من میگفت جنی شدی.. قصه اون مرده که هیچ حرف نمیزد.. .. راه میرفتم از کنار قصه های آدمها میگذشتم و سعی میکردم قصه ی خودم رو به خوشبینانه ترین وضع ممکن به یاد بیارم.. نمیشد.. یک قطره اشک.. نمیشد.. دو قطره اشک.. نمیشد.. سه قطره اشک..
پرستار گفت: خوبی؟.. جوابی ندادم.. یا شاید هم دادم: قطره.. قطره..
نشستم گوشه سالن و به سقف نگاه کردم.. چراغها اومدن پایین و پیش از اینکه تو چشمهام فرو برن برگشتن بالا..
نشستم گوشه سالن و به در اتومات ورودی نگاه کردم.. باز میشد.. بسته میشد.. باز میشد.. بسته میشد.. شکل قهقه ی یه دیو شیشه ای..
نشستم گوشه سالن و به دستهام نگاه کردم.. رگهام به هم گره خورده بودند..
نشستم گوشه سالن..
پرستار نزدیک شد.. سُرُم رو قطع کرد.. سرنگ رو توی آنژوکت فرو کرد.. زل زدم به جریان مایع توی سرنگ.. که حالا دیگه تو تن من بود.. خطی به راستای ساعدم یخ کرد.. پرستار سُرُم رو وصل کرد.. دستم رو گرفت.. دستهاش گرم بود.. یا شاید دستهای من خیلی خیلی سرد بود.. بلندم کرد و گفت حالا میخوابی.. و من سعی کردم ثانیه های آخر بیداریم رو با خیال خوشبینانه ترین قصه ای که میشد حقیقت باشه بگذرونم.. قبلتر اما، خواب رفته بودم..
دروغ
یهو به خودم میام
میبینم خودم رو که ساعتهاست خیره شدم به نوشته هاش
خیره شدم
و فقط سرانگشتهام هست که میچرخه
گاهی
و باقی
باقیم
خیره
به خودم میام و میبینم گردنم بیحس شده
پام درد گرفته
مغزم داغ شده
چشمهام دو دو میزنه
خونم هم به گمانم خشک شده
و فقط نوشته هاش
در تمام این ساعتها
فقط نوشته هاش
چه خوب، چه موثر، چه دردناک میرقصیدن!
به خودم میام و فرو میرم زیر پتو
تا گردن
تا دهن
تا چشم
تا تمام من
اونقدری که اگه کسی وارد این اتاق بشه باورم نکنه
و هیچکس هیچوقت وارد این اتاق نمیشه
هیچوقت
هیچکس
و این منم
کم کم
که باور میکنم
باورنکردنیم!
میمیرم
همینجور ساده ساده میمیرم
و هیچکس باور نمیکنه
میبینم خودم رو که ساعتهاست خیره شدم به نوشته هاش
خیره شدم
و فقط سرانگشتهام هست که میچرخه
گاهی
و باقی
باقیم
خیره
به خودم میام و میبینم گردنم بیحس شده
پام درد گرفته
مغزم داغ شده
چشمهام دو دو میزنه
خونم هم به گمانم خشک شده
و فقط نوشته هاش
در تمام این ساعتها
فقط نوشته هاش
چه خوب، چه موثر، چه دردناک میرقصیدن!
به خودم میام و فرو میرم زیر پتو
تا گردن
تا دهن
تا چشم
تا تمام من
اونقدری که اگه کسی وارد این اتاق بشه باورم نکنه
و هیچکس هیچوقت وارد این اتاق نمیشه
هیچوقت
هیچکس
و این منم
کم کم
که باور میکنم
باورنکردنیم!
میمیرم
همینجور ساده ساده میمیرم
و هیچکس باور نمیکنه
دارد باران میبارد
کمی دلخوشی، فقط کمی دلخوشی کافیست که بنشینم و حساب-کتاب کنم.. نگاه کنم به سه سالی که در فرو رفتن گذشت.. به دو سالی که در حسرت آن سه سال گذشت.. و به تمام روزها، سالهایی که تلخ و دردناک، به هر زوری که بود، گذشت.. گذشت و من زنده ماندم..
کمی دلخوشی کافی است که از این زنده ماندن خرسند باشم.. کمی دلخوشی کافی است که دست نوازش بر سرم بکشم و آرام در گوشم نجوا کنم: می ارزید.
بعدتر را نمیدانم، اما کمی دلخوشی برای امروز کافیست تا گذشته را بپذیرم و حتی.. حتی از آنچه که بوده خرسند شوم.. از همان تلخی که بوده.. از همان دردی که بوده.. از همان چه که مرا به دلخوشی امروز رسانیده..
و این دلخوشی یا حتی امید به دلخوشیهای اینچنینی سبب میشود زنده بمانم
زنده بمانیم
شاید صبح فردا رنگ دیگری باشد..
یا ما، نیکتر، ببینیمش
کمی دلخوشی کافی است که از این زنده ماندن خرسند باشم.. کمی دلخوشی کافی است که دست نوازش بر سرم بکشم و آرام در گوشم نجوا کنم: می ارزید.
بعدتر را نمیدانم، اما کمی دلخوشی برای امروز کافیست تا گذشته را بپذیرم و حتی.. حتی از آنچه که بوده خرسند شوم.. از همان تلخی که بوده.. از همان دردی که بوده.. از همان چه که مرا به دلخوشی امروز رسانیده..
و این دلخوشی یا حتی امید به دلخوشیهای اینچنینی سبب میشود زنده بمانم
زنده بمانیم
شاید صبح فردا رنگ دیگری باشد..
یا ما، نیکتر، ببینیمش
بازنگری
+ فهمیدی فلانی رفته واسه رحیم مشایی کار کنه؟
- اِ؟ خب؟
+ همین دیگه.. رفته واسه دولت کودتا کار کنه.. فک کن.. خون ندا رو زیر پا گذاشته رفته واسه اون مرتیکه کار کنه.. میگن دوره بعد میخواد کاندید ریاست جمهوری شه.. اصلا مردم یه جو غیرت ندارن به خدا.. انگار نه انگار اینها این همه مردم رو کشتند..
+ آره.. آره.. حرومزاده بیشرف..
و بدین ترتیب یک حرکت انقلابی در کنج آشپزخانه بوقوع پیوست.
واقعا؟
آره واقعا.
عادت کرده ایم انگار. نمیدانم درد این نسل است، درد این جامعه است یا درد این دنیا. هر چه هست، بد است.
از افرادی که -کم هم نیستند و- در مکالمه ابتدای متن -یا چیزی شبیه به آن- شرکت کرده اند چند سوال دارم:
یک. شما که ندا و سهراب و زیدآبادی و .. را اینجور خوب به خاطر دارید، آیا آوینی و چمران و .. را هم به یاد دارید؟ یا نه؟ از مد افتاده اند؟ بحث روز نیستند؟ ژست ندارد دفاع از آنها؟ به نرخ روز مهربان میشوید؟ یا اینقدر زود فراموش میکنید؟
دو. شما که نگران چشمان منتظر خانواده زندانیان امروز هستید، چقدر با خانواده ناامید کشته های جنگ دیروز همراهی کردید؟ چقدر پاس داشتید؟ چقدر حرمت نگه داشتید؟
سه. شما که اشتغال در روزنامه هفت صبح را نشان عدم شرافت افراد میدانید، تا به حال در چه ارگانهایی مشغول به کار شدید؟ تا به حال در چند مصاحبه استخدامی بیان کرده اید که مسلمان شیعه هستید و معتقد به ولایت مطلقه فقیه و حافظ خط امام و .. ؟ نکردید؟ نه، نکردید؟
چهار. شما که نگران ایران هستید، چقدر برای ارتقای فرهنگ خودتان، فرزندتان، خانواده تان تلاش کردید؟
پنج. یک ارگان داخل کشور را نام ببرید که در خدمت رژیم جمهوری اسلامی ایران نباشد.
من کار میکنم. تا پول داشته باشم. تا فرصت ارتقا فکر و توانایی خودم را داشته باشم. تا فرزندم در رفاه زندگی کند. تا افراد خانواده م حتی الامکان بری از اختلالات رفتاری و کمبودهای روانی و ابتدایی زندگی باشند. تا افراد خانواده ام، بعنوان جزیی از جامعه ایرانی، از بیشترین میزان دانش فرهنگی ممکن بهره مند باشند. حالا شما خیال میکنید نمیارزد؟ خیال میکنید برویم بنشینیم کنجی و برای خونهای ریخته شده شعر بسراییم، کمک است به آینده ی بهتر ایران و کار کردن در یک مرکز وابسته به دولت، با شرایط مالی مناسبتر و اغنای دانش و تربیت سالمتر خود و خانواده، خیانت است؟ من اینجور فکر نمیکنم. و اگر میخواهید بدانید چه کسی راستتر میگوید، فهرستی از آنچه تا کنون برای کمک به کشورتان انجام داده اید تهیه کنید و با صدای بلند، در مقابل آیینه بخوانیدش.
- اِ؟ خب؟
+ همین دیگه.. رفته واسه دولت کودتا کار کنه.. فک کن.. خون ندا رو زیر پا گذاشته رفته واسه اون مرتیکه کار کنه.. میگن دوره بعد میخواد کاندید ریاست جمهوری شه.. اصلا مردم یه جو غیرت ندارن به خدا.. انگار نه انگار اینها این همه مردم رو کشتند..
+ آره.. آره.. حرومزاده بیشرف..
و بدین ترتیب یک حرکت انقلابی در کنج آشپزخانه بوقوع پیوست.
واقعا؟
آره واقعا.
عادت کرده ایم انگار. نمیدانم درد این نسل است، درد این جامعه است یا درد این دنیا. هر چه هست، بد است.
از افرادی که -کم هم نیستند و- در مکالمه ابتدای متن -یا چیزی شبیه به آن- شرکت کرده اند چند سوال دارم:
یک. شما که ندا و سهراب و زیدآبادی و .. را اینجور خوب به خاطر دارید، آیا آوینی و چمران و .. را هم به یاد دارید؟ یا نه؟ از مد افتاده اند؟ بحث روز نیستند؟ ژست ندارد دفاع از آنها؟ به نرخ روز مهربان میشوید؟ یا اینقدر زود فراموش میکنید؟
دو. شما که نگران چشمان منتظر خانواده زندانیان امروز هستید، چقدر با خانواده ناامید کشته های جنگ دیروز همراهی کردید؟ چقدر پاس داشتید؟ چقدر حرمت نگه داشتید؟
سه. شما که اشتغال در روزنامه هفت صبح را نشان عدم شرافت افراد میدانید، تا به حال در چه ارگانهایی مشغول به کار شدید؟ تا به حال در چند مصاحبه استخدامی بیان کرده اید که مسلمان شیعه هستید و معتقد به ولایت مطلقه فقیه و حافظ خط امام و .. ؟ نکردید؟ نه، نکردید؟
چهار. شما که نگران ایران هستید، چقدر برای ارتقای فرهنگ خودتان، فرزندتان، خانواده تان تلاش کردید؟
پنج. یک ارگان داخل کشور را نام ببرید که در خدمت رژیم جمهوری اسلامی ایران نباشد.
من کار میکنم. تا پول داشته باشم. تا فرصت ارتقا فکر و توانایی خودم را داشته باشم. تا فرزندم در رفاه زندگی کند. تا افراد خانواده م حتی الامکان بری از اختلالات رفتاری و کمبودهای روانی و ابتدایی زندگی باشند. تا افراد خانواده ام، بعنوان جزیی از جامعه ایرانی، از بیشترین میزان دانش فرهنگی ممکن بهره مند باشند. حالا شما خیال میکنید نمیارزد؟ خیال میکنید برویم بنشینیم کنجی و برای خونهای ریخته شده شعر بسراییم، کمک است به آینده ی بهتر ایران و کار کردن در یک مرکز وابسته به دولت، با شرایط مالی مناسبتر و اغنای دانش و تربیت سالمتر خود و خانواده، خیانت است؟ من اینجور فکر نمیکنم. و اگر میخواهید بدانید چه کسی راستتر میگوید، فهرستی از آنچه تا کنون برای کمک به کشورتان انجام داده اید تهیه کنید و با صدای بلند، در مقابل آیینه بخوانیدش.
واسه سادگیت، بمیره
اولین گلبرگ
با من است
دومین گلبرگ
با من نیست
سومین گلبرگ
با من است
چهارمین گلبرگ
با من نیست
پنجمین گلبرگ
با من است
ششمین گلبرگ
با من نیست
هفتمین گلبرگ
با من است
هشتمین گلبرگ
با من نیست..
اما..
آخر..
صدایی بود که میخواند..
کسی «باید» «باش»ه..
«باید»..
با من است
دومین گلبرگ
با من نیست
سومین گلبرگ
با من است
چهارمین گلبرگ
با من نیست
پنجمین گلبرگ
با من است
ششمین گلبرگ
با من نیست
هفتمین گلبرگ
با من است
هشتمین گلبرگ
با من نیست..
اما..
آخر..
صدایی بود که میخواند..
کسی «باید» «باش»ه..
«باید»..
خودمونی
داشتم با مامان حرف میزدم.. درباره یکی.. گفتم آره یارو فلان.. گفت نگو، حرف زشتیه.. فهمیدم منظورش «یارو» هست.. نباید بگم «یارو» چون حرف زشتیه.. ساکت شدم و فکر کردم.. هنوز هم دارم فکر میکنم.. خیلی ساعت گذشته اما من هنوز دارم فکر میکنم.. به قدیم.. به گذشته.. به اونجایی از زندگیم که همه میگن فراموشش کن.. بیخیالش.. گذشته.. و من هیچوقت فراموشش نمیکنم.. نمیخوام یا نمیتونم.. اما فراموشش نمیکنم..
کودکیم.. اون زمان هم همینجور بود.. یک روز پرنیان از مدرسه برگشت و گفت یارو.. مامان گفت حرف زشتیه، نگو.. من پرسیدم یعنی چی.. یادم نیست چه فکری میکردم.. یابو؟ یا بدتر.. مامان بیش از این توضیح نداد.. فقط گفت حرف زشتیه.. و وقتی من و خواهرم مطمین شدیم که این کلمه، زشته و نباید گفت، تو یه قانون نانوشته و ناگفته و ناخوانده تصمیم گرفتیم که همیشه «یارو» صداش کنیم..
از همون روز شد که وقتی بنا بود تو خلوت من و پرنیان اسمی ازش آورده شه «یارو» به دادمون میرسید.. دیگه لازم نبود توضیحی بدیم به هم که داریم از کی حرف میزنیم.. میگفتیم «یارو» اومد.. «یارو» فهمید.. «یارو» گفت.. «یارو» زد.. «یارو».. و مامان نمیدونست.. شاید هم میدونست و..
شیر میشدم.. وقتی میتونستم تو خلوتمون در عوض «بابا»، «یارو» صداش بزنم به خودم افتخار میکردم.. حتی وقت حرف زدن با عروسکهام: امروز یارو اذیتت نکرد؟ امروز یارو کی اومد خونه؟ امروز که یارو پرتت نکرد؟.. حس میکردم دارم تلافی میکنم.. پرنیان هم راضی بود.. اما وقتی خودش بود.. وقتی یارو بود، من میترسیدم.. بهش میگفتم بابا و پرنیان زیرچشمی نگاهم میکرد که یعنی: ریدی.. و من شرمنده میشدم.. به روی خودم نمیآوردم.. میرفتم تو خلوتم.. تا چند ساعتی چشم تو چشم خواهرم نمیشدم که نکنه بیاد تو روم بگه: ریدی.. خودش آخه اینجور نبود.. از من شجاعتر بود.. وقتی دعوا میشد، مثل من، به قول مامان، رنگ و روش مهتابی نمیشد.. هیچوقت «بابا» صداش نمیکرد.. اصلا هیچوقت صداش نمیکرد.. طفره میرفت.. صداش میزد: هی.. ببین.. آهای.. و حتی یک بار.. همون روزی که تولد ده سالگیم بود و مامان کتک خورده بود و من گریه میکردم و «یارو» اومد دستم رو کشید برد توی حیاط گفت نمیخواسته بزندش و خودش اذیت کرده و پرسید: من رو دوست داری و من گفتم: آره و پرسید: من کیِ تو هستم و من گفتم: بابا.. حتی اون روز.. پرنیان از مدرسه برگشت.. صورت مامان رو دید و گفت: این یارو این کار رو کرده؟؟.. جلوی چشم خودش.. اوووفففف.. همون روز بود گویا که پرنیان شد هیرویِ من و من خوشحال شدم که یک ساعت قبل نبود.. توی حیاط.. و ندید.. و نشنید.. هیچکس نبود.. نمیشنید.. نمیدید.. هیچکس نیست.. .. ..
کودکیم.. اون زمان هم همینجور بود.. یک روز پرنیان از مدرسه برگشت و گفت یارو.. مامان گفت حرف زشتیه، نگو.. من پرسیدم یعنی چی.. یادم نیست چه فکری میکردم.. یابو؟ یا بدتر.. مامان بیش از این توضیح نداد.. فقط گفت حرف زشتیه.. و وقتی من و خواهرم مطمین شدیم که این کلمه، زشته و نباید گفت، تو یه قانون نانوشته و ناگفته و ناخوانده تصمیم گرفتیم که همیشه «یارو» صداش کنیم..
از همون روز شد که وقتی بنا بود تو خلوت من و پرنیان اسمی ازش آورده شه «یارو» به دادمون میرسید.. دیگه لازم نبود توضیحی بدیم به هم که داریم از کی حرف میزنیم.. میگفتیم «یارو» اومد.. «یارو» فهمید.. «یارو» گفت.. «یارو» زد.. «یارو».. و مامان نمیدونست.. شاید هم میدونست و..
شیر میشدم.. وقتی میتونستم تو خلوتمون در عوض «بابا»، «یارو» صداش بزنم به خودم افتخار میکردم.. حتی وقت حرف زدن با عروسکهام: امروز یارو اذیتت نکرد؟ امروز یارو کی اومد خونه؟ امروز که یارو پرتت نکرد؟.. حس میکردم دارم تلافی میکنم.. پرنیان هم راضی بود.. اما وقتی خودش بود.. وقتی یارو بود، من میترسیدم.. بهش میگفتم بابا و پرنیان زیرچشمی نگاهم میکرد که یعنی: ریدی.. و من شرمنده میشدم.. به روی خودم نمیآوردم.. میرفتم تو خلوتم.. تا چند ساعتی چشم تو چشم خواهرم نمیشدم که نکنه بیاد تو روم بگه: ریدی.. خودش آخه اینجور نبود.. از من شجاعتر بود.. وقتی دعوا میشد، مثل من، به قول مامان، رنگ و روش مهتابی نمیشد.. هیچوقت «بابا» صداش نمیکرد.. اصلا هیچوقت صداش نمیکرد.. طفره میرفت.. صداش میزد: هی.. ببین.. آهای.. و حتی یک بار.. همون روزی که تولد ده سالگیم بود و مامان کتک خورده بود و من گریه میکردم و «یارو» اومد دستم رو کشید برد توی حیاط گفت نمیخواسته بزندش و خودش اذیت کرده و پرسید: من رو دوست داری و من گفتم: آره و پرسید: من کیِ تو هستم و من گفتم: بابا.. حتی اون روز.. پرنیان از مدرسه برگشت.. صورت مامان رو دید و گفت: این یارو این کار رو کرده؟؟.. جلوی چشم خودش.. اوووفففف.. همون روز بود گویا که پرنیان شد هیرویِ من و من خوشحال شدم که یک ساعت قبل نبود.. توی حیاط.. و ندید.. و نشنید.. هیچکس نبود.. نمیشنید.. نمیدید.. هیچکس نیست.. .. ..
یادت سبز باد
هنوز هم برای خیلی از ما آدمهای این شهر، لحظه تحویل سال چنان اهمیتی دارد که تلاش میکنیم آن دم را با عزیزترینمان سپری کنیم..
در چنین زمانی، ترافیک منتهی به بهشت زهرا، حکایت از دلتنگی دردناکی نهفته در سینه و عزیزترینی نهفته در خاک، دارد.
در چنین زمانی، ترافیک منتهی به بهشت زهرا، حکایت از دلتنگی دردناکی نهفته در سینه و عزیزترینی نهفته در خاک، دارد.
سالِ نو
بعضی ها به قدرتهای ماورا طبیعت باور دارند..
بعضیها به انرژی معتقدند و جریان انرژیهای مثبت برای هر هدف که آن را محقق میسازد..
گاهی هم آدم فقط دلش میخواهد خودش را، حسش را، محبتش را ابراز کند..
از هر کدام که حساب کنی
حیفم میآید
از این باز تازه شدن طبیعت جهان
بهره نگیرم
و دلم میخواهد
بگویم در دلم حسی جاریست که میخواهد
تنمان را سلامت
دلمان را شاد
زندگیمان را مترقی
و دنیایمان را پر از محبت
بعضیها به انرژی معتقدند و جریان انرژیهای مثبت برای هر هدف که آن را محقق میسازد..
گاهی هم آدم فقط دلش میخواهد خودش را، حسش را، محبتش را ابراز کند..
از هر کدام که حساب کنی
حیفم میآید
از این باز تازه شدن طبیعت جهان
بهره نگیرم
و دلم میخواهد
بگویم در دلم حسی جاریست که میخواهد
تنمان را سلامت
دلمان را شاد
زندگیمان را مترقی
و دنیایمان را پر از محبت
Panic Attack
آناتما در آهنگ پنیکش یک چیزهایی میگوید
برای افزایش اطلاعات عمومیتان بد نخواهد بود..
میگوید تو هیچ جا نخواهی رفت و درون من ثابت مانده ای وقتی مخم همینجور در هوا چرخ میزند
..
میگوید تو قول دادی که صبح بیایی به دادم برسی و بادستهای داغانت همه چیز را از نو بسازی.. گرچه تو بسیار بسیار از من دوری
..
بنده خدا میگوید من اصلا فکر نمیکردم آخرش اینجور شود
- اتفاقا من هم! -
بعد تعریف میکند که آخرش چه کثافتی به بار آمده
عنکبوتها روی دیوار
ادرار چسبناک
دستهای افتاده در گوشه کنار
بعدش میگوید که اینها حالش را بد میکند و یکهو میگوید این جمله ی عالی*اش را که:
دستهایم را روی چشمهایم میگذارم تا فرار کنم اما گودی کف دستم سبب میشود که باز یک راهی پیدا شود به سوی درد
میگوید کورنر یو
منظورش همان درد است
راحتش این میشود که من هر تقلایی میکنم باز تو به درونم راه میابی، کثافت
..
الهی بگردم.. میفهممش.. میگوید سینه ام از دورن خرد میشود.. از لای پوستم به مغزم حمله میکند.. نفس نمیرسد.. و یک مشت بدبختی دیگر.. از نشانه های پنیک.. بعد اعتراف میکند:
I start to cry and I keep on laughing
این یکی را اگر ترجمه میکردم ریده میشد به واژه
..
باز میگوید: من چشمهایم را میبندم بر آنچه درونم رخ میدهد بلکه فرار کنم.. فرار کنم.. فرار کنم..
..
یک جای دیگرش میگوید: درون من به شمارش معکوس افتاده..
خیال کرده اید دارم پست دارک مینویسم؟ هه! احمقانه ست! این یک بیماری است!! نمیفهمید واقعا؟ یک چیزی مثل سرماخوردگی واقعی..
آنقدر واقعی
و در عین حال آنقدر دردناک که آناتما با تمام وجودش میگوید:
I wish u would DIE AWAY.. DIE AWAY.. DIE AWAY
گند زدم به آهنگ با این پستم
* I Put my hands up to my eyes but the holes in my palms let me find a way to corner you
corner you
(f) corner you
برای افزایش اطلاعات عمومیتان بد نخواهد بود..
میگوید تو هیچ جا نخواهی رفت و درون من ثابت مانده ای وقتی مخم همینجور در هوا چرخ میزند
..
میگوید تو قول دادی که صبح بیایی به دادم برسی و بادستهای داغانت همه چیز را از نو بسازی.. گرچه تو بسیار بسیار از من دوری
..
بنده خدا میگوید من اصلا فکر نمیکردم آخرش اینجور شود
- اتفاقا من هم! -
بعد تعریف میکند که آخرش چه کثافتی به بار آمده
عنکبوتها روی دیوار
ادرار چسبناک
دستهای افتاده در گوشه کنار
بعدش میگوید که اینها حالش را بد میکند و یکهو میگوید این جمله ی عالی*اش را که:
دستهایم را روی چشمهایم میگذارم تا فرار کنم اما گودی کف دستم سبب میشود که باز یک راهی پیدا شود به سوی درد
میگوید کورنر یو
منظورش همان درد است
راحتش این میشود که من هر تقلایی میکنم باز تو به درونم راه میابی، کثافت
..
الهی بگردم.. میفهممش.. میگوید سینه ام از دورن خرد میشود.. از لای پوستم به مغزم حمله میکند.. نفس نمیرسد.. و یک مشت بدبختی دیگر.. از نشانه های پنیک.. بعد اعتراف میکند:
I start to cry and I keep on laughing
این یکی را اگر ترجمه میکردم ریده میشد به واژه
..
باز میگوید: من چشمهایم را میبندم بر آنچه درونم رخ میدهد بلکه فرار کنم.. فرار کنم.. فرار کنم..
..
یک جای دیگرش میگوید: درون من به شمارش معکوس افتاده..
خیال کرده اید دارم پست دارک مینویسم؟ هه! احمقانه ست! این یک بیماری است!! نمیفهمید واقعا؟ یک چیزی مثل سرماخوردگی واقعی..
آنقدر واقعی
و در عین حال آنقدر دردناک که آناتما با تمام وجودش میگوید:
I wish u would DIE AWAY.. DIE AWAY.. DIE AWAY
گند زدم به آهنگ با این پستم
* I Put my hands up to my eyes but the holes in my palms let me find a way to corner you
corner you
(f) corner you
Panic Attack
پست قبل باید همانجا تمام میشد
از لحاظ دید خواننده اینجور بهتر بود
حالا یک پست جدید باید بنویسم که خیلی هم جدید نیست
گرچه بایدی ندارد
البته قرار نبود قضیه به پنیک برسد
اما رسید
خیلی چیزهای دیگر هم قرار نبود بشود که شد
خیلی چیزها هم قرار نیست بشود بعدتر
که طبق استقرای ریاضی
آنها هم باز خواهند شد
حالا که رسیده ام به پنیک
رسیده ام یا رسیده ایم
قرصم را خوردم
لازم است انگار که بیشتر بگویم
لازم هم شاید نباشد اما میگویم
-راستی همین حالا که داشتم مینوشتم: میگویم.. اشتباهی نوشتم: میگورم.. نکند واقعا دارم میگورم؟ این واژه را باید در یک پست دیگر خلق کنم-
این را بگویم که یک بار داشتم میرفتم که پنیک داشته باشم..
نه که همان موقع
از آن روزهایی بود که مستعدش بودم
رفتم شرکت
جمعه بود اما
طاقت نیاوردم
آمدم چمران
سر حکیم وایسادم
فلاشر هم نزدم
فکر کردم چه کسی را دارم
خدا پدرش را بیامرزد
علی یکی از دوستایم بود
بعد به قول خودش شش ماه زنگ زدم گفتم: حال داری بیام بریم؟
گفت که دارد
تا شب درگیر همین خیابانگردی و کافه گردی و بعدش هم بام تهران شدیم
آن روز گذشت و من از پنیک نمردم..
یک بار شرکت بودم
مدیر واحد به دادم رسید
بعد هم دوستانم
یکی یکی
فرشته
مرضیه
مریم
احسان
سوگل
عمو ممد
عمه مریم
خدا پدر همه شان را بیامرزد
پنیک آمد
اما رفت
و من نمردم..
یک بار که به گمانم بدترینش بود
شاید چون در خانه تنها بودم
پنیک آمد و ول نکرد
عمو ممد چه دیر رسید
روی زمین مانده بودم وقتی رسید
خدا پدرش را بیامرزد
بنده خدا عجب طاقتی دارد
هی این بال بال زدنهایم را میبیند و هنوز دق نکرده
خدا پدرش را بیامرزد
گرچه آن روزها
آن هفته
هر روز
روزی چند بار
وه
چه کابوسی
نیمچه زنده ماندم..
نیمچه که میگویم به آن سبب است که میدانم باید زولفت بخورم
خدا پدرش را بیامرزد
دکتر را میگویم
قرص خوبی داده
خدا پدرم را بیامرزد
شاید اگر زنده بود اینجورها نمیشد..
(بدون ویرایش)
از لحاظ دید خواننده اینجور بهتر بود
حالا یک پست جدید باید بنویسم که خیلی هم جدید نیست
گرچه بایدی ندارد
البته قرار نبود قضیه به پنیک برسد
اما رسید
خیلی چیزهای دیگر هم قرار نبود بشود که شد
خیلی چیزها هم قرار نیست بشود بعدتر
که طبق استقرای ریاضی
آنها هم باز خواهند شد
حالا که رسیده ام به پنیک
رسیده ام یا رسیده ایم
قرصم را خوردم
لازم است انگار که بیشتر بگویم
لازم هم شاید نباشد اما میگویم
-راستی همین حالا که داشتم مینوشتم: میگویم.. اشتباهی نوشتم: میگورم.. نکند واقعا دارم میگورم؟ این واژه را باید در یک پست دیگر خلق کنم-
این را بگویم که یک بار داشتم میرفتم که پنیک داشته باشم..
نه که همان موقع
از آن روزهایی بود که مستعدش بودم
رفتم شرکت
جمعه بود اما
طاقت نیاوردم
آمدم چمران
سر حکیم وایسادم
فلاشر هم نزدم
فکر کردم چه کسی را دارم
خدا پدرش را بیامرزد
علی یکی از دوستایم بود
بعد به قول خودش شش ماه زنگ زدم گفتم: حال داری بیام بریم؟
گفت که دارد
تا شب درگیر همین خیابانگردی و کافه گردی و بعدش هم بام تهران شدیم
آن روز گذشت و من از پنیک نمردم..
یک بار شرکت بودم
مدیر واحد به دادم رسید
بعد هم دوستانم
یکی یکی
فرشته
مرضیه
مریم
احسان
سوگل
عمو ممد
عمه مریم
خدا پدر همه شان را بیامرزد
پنیک آمد
اما رفت
و من نمردم..
یک بار که به گمانم بدترینش بود
شاید چون در خانه تنها بودم
پنیک آمد و ول نکرد
عمو ممد چه دیر رسید
روی زمین مانده بودم وقتی رسید
خدا پدرش را بیامرزد
بنده خدا عجب طاقتی دارد
هی این بال بال زدنهایم را میبیند و هنوز دق نکرده
خدا پدرش را بیامرزد
گرچه آن روزها
آن هفته
هر روز
روزی چند بار
وه
چه کابوسی
نیمچه زنده ماندم..
نیمچه که میگویم به آن سبب است که میدانم باید زولفت بخورم
خدا پدرش را بیامرزد
دکتر را میگویم
قرص خوبی داده
خدا پدرم را بیامرزد
شاید اگر زنده بود اینجورها نمیشد..
(بدون ویرایش)
Panic Attack
حال دلم خوش نیست..
دردم را نمیدانم اما حالم خوش نیست..
باز افتاده ام به چس ناله
از این کار بیزارم
از یک وقتی که یک دوستی به یک دوست دیگری شکایت شکایتهایم را کرد فهمیدم که حتی یک شکایت بیش حتی دیگر جایز نیست و نکردم اما..
حالم خوش نیست..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم آرزویی ندارم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم در جستجوی چیزی نیستم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم سر رفته ام، خودم در خودم، سر رفته ام..
اما حقیقت است
و این حقیقت ندارد که حقیقت همیشه تلخ است
بلکه این حقایق که بالا گفتم تلخ هستند..
راستش..
به کسی، هیچ کسی اشتیاق ندارم..
آدمها هستند..
پراکنده..
این سو و آن سویم..
خوبند طفلکیها
همه خوبند
من اما بدم
نه که بد باشم
گمان نکنم خیلی بد باشم
اما حالم بد است
حالم «خیلی» بد است..
و هرچه میگردم.. نه کسی مرده است.. نه کسی رفته است.. نه کسی بد گفته.. نه کسی بد کرده.. همه در من است
همه حال بد من در من است
و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ تنهایی و هیچ جدایی و هیچ دلتنگی ربطی ندارد اینکه من غمگینم
در خودم
خودم در خودم غمگینم
مینویسم و پاک میکنم
روزهاست که مینویسم و پاک میکنم
حتی دیگر قابل درفت هم نمانده است..
بعد
یکهو
امشب میآیم و مینویسم
به گمانم این یکی را پاک نخواهم کرد
گرچه چس ناله است
گرچه کثافت کاری است
نه واج آرایی دارد و نه هیچ آرایه ی ادبی دیگر
نه با واژه ها بازی کرده نه با احساسات
نوستال نیست و فکاهی نیز نه
فقط یک جور
ببخشید
استفراغ است
انگار
اما حتی نه آنقدر عمیق که آرامی دهد
همین دم دستیها
ولی انگار ریشه هم دارند
نمیدانم
دردی ندارم
نه دلتنگ.. نه عاشق.. نه بیمار.. نه بیزار.. نه هیچ کوفت توجیه پذیر دیگری
من بسیار بدحالم
و بسیار میدانم که گشایشی نیست
شاید فردا باز بخندم اما
امایش را همه میدانند
اگر نمیدانند هم بدانند
این درد ریشه دارد
عمیق
خستگی است شاید
شاید هم ناامیدی
حتی شاید ترس
که میداند؟
من هنوز حتی میترسم بیمار شوم
من از سرطان معده نمیترسم
من از میگرن نمیترسم
من از پنیک میترسم
میدانی چیست؟
نمیدانید احتمالا این یکی را
اینجور هست که اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.. تو داری یک کاری میکنی.. هر کاری.. شاید همه اصلا نه.. شاید هیچ کاری نمیکنی.. همینجور نشسته ای.. شاید هم رانندگی.. شاید رفته ای سبزی قرمه بخری.. هرچی.. بعد یکهو میبینی انگار تو نمیبینی.. یکی دارد از پشت سرت نگاه میکند.. فقط تصور کنید.. یکی انگار که خود شما باشد ایستاده از پشت سر دارد شما را نگاه میکند سایه تان را که ایستاده مقابل مرد سبزی فروش و این سایه یک سایه ی خالی است.. مطلقا خالی.. در کمتر از ثانیه حس میکنی همه چیز بیمعنی است.. حس میکنی نمیدانی چرا اینجایی.. قلبت تند میزند.. یکهو خیلی خیلی خیلی تند.. یکهو یعنی در کمتر از ثانیه.. فشار خونت میافتد.. این را از آنجا میفهمی که دست و پایت یخ میکند.. صورتت بیحس میشود.. دلت به هم میپیچد انگار اسهال داشته باشی.. نفست بالا نمیآید گرچه قلبت بیشتر میطلبد.. بیشتر از عادی و روزمره.. صورتت یکهو داغ میشود.. یکهو سرد میشود.. سرت گیج میرود.. نفست دیگر نمیرسد به آنجا که باید و نمیدانم کجاست.. یک جاهایی از بدنت قفل میشود.. مثلا دندانهایت.. مثلا مشتت.. اما حس میکنی شلی.. حس میکنی به زودی وا میروی.. اینجاست که هرچقدر هم خفن باشی باز وا میدهی.. اینجور وقتها تلاش میکنی.. اگر تجربه اش را قبلتر داشته باشی.. اگر در خانه تنها باشی.. تلاش میکنی به خودت بگویی: خدا هست.. این آدمها هستند.. همین حالا نفسم میرسد.. همین حالا آرام میشود.. در اینترنت نوشته بود نباید بترسم.. نه نمیترسم.. همین حالا آروم میشوم و یک آلپرازولام میخورم و آرام میگیرم و چند ساعت بعد سر حال خواهم بود.. آرام.. آرام دخترک.. همین حالا آرام خواهی شد.. پاهایم را که به دیوار بزنم فشارم برمیگردد.. و کلی کسشر دیگر در حالیکه به واقع میدانی درمانی نیست و این درد را شرحی نیست و حالا
حالا خیال میکنم شاید بهتر باشد بروم زولوفت امشب را بخورم
نکند که پنیک بیاید
و من از پنیک میترسم
و راستش را بخواهید
تا دیرتر از این نشده بگویم
دردم این است که زنده ام فقط چون دارم از حمله های پنیک میترسم..
(بدون ویرایش)
دردم را نمیدانم اما حالم خوش نیست..
باز افتاده ام به چس ناله
از این کار بیزارم
از یک وقتی که یک دوستی به یک دوست دیگری شکایت شکایتهایم را کرد فهمیدم که حتی یک شکایت بیش حتی دیگر جایز نیست و نکردم اما..
حالم خوش نیست..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم آرزویی ندارم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم در جستجوی چیزی نیستم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم سر رفته ام، خودم در خودم، سر رفته ام..
اما حقیقت است
و این حقیقت ندارد که حقیقت همیشه تلخ است
بلکه این حقایق که بالا گفتم تلخ هستند..
راستش..
به کسی، هیچ کسی اشتیاق ندارم..
آدمها هستند..
پراکنده..
این سو و آن سویم..
خوبند طفلکیها
همه خوبند
من اما بدم
نه که بد باشم
گمان نکنم خیلی بد باشم
اما حالم بد است
حالم «خیلی» بد است..
و هرچه میگردم.. نه کسی مرده است.. نه کسی رفته است.. نه کسی بد گفته.. نه کسی بد کرده.. همه در من است
همه حال بد من در من است
و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ تنهایی و هیچ جدایی و هیچ دلتنگی ربطی ندارد اینکه من غمگینم
در خودم
خودم در خودم غمگینم
مینویسم و پاک میکنم
روزهاست که مینویسم و پاک میکنم
حتی دیگر قابل درفت هم نمانده است..
بعد
یکهو
امشب میآیم و مینویسم
به گمانم این یکی را پاک نخواهم کرد
گرچه چس ناله است
گرچه کثافت کاری است
نه واج آرایی دارد و نه هیچ آرایه ی ادبی دیگر
نه با واژه ها بازی کرده نه با احساسات
نوستال نیست و فکاهی نیز نه
فقط یک جور
ببخشید
استفراغ است
انگار
اما حتی نه آنقدر عمیق که آرامی دهد
همین دم دستیها
ولی انگار ریشه هم دارند
نمیدانم
دردی ندارم
نه دلتنگ.. نه عاشق.. نه بیمار.. نه بیزار.. نه هیچ کوفت توجیه پذیر دیگری
من بسیار بدحالم
و بسیار میدانم که گشایشی نیست
شاید فردا باز بخندم اما
امایش را همه میدانند
اگر نمیدانند هم بدانند
این درد ریشه دارد
عمیق
خستگی است شاید
شاید هم ناامیدی
حتی شاید ترس
که میداند؟
من هنوز حتی میترسم بیمار شوم
من از سرطان معده نمیترسم
من از میگرن نمیترسم
من از پنیک میترسم
میدانی چیست؟
نمیدانید احتمالا این یکی را
اینجور هست که اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.. تو داری یک کاری میکنی.. هر کاری.. شاید همه اصلا نه.. شاید هیچ کاری نمیکنی.. همینجور نشسته ای.. شاید هم رانندگی.. شاید رفته ای سبزی قرمه بخری.. هرچی.. بعد یکهو میبینی انگار تو نمیبینی.. یکی دارد از پشت سرت نگاه میکند.. فقط تصور کنید.. یکی انگار که خود شما باشد ایستاده از پشت سر دارد شما را نگاه میکند سایه تان را که ایستاده مقابل مرد سبزی فروش و این سایه یک سایه ی خالی است.. مطلقا خالی.. در کمتر از ثانیه حس میکنی همه چیز بیمعنی است.. حس میکنی نمیدانی چرا اینجایی.. قلبت تند میزند.. یکهو خیلی خیلی خیلی تند.. یکهو یعنی در کمتر از ثانیه.. فشار خونت میافتد.. این را از آنجا میفهمی که دست و پایت یخ میکند.. صورتت بیحس میشود.. دلت به هم میپیچد انگار اسهال داشته باشی.. نفست بالا نمیآید گرچه قلبت بیشتر میطلبد.. بیشتر از عادی و روزمره.. صورتت یکهو داغ میشود.. یکهو سرد میشود.. سرت گیج میرود.. نفست دیگر نمیرسد به آنجا که باید و نمیدانم کجاست.. یک جاهایی از بدنت قفل میشود.. مثلا دندانهایت.. مثلا مشتت.. اما حس میکنی شلی.. حس میکنی به زودی وا میروی.. اینجاست که هرچقدر هم خفن باشی باز وا میدهی.. اینجور وقتها تلاش میکنی.. اگر تجربه اش را قبلتر داشته باشی.. اگر در خانه تنها باشی.. تلاش میکنی به خودت بگویی: خدا هست.. این آدمها هستند.. همین حالا نفسم میرسد.. همین حالا آرام میشود.. در اینترنت نوشته بود نباید بترسم.. نه نمیترسم.. همین حالا آروم میشوم و یک آلپرازولام میخورم و آرام میگیرم و چند ساعت بعد سر حال خواهم بود.. آرام.. آرام دخترک.. همین حالا آرام خواهی شد.. پاهایم را که به دیوار بزنم فشارم برمیگردد.. و کلی کسشر دیگر در حالیکه به واقع میدانی درمانی نیست و این درد را شرحی نیست و حالا
حالا خیال میکنم شاید بهتر باشد بروم زولوفت امشب را بخورم
نکند که پنیک بیاید
و من از پنیک میترسم
و راستش را بخواهید
تا دیرتر از این نشده بگویم
دردم این است که زنده ام فقط چون دارم از حمله های پنیک میترسم..
(بدون ویرایش)
من گلایه ای نکردم!
طلب بخشایش کردن و عذر اشتباه خواستن را نمیدانم.. بهتر بگویم: باورش ندارم..
وقتی پنجشنبه گذشت و جمعه به شب رسید، من خودم فهمیدم.. نه میگویم رنجیدم، نه میگویم نرنجیدم -چرا که دخلی به امروزِ ماجرا ندارد- فقط میگویم من خودم فهمیدم چه کرد و چه شد و تمام. واقعا تمام.
منتها چه فرق به حال او دارد که من این داستانِ نادرستیِ رفتارِ او را تمام فرض کنم یا ناتمام؟ هیچ! چرا؟ چون خودش هنوز داستان را تمام نکرده. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را آنقدر خوب توجیه نکرده که بتواند داستان را تمام شده فرض کند. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را نبخشیده!
هرچقدر هم که قوی باشد، هرچقدر هم که باتجربه باشد، هرچقدر هم که مغرور باشد تا وقتی احساس گناه کند، تا وقتی نتواند خود را از باور نادرستی آنچه که انجام داده برهاند، داستان همین خواهد بود که هست.. شبها بیخواب میشود.. افکارش مغشوش میشود.. با خودش بگومگو میکند.. بهانه تراشی میکند.. و هی همینطور کلنجار میرود با خودش بلکه خودش را مجاب کند که رفتارش درست بوده..
هرچقدر هم مهربان باشی، هرچقدر هم پرآغوش باشی، هرچقدر هم سکوت کنی فرق نمیکند.. سرزنشهای درونی او سکوت نخواهند کرد..
آدمیزاد اینگونه است. فقط خودش است که میتواند خودش را تبریه کند.
پ.ن. این را هم بگویم که در همین راستا، نمیتوانی به کسی که از خودش گله ای ندارد احساس گناه را القا کنی. یادم میآید دوستی را که یک روز از او پرسیدم از کاری که کرده شرم نمیکند، گفت نه. حقیقتا اگر من به جای او بودم شرم میکردم، اما او پشیمان نبود، جای صحبتی نماند، شبها هم راحت میخوابید.
وقتی پنجشنبه گذشت و جمعه به شب رسید، من خودم فهمیدم.. نه میگویم رنجیدم، نه میگویم نرنجیدم -چرا که دخلی به امروزِ ماجرا ندارد- فقط میگویم من خودم فهمیدم چه کرد و چه شد و تمام. واقعا تمام.
منتها چه فرق به حال او دارد که من این داستانِ نادرستیِ رفتارِ او را تمام فرض کنم یا ناتمام؟ هیچ! چرا؟ چون خودش هنوز داستان را تمام نکرده. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را آنقدر خوب توجیه نکرده که بتواند داستان را تمام شده فرض کند. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را نبخشیده!
هرچقدر هم که قوی باشد، هرچقدر هم که باتجربه باشد، هرچقدر هم که مغرور باشد تا وقتی احساس گناه کند، تا وقتی نتواند خود را از باور نادرستی آنچه که انجام داده برهاند، داستان همین خواهد بود که هست.. شبها بیخواب میشود.. افکارش مغشوش میشود.. با خودش بگومگو میکند.. بهانه تراشی میکند.. و هی همینطور کلنجار میرود با خودش بلکه خودش را مجاب کند که رفتارش درست بوده..
هرچقدر هم مهربان باشی، هرچقدر هم پرآغوش باشی، هرچقدر هم سکوت کنی فرق نمیکند.. سرزنشهای درونی او سکوت نخواهند کرد..
آدمیزاد اینگونه است. فقط خودش است که میتواند خودش را تبریه کند.
پ.ن. این را هم بگویم که در همین راستا، نمیتوانی به کسی که از خودش گله ای ندارد احساس گناه را القا کنی. یادم میآید دوستی را که یک روز از او پرسیدم از کاری که کرده شرم نمیکند، گفت نه. حقیقتا اگر من به جای او بودم شرم میکردم، اما او پشیمان نبود، جای صحبتی نماند، شبها هم راحت میخوابید.
بخت، بر چند دسته است
برف که میباره
یکی میگه: آخجون اسکی
یکی دیگه میگه:... (هیچی نمیگه! سردشه، خیلی خیلی سردشه و همین شب خواهد مرد، میدونه..)
پ.ن. من هم که یاد تو میافتم!
یکی میگه: آخجون اسکی
یکی دیگه میگه:... (هیچی نمیگه! سردشه، خیلی خیلی سردشه و همین شب خواهد مرد، میدونه..)
پ.ن. من هم که یاد تو میافتم!
دیر رسیدی ای ناجی، عزیز، همدم!
اولش اجباره
بعدتر که میگذره
نمیدونم این «تر»ِ بعدتر چقدر هست
اما خب
بعدتر که میشه
باید قبول کنی که دیگه اجبار نیست
واقعبین که باشی میفهمی که دیگه شده «عادت»
مثل عادت زندانی به زندانبان -کلیشه؟-
یا عادت بیمار به دارو
یا عادت دل به کینه -شاید-
میفهمی که دیگه عادت شده
و تو به این عادت وابسته ای
یا شاید علاقمند
یا هرچیزی
به هر حال اگر واقعبین باشی میفهمی که دیگه به این «تنهایی» خو گرفتی
و حاضر نمیشی با حضور هیچ «ناجی»، «عزیز»، «همدم»،.. معامله ش کنی
..
خداحافظی کردیم تا یک هفته بعد
و من تمام یک ساعت و نیم مسیر برگشت زل زده بودم به هجوم هر دانه ی برف و «در عمق» حس میکردم که در کنار غم نبودنش، نوید «باز تنها ماندن» ذره ذره به دلم چنگ میزند و افسوس میخوردم که به این «تنهایی» بسیار وابسته ام!
این که میگویند گاهی زود دیر میشه
همینجاست:
بعدتر فرارسیده
بعدتر که میگذره
نمیدونم این «تر»ِ بعدتر چقدر هست
اما خب
بعدتر که میشه
باید قبول کنی که دیگه اجبار نیست
واقعبین که باشی میفهمی که دیگه شده «عادت»
مثل عادت زندانی به زندانبان -کلیشه؟-
یا عادت بیمار به دارو
یا عادت دل به کینه -شاید-
میفهمی که دیگه عادت شده
و تو به این عادت وابسته ای
یا شاید علاقمند
یا هرچیزی
به هر حال اگر واقعبین باشی میفهمی که دیگه به این «تنهایی» خو گرفتی
و حاضر نمیشی با حضور هیچ «ناجی»، «عزیز»، «همدم»،.. معامله ش کنی
..
خداحافظی کردیم تا یک هفته بعد
و من تمام یک ساعت و نیم مسیر برگشت زل زده بودم به هجوم هر دانه ی برف و «در عمق» حس میکردم که در کنار غم نبودنش، نوید «باز تنها ماندن» ذره ذره به دلم چنگ میزند و افسوس میخوردم که به این «تنهایی» بسیار وابسته ام!
این که میگویند گاهی زود دیر میشه
همینجاست:
بعدتر فرارسیده
خودمونی
زمان انقلاب بود، من و بابات نامزد بودیم، اومد دنبالم به بابام گفت ما بریم بیرون، اون موقعها که مثل حالاها نبود، باید اجازه میگرفتی، تا دختره رو نبرده بودی تو خونه خودت صاحبش باباش بود، مثل حالا که نبود که همه کاراشون رو بکنن تازه خبردار شی که خبریه.. خلاصه راه که افتادیم گفت بریم تظاهرات، منم اون وقتها امیدی داشتم، اصلا همه مردم امیدوار بودن، مثل حالا نبود که، مردم به هم محبت داشتن، شاد بودن، به یه امیدی میریختن تو خیابونها.. دیگه قرارمون شد هر کدوم سر فلان ساعت دم ماشین باشیم، جدا شدیم و رفتیم، یه نیم ساعتی گذشت اون وسطها من سکندری خوردم و پاشنه کفشم کنده شد، پاشنه رو گرفتم دستم و سلانه سلانه راه رفتم، دیگه خودت فکرش رو بکن یه لنگه پاشنه دار و یه لنگه بدون پاشنه، خیلی اذیت شدم، کم کم رفتم طرف ماشین دیدم بابات خدابیامرز خودش زودتر اونجاست که مثلا نکنه من اونجا معطل شم، خیلی مرد باشعوری بود، جاش خالی.. خلاصه یهو دیدم تا من رو دید اخمهاش رفت تو هم و عصبانی دوید طرفم، من که اصلا جا خوردم همینجور وایسادم و اون دوید طرفم، رسید گفت چی شده؟ گفتم هیچی، گفت زدنت؟ گفتم نه.. نگو بنده خدا دیده بود از دور من دارم یه پام رو میکشم رو زمین ترسیده بود، خلاصه دیگه بهش گفتم چی شده و طفلک کلی خوشحال شد و خندید.. چمیدونم شاید پیش خودش فکر کرده بوده حالا بریم خونه جواب بابام رو چی میده.. چمیدونم..
یادش به خیر وقتی برگشتیم نشسته بود تو ماشین و کفش من رو گرفته بود دستش که درستش کنه، هی میگفتم مهم نیست حالا بده برم، هی میگفت نه، بابات اگه ببینه زشته.. درستش کرد آخر سر...
یادش به خیر وقتی برگشتیم نشسته بود تو ماشین و کفش من رو گرفته بود دستش که درستش کنه، هی میگفتم مهم نیست حالا بده برم، هی میگفت نه، بابات اگه ببینه زشته.. درستش کرد آخر سر...
I don't want pity, just a "safe" place to hide, mama please let me back inside*
تو این خونه یه فضای باریک و راهرومانندی ایجاد شده بین مبل و رادیاتور و زمین و دیوار که از همون ابتدای ورود بارنی به خونه، حکم «جای امن» رو واسش داشت. شبهایی که روی مبل میخوابم، یا وقتی با هم دنبال بازی میکنیم، یا وقتی از چیزی میترسه جاش اونجاست. خودش پیداش کرد. معمولا وقتی میخوام زمین اونجا رو تمیز کنم میشینه یه گوشه و غر میزنه. لابد یعنی که اونجا نرو، اونجا جای منه، چنین چیزی. گاهی هم تکه تخم مرغ یا تکه استخوان یا خلاصه یکی از غذاهای مورد علاقه ش رو اونجا پیدا میکنم. عادتشه. وقتی سیر میشه باقی غذاش رو یه جایی مخفی میکنه. حالا هر جایی. زیر تخت، زیر گلیم، زیر میز کامپیوتر یا همینجا توی مخفیگاهش. کم کم جثه ش بزرگ شد و نتونست اون زیر جا بگیره. چند روزی میایستاد مقابل ورودی راه باریک و غر میزد تا بالاخره فهمیدم دردش چیه. اینجوری شد که مجبور شدم دکوراسیون رو کمی عوض کنم و مبل رو جلوتر بکشم تا بتونه راحت جا بگیره. اون هم راضی بود از این دکوراسیون جدید. امروز کار تمیز کردن زمین زیاد طول کشید و بارنی هم بیوقفه غر زد که یعنی چرا این مبل اینجاست و جای من تنگه. بعدتر درستش میکردم. حتما. اما طاقت نمیاورد. یک چیزی تو مایه هایِ: همین حالا، زود باش. انقدر پافشاری کرد که زیر لب فحشش دادم -بهش میگم پدسّگ، هم خودم خالی میشم هم اون بهش برنمیخوره!- و مجبور شدم کارم رو نیمه تموم بذارم و مبل رو جابجا کنم.
اما یادم میاد که من مثل بارنی نبودم...
بچه که بودم اتاق نداشتم. پرنیان اتاق داشت و به هر حال خواهر بزرگتر و حق و حقوق بزرگتری که تا همیشه حفظ میشه.. من هم اما دلم نمیخواست خاله بازیها و دوا درمونِ عروسکهام در ملا «عام» باشه. انقدر گشتم تا بالاخره «مخفیگاه»م رو پیدا کردم: در چوبی بین دو تا اتاق که همیشه باز بود، چهار تکه بود. دو لنگه ش این طرف و دو لنگه دیگه رو به یک دیوار دیگه. مخفیگاه من میشد یک جای مثلثی-شکل بین دو لنگه در و یک دیوار. یادم میاد که لولای بین این دو پاره در چوبی رو هم بعنوان گیره لباس عروسکها استفاده میکردم. همه چیز خوب بود تا اینکه پشت لنگه در متحرک، شد تکیه گاه ناپدری موقع تماشا کردن تلوزیون. هر بار که میخواستم برم تو مخفیگاه باید بهش باج میدادم تا چند لحظه ای سیخ بشینه و من بتونم در رو حرکت بدم و بچپم تو مخفیگاه. گاهی اما اوضاع خیلی بد میشد. نمیدونم چه فکری میکرد! اما وقتی میدید مدت زیادی اونجا آروم گرفتم با کمرش به در فشار میاورد و مثلث امن من کم کم کوچکتر میشد. انقدر فشار میاورد که بدن من میشد حدفاصل دو لنگه در. زانوهام رو توی شکم جمع میکردم و با کمر و انگشتهای پا، در مقابل فشار دو لنگه در ایستادگی میکردم. از خفه شدن میترسیدم. هنوز هم میترسم. اون فشار میداد و من مقاومت میکردم. انگشتهای پام کم کم درد میگرفت و سفید میشد. مجبور میشدم تسلیم شم و بایستم و این موقع بود که در یکهو ول میشد و فاصله بیشتری رو طی میکرد و صدای شکایت ناپدری بلند میشد که چرا کاری کردم که یکهو پشت کمرش خالی شه.. مجبور میشدم عروسکهام رو بردارم و با سری افکنده برم گوشه اتاق و مقابل چشمهای دریده ش بشینم. اعتراضی نمیکردم. وقتی فشار میداد. وقتی دردم میگرفت. وقتی فرو میکرد. وقتی تحمل میکردم. وقتی عذاب میداد. وقتی سکوت میکردم...
برخلاف بارنی، من هیچ اعتراضی نمیکردم. یادم میاد که من مثل بارنی نبودم.
*Queen - Mother Love
اما یادم میاد که من مثل بارنی نبودم...
بچه که بودم اتاق نداشتم. پرنیان اتاق داشت و به هر حال خواهر بزرگتر و حق و حقوق بزرگتری که تا همیشه حفظ میشه.. من هم اما دلم نمیخواست خاله بازیها و دوا درمونِ عروسکهام در ملا «عام» باشه. انقدر گشتم تا بالاخره «مخفیگاه»م رو پیدا کردم: در چوبی بین دو تا اتاق که همیشه باز بود، چهار تکه بود. دو لنگه ش این طرف و دو لنگه دیگه رو به یک دیوار دیگه. مخفیگاه من میشد یک جای مثلثی-شکل بین دو لنگه در و یک دیوار. یادم میاد که لولای بین این دو پاره در چوبی رو هم بعنوان گیره لباس عروسکها استفاده میکردم. همه چیز خوب بود تا اینکه پشت لنگه در متحرک، شد تکیه گاه ناپدری موقع تماشا کردن تلوزیون. هر بار که میخواستم برم تو مخفیگاه باید بهش باج میدادم تا چند لحظه ای سیخ بشینه و من بتونم در رو حرکت بدم و بچپم تو مخفیگاه. گاهی اما اوضاع خیلی بد میشد. نمیدونم چه فکری میکرد! اما وقتی میدید مدت زیادی اونجا آروم گرفتم با کمرش به در فشار میاورد و مثلث امن من کم کم کوچکتر میشد. انقدر فشار میاورد که بدن من میشد حدفاصل دو لنگه در. زانوهام رو توی شکم جمع میکردم و با کمر و انگشتهای پا، در مقابل فشار دو لنگه در ایستادگی میکردم. از خفه شدن میترسیدم. هنوز هم میترسم. اون فشار میداد و من مقاومت میکردم. انگشتهای پام کم کم درد میگرفت و سفید میشد. مجبور میشدم تسلیم شم و بایستم و این موقع بود که در یکهو ول میشد و فاصله بیشتری رو طی میکرد و صدای شکایت ناپدری بلند میشد که چرا کاری کردم که یکهو پشت کمرش خالی شه.. مجبور میشدم عروسکهام رو بردارم و با سری افکنده برم گوشه اتاق و مقابل چشمهای دریده ش بشینم. اعتراضی نمیکردم. وقتی فشار میداد. وقتی دردم میگرفت. وقتی فرو میکرد. وقتی تحمل میکردم. وقتی عذاب میداد. وقتی سکوت میکردم...
برخلاف بارنی، من هیچ اعتراضی نمیکردم. یادم میاد که من مثل بارنی نبودم.
*Queen - Mother Love
خودمونی
دوم دبیرستان بودم و «تنهایی» توو زندگی دونفره با مامان روز به روز بیشتر میشد. صبح تا بعدازظهر که نبودیم. عصر به بعد هم اون اخبار میدید یا با تلفن حرف میزد، تو هال، من هم تو اتاقم کتاب میخوندم، آهنگ گوش میدادم، تنها مشکل درِ اتاق بود که اجازه نداشتم ببندم و نمیبستم هم. شب که میشد زنگ میزدم خانه کوچک پیتزا میگرفتم و همین. این همه تنهایی اون روزها باعث شد به شدت به معلم دینی مدرسه وابسته شم، کسی که سعی میکرد اسلام رو با عرفان ماستمالی کنه و اون روزها، واسه من، میتونست. موفق میشد.
کم کم برنامه زندگیم عوض شد. صبح مدرسه میرفتم. بعدازظهر میخوابیدم و شب و نیمه شب، رادیو پیام گوش میدادم، شعر میساختم و درباره نفت تحقیق میکردم. نیمه شب نماز شب میخوندم. قانون نماز شب این هست که توی قنوتش نام افراد زنده رو ببری و تنها خلاف من این بود که اون وسطها، یک جوری که خدا نفهمه، اسم بابام رو هم میبردم. دم دمهای صبح نون پنیر میخوردم و بعد از نماز صبح یک ساعتی میخوابیدم. بعد هم مدرسه. به جز کلاس جبر و علوم و دینی، سر باقی کلاسها چرت میزدم. همینجوری تا دو سال روزه گرفتم.
نتیجه این زندگی شد موفقیت تحقیقم و یک دفترچه شعر. همین.
گاهی هم نقاشی میکشیدم.
کم کم جسور شدم.
از اینجا شروع شد که بار اول با مداد کمرنگ روی دیوار اتاقم نوشتم: بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت. بعد یک گل خشک چسبوندم کنارش. مامان دید اما چیزی نگفت. با برگهای خشک یک تابلو ساختم و شعر مولانا رو کنارش نوشتم. مامان چیزی نگفت. با زغال روی دیوار اتاقم نوشتم: I just wanna be with you. یه کم صداش در اومد. مقاومت کردم که اینجا اتاقه خودمه. بعد از چند روز دیگه گیر نداد. دیگه نمیومد تو اتاقم. حتی واسه چک کردن دستنوشته هام! عجیب بود. بیتفاوت بود. و این بد بود. بدتر از بحث و جنجال. ولی نمیشد کاریش کرد. هرچی بیشتر نوشتم بیشتر ندید. بالاخره رفتم روی صندلی و عکس دخترکی رو با ذغال روی دیوار کشیدم. شبیه خودم بود. همقد خودم. موهاش مدل موهای من و پاهاش، مثل پاهای خودم زانواش نزدیک به هم بود. یک شاخه گل هم پشت سرش قایم کرده بود. مامان ندید. نیومد تو اتاقم که ببینه. چند روز گذشت. باز نیومد که ببینه. با مداد، ریز نوشتم: no one.
بعدتر که به کسی علاقمند شدم یک آیدی مخفی درست کردم به اسمِ nOne.
کم کم برنامه زندگیم عوض شد. صبح مدرسه میرفتم. بعدازظهر میخوابیدم و شب و نیمه شب، رادیو پیام گوش میدادم، شعر میساختم و درباره نفت تحقیق میکردم. نیمه شب نماز شب میخوندم. قانون نماز شب این هست که توی قنوتش نام افراد زنده رو ببری و تنها خلاف من این بود که اون وسطها، یک جوری که خدا نفهمه، اسم بابام رو هم میبردم. دم دمهای صبح نون پنیر میخوردم و بعد از نماز صبح یک ساعتی میخوابیدم. بعد هم مدرسه. به جز کلاس جبر و علوم و دینی، سر باقی کلاسها چرت میزدم. همینجوری تا دو سال روزه گرفتم.
نتیجه این زندگی شد موفقیت تحقیقم و یک دفترچه شعر. همین.
گاهی هم نقاشی میکشیدم.
کم کم جسور شدم.
از اینجا شروع شد که بار اول با مداد کمرنگ روی دیوار اتاقم نوشتم: بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت. بعد یک گل خشک چسبوندم کنارش. مامان دید اما چیزی نگفت. با برگهای خشک یک تابلو ساختم و شعر مولانا رو کنارش نوشتم. مامان چیزی نگفت. با زغال روی دیوار اتاقم نوشتم: I just wanna be with you. یه کم صداش در اومد. مقاومت کردم که اینجا اتاقه خودمه. بعد از چند روز دیگه گیر نداد. دیگه نمیومد تو اتاقم. حتی واسه چک کردن دستنوشته هام! عجیب بود. بیتفاوت بود. و این بد بود. بدتر از بحث و جنجال. ولی نمیشد کاریش کرد. هرچی بیشتر نوشتم بیشتر ندید. بالاخره رفتم روی صندلی و عکس دخترکی رو با ذغال روی دیوار کشیدم. شبیه خودم بود. همقد خودم. موهاش مدل موهای من و پاهاش، مثل پاهای خودم زانواش نزدیک به هم بود. یک شاخه گل هم پشت سرش قایم کرده بود. مامان ندید. نیومد تو اتاقم که ببینه. چند روز گذشت. باز نیومد که ببینه. با مداد، ریز نوشتم: no one.
بعدتر که به کسی علاقمند شدم یک آیدی مخفی درست کردم به اسمِ nOne.
ایران، به ما زنده است.
نبودی دیروز. ما اما بودیم. مثل همیشه. مثل یک سال و نیم قبل. یا حتی بیشتر. دست کم مجهزتر. دست کم امیدوارتر. دست کم محکمتر.
نمیدانی که!
گفته بودی جسم ناقصی داری. راست میگفتی. آن روز ما نفهمیدیم. فقط خندیدیم. خیال کردیم دستت را میگویی که سالهاست علم کرده ای و انگار نه انگار مردم جان داده اند، عزیز داده اند اما سالهاست که سکوت کرده اند. آن روز ما خندیدیم. به جسم ناقصت. به مثلا-گریه های پس از آن. به آن یک مشت ابله و مزدور که با تو میخندند و با تو میگریند و بیرون، اینجا، در خیابانها، میزنند و میکشند و نمیفهمم چطور حیا نمیکنند.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو گوشهایت هم کر است. نمیشنوی «صدای ملت» را انگار. نمیشنوی که میگویند تو را نمیخواهند. مزدورانت را نمیخواهند. حتی نمیشنوی که میگویند مرگ بر تو. اوهوم. دقیقا خودِ تو. ما اسمت را میآوریم و میگوییم مرگ بر تو اما تو انگار نمیشنوی. هی، پیرمرد، کجا باورت میشد این ملت انقدر زود جرات کنند و در خیابانها آرزوی مرگ تو را فریاد کنند؟
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو چشمهایت هم نمیبینند حتی. مملو جمعیت را نمیبینند. افتخارآفرینی چندباره ی این ملت را نمیبینند. ایستادگی زنها و مردهای ظریف و مظلوم و پرطاقت، از همه قشر را نمیبینند در مقابل گارد وحشی و خونخوارت. نمیبینند انگار که ما دستمان خالیست و دلمان پر، میایستیم در مقابل آنها که دستشان مسلح است و لباسشان مسلح است و دلشان پوک.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو دل نداری. خون جاری بر زمین دلت را نمیسوزاند انگار. اصلا. و درد و استفراغ و خشم و ناله و کینه را هیچ حس نمیکنی شاید.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو عقل نداری. انگار نمیفهمی یک دسته خارجنشینها که از وجود تو فرار کرده اند. آن دسته داخلنشینها که از تو بیزارند اما از فرط خستگی این همه جنگ، این همه شورش، این همه زد و خورد، سکوت کرده در خانه نشسته اند. و اقلیت آن دسته که از کنار تو نان میخورند و خدا میداند شبها چطور سر به زمین میگذارند. و میماند ما. ما که کم نیستیم. راستی دیشب ندیدی؟ ما کم نبودیم. اصلا کم نبودیم. حتی پس از قریب به دو سال. حتی بدون رهبر. حتی پس از ندا. حتی پس از نداها.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو حافظه نداری. یادت نمیماند انگار ما چه مستدامیم. ما چه خشمگینیم. ما چقدر زیاد وقت است که از تو بیزاریم و فریاد میزنیم.
تو جسم ناقصی داری. اما یک زبان داری. اصلا تو فقط زبان داری. زبانی که نیش دارد. زبانی که چونان مارهای ضحاک جز به مغز جوانان وطن، «خون جوانان وطن» آرام نمیگیرد.
اگر جسم ناقصت اجازه داد، یادت بماند که ما همیشه باقی میمانیم و تو خواهی رفت. نه چندان دیر.
نمیدانی که!
گفته بودی جسم ناقصی داری. راست میگفتی. آن روز ما نفهمیدیم. فقط خندیدیم. خیال کردیم دستت را میگویی که سالهاست علم کرده ای و انگار نه انگار مردم جان داده اند، عزیز داده اند اما سالهاست که سکوت کرده اند. آن روز ما خندیدیم. به جسم ناقصت. به مثلا-گریه های پس از آن. به آن یک مشت ابله و مزدور که با تو میخندند و با تو میگریند و بیرون، اینجا، در خیابانها، میزنند و میکشند و نمیفهمم چطور حیا نمیکنند.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو گوشهایت هم کر است. نمیشنوی «صدای ملت» را انگار. نمیشنوی که میگویند تو را نمیخواهند. مزدورانت را نمیخواهند. حتی نمیشنوی که میگویند مرگ بر تو. اوهوم. دقیقا خودِ تو. ما اسمت را میآوریم و میگوییم مرگ بر تو اما تو انگار نمیشنوی. هی، پیرمرد، کجا باورت میشد این ملت انقدر زود جرات کنند و در خیابانها آرزوی مرگ تو را فریاد کنند؟
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو چشمهایت هم نمیبینند حتی. مملو جمعیت را نمیبینند. افتخارآفرینی چندباره ی این ملت را نمیبینند. ایستادگی زنها و مردهای ظریف و مظلوم و پرطاقت، از همه قشر را نمیبینند در مقابل گارد وحشی و خونخوارت. نمیبینند انگار که ما دستمان خالیست و دلمان پر، میایستیم در مقابل آنها که دستشان مسلح است و لباسشان مسلح است و دلشان پوک.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو دل نداری. خون جاری بر زمین دلت را نمیسوزاند انگار. اصلا. و درد و استفراغ و خشم و ناله و کینه را هیچ حس نمیکنی شاید.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو عقل نداری. انگار نمیفهمی یک دسته خارجنشینها که از وجود تو فرار کرده اند. آن دسته داخلنشینها که از تو بیزارند اما از فرط خستگی این همه جنگ، این همه شورش، این همه زد و خورد، سکوت کرده در خانه نشسته اند. و اقلیت آن دسته که از کنار تو نان میخورند و خدا میداند شبها چطور سر به زمین میگذارند. و میماند ما. ما که کم نیستیم. راستی دیشب ندیدی؟ ما کم نبودیم. اصلا کم نبودیم. حتی پس از قریب به دو سال. حتی بدون رهبر. حتی پس از ندا. حتی پس از نداها.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو حافظه نداری. یادت نمیماند انگار ما چه مستدامیم. ما چه خشمگینیم. ما چقدر زیاد وقت است که از تو بیزاریم و فریاد میزنیم.
تو جسم ناقصی داری. اما یک زبان داری. اصلا تو فقط زبان داری. زبانی که نیش دارد. زبانی که چونان مارهای ضحاک جز به مغز جوانان وطن، «خون جوانان وطن» آرام نمیگیرد.
اگر جسم ناقصت اجازه داد، یادت بماند که ما همیشه باقی میمانیم و تو خواهی رفت. نه چندان دیر.
گذشته با تو. حال بی تو. به آینده بگو نیاید.
خیلی وقته که با هم حرف نزدیم.. خیلی زیاد وقته.. دلم واست تنگ شده.. بعضی روزها این رو بهتر میفهمم.. بعضی روزها که حرفت پیش میاد.. بعضی روزها که یهو یکی یه کاری میکنه شبیه کارای تو.. بعضی وقتها که خوابت رو میبینم.. این یکی خیلی بده.. مثلا همین دیشب، خوابت رو دیدم، خیلی هم طولانی بود.. داشتی گریه میکردی یه جاییش، صبح که بیدار شدم چشمای گریونت همهش تو ذهنم بود.. تازه امروز صبح بود که فهمیدم چشمات -وقتی گریه میکنن- رو از یاد بردم.. چقدر ناراحت میشدم وقتی گریه میکردی! بهت که نمیگفتم، میذاشتم خالی بشی، آروم بشی، ولی خودم یه جوری اصلا خرد میشدم انگار، خیلی ناراحت میشدم.. بعد که من دیشب خوابت رو دیدم، امروز همه ش به یادت بودم، اصلا اولش که بیدار شدم نمیدونستم که خوابه فکر میکردم واقعا همه اتفاقا افتاده، باورت میشه؟ با این تصور بیدار شدم که خب حالا بیام چی کارت کنم و اینها.. بعد یهو یادم افتاد تو نیستی. من هم نیستم. یادم افتاد که اصلا دیگه هیچوقت من تو رو نمیبینم.. چه حالی شدم! اوففف.. خیلی حال بدی.. کاش اصلا یادم نمیافتاد.. کاش همینجور امروز که بیدار شدم خیال میکردم تو هستی و همینجور زندگی میکردم بعد وقتی بعد از ظهر با دوستم حرف میزدم شک میکرد به عقلم، بعد یه چند ساعت بعدش که با یه دوست دیگه حرف میزدم میخندید بهم، ولی چند روز که میگذشت همه نگران میشدن، فکر میکردن دیوونه شدم، میومدن سراغم میگفتن فلانی رفته، فلانی دیگه نیست، بعد من باز هم یادم نمیومد.. باز میگفتم آره مثلا امشب که فلانی رو دیدم.. بعد کم کم همه باورشون میشد که من دیوونه شدم.. میومدن میبردنم تیمارستان.. بعد من حتی حرف دکترا رو هم باور نمیکردم که، هی باز از تو میگفتم.. خلاصه همینجوری دیگه تا همیشه من یادم نمیومد که تو نیستی و دکترا منو نگه میداشتن تو تیمارستان، در عوض میدونی، خوبیش این بود که من انگار همیشه خوابم، انگار همیشه دیوونهم، انگار همیشه تو رو دارم، اینجوری زندگی میکردم..
آره.. جالب میشد.. به نظرم لذتبخشتر از این زندگی میشد که گه گاه یهو با یه جمله، یا یه اصطلاح که تو استفاده میکردی، یا یه آهنگ، یا یه بارون، یاد تو بیفتم و بعدش یاد نبودن تو بیفتم و مثل امروز انقدر غصه بخورم و مثل امشب خواب به چشمهام نیاد..
دلم برات تنگ شده
این رو میفهمی؟ بغضم میگیره هر بار که این جمله رو مینویسم.. انگار دلم واسه خودم بسوزه.. نمیدونم..
نمیدونم که تو هم اصلا یاد من میفتی یا نه! نمیدونم که اصلا تو هم دلتنگ من میشی یا نه! نمیدونم که اصلا اینجا رو میخونی یا نه! نمیدونم در چه حالی! نمیدونم کجایی! نمیدونم خوشی یا غمگین! هیچی از حال تو نمیدونم و همهش یهو دلتنگ گذشته تو میشم.. دلتنگ گذشته ما میشم..
آره.. جالب میشد.. به نظرم لذتبخشتر از این زندگی میشد که گه گاه یهو با یه جمله، یا یه اصطلاح که تو استفاده میکردی، یا یه آهنگ، یا یه بارون، یاد تو بیفتم و بعدش یاد نبودن تو بیفتم و مثل امروز انقدر غصه بخورم و مثل امشب خواب به چشمهام نیاد..
دلم برات تنگ شده
این رو میفهمی؟ بغضم میگیره هر بار که این جمله رو مینویسم.. انگار دلم واسه خودم بسوزه.. نمیدونم..
نمیدونم که تو هم اصلا یاد من میفتی یا نه! نمیدونم که اصلا تو هم دلتنگ من میشی یا نه! نمیدونم که اصلا اینجا رو میخونی یا نه! نمیدونم در چه حالی! نمیدونم کجایی! نمیدونم خوشی یا غمگین! هیچی از حال تو نمیدونم و همهش یهو دلتنگ گذشته تو میشم.. دلتنگ گذشته ما میشم..
حیف که زود رفت
زنش مرده بود، چندین سال پیش، حالا نشسته بود، یه گوشه ای، با کلی اشک میگفت: چی بگم والا.. شاید هم.. گاهی.. میگم خدا رو شکر که اون زودتر رفت.. آخه من رو دوست داشت.. اگه من زودتر میمردم خیلی اذیت میشد.. مثه حالایِ من.. روا نبود..
شتلق
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ تاب. اوهوم. خونه بابابزرگ. تاب سنگین. پنج تایی جا میشدیم روش. روغن نخورده بود. صدا میداد. جلو میرفت: تِپ، عقب میومد: تِپ. کاش عمو زودتر بیاد.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ درِ خونه. مشت میزنن. دعوا شده. نه، دعوا میشه. یه کم دیگه. الان میان تو. مامان.. مامان.. زنده بمون. نکشنت. داره دعوا میشه. در باز میشه. نه، در میشکنه که باز میشه. میان تو. همه شون. میزنن. میترسم. چاقو. مامان، خوبی؟
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ دستش. محکم خورد تو صورتم. آخ. دردم اومد. یکی دیگه. یکی دیگه. گفت باید آدم بشم. نفهمیدم. مگه من آدم نبودم؟ گفت دروغ میگم. اما دروغ نمیگفتم. دروغ میگفتم که بهش میگفتم بابا، اما دروغ نمیگفتم که از پرنده میترسم. من واقعا از پرنده ها ترسیده بودم. دروغ نمیگفتم. باور نمیکرد. ساکت شدم. کاش دیگه نزنه.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ قلبم؟ قرار بود ببینمش. هنوز نرسیده بودم. قلبم تند میزد. نگران بودم معلوم باشه. نکنه ببینه از روی مانتو، بالا و پایین رفتن قلبمو. نکنه بفهمه دوستش دارم. نفهمید. هیچوقت.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ اون شب؟ آره. بارون بود: تِپ تِپ. صدای قدمهام: تِپ تِپ. صدای هق هقم: تِپ تِپ. کجا میرفتم؟ یادم نیست.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ نبضش. نبضش روی پارچه سفید. و یه کم بعد، نبضش زیر پارچه سفید. اول تِپ تِپ میکرد اما بعد دیگه هیچی نمیگفت. دیگه هیچوقت نبضش هیچی نگفت.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
بیدار میشم. سردمه. چراغ روشن مونده. کتاب افتاده زیر تخت. برنامه رادیو تموم شده. بارنی خوابیده رو تخت. دو تا انگشت پام رو تو دهنش گرفته. میذارمش زیر تخت. ناله میزنه و باز میخوابه. پنجره بازه. باد میاد. باد میاد و پنجره رو به هم میزنه یه جوری که بگه تِپ.. تِپ.. . پنجره رو میبندم. اما هنوز باد میاد. باد میاد، من رو میبره.. تاب تاب عباسی عمو من رو نندازی.. مامان.. در رو قفل میکنم.. هفت در رو بستی نمکی.. نمیر.. در رو قفل میکنم.. چاقو پلاستیکیه.. به خدا ترسیدم.. بابا به خدا ترسیدم.. بابا غلط کردم.. بابا تو رو خدا.. بابا دروغ نمیگم.. آقا ولم کن.. آقا چرا میزنی؟.. آقا میزنمتا.. آقا برو گمشو.. آقا گمشو برو بیرون.. بیا دیگه.. در امتداد آغازم من از عشق تو سرشارم.. هق.. هق.. هق.. لا اله الا الله..
..
باد میبره
من رو
و برنمیگردونه.
صدایِ چیه؟ تاب. اوهوم. خونه بابابزرگ. تاب سنگین. پنج تایی جا میشدیم روش. روغن نخورده بود. صدا میداد. جلو میرفت: تِپ، عقب میومد: تِپ. کاش عمو زودتر بیاد.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ درِ خونه. مشت میزنن. دعوا شده. نه، دعوا میشه. یه کم دیگه. الان میان تو. مامان.. مامان.. زنده بمون. نکشنت. داره دعوا میشه. در باز میشه. نه، در میشکنه که باز میشه. میان تو. همه شون. میزنن. میترسم. چاقو. مامان، خوبی؟
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ دستش. محکم خورد تو صورتم. آخ. دردم اومد. یکی دیگه. یکی دیگه. گفت باید آدم بشم. نفهمیدم. مگه من آدم نبودم؟ گفت دروغ میگم. اما دروغ نمیگفتم. دروغ میگفتم که بهش میگفتم بابا، اما دروغ نمیگفتم که از پرنده میترسم. من واقعا از پرنده ها ترسیده بودم. دروغ نمیگفتم. باور نمیکرد. ساکت شدم. کاش دیگه نزنه.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ قلبم؟ قرار بود ببینمش. هنوز نرسیده بودم. قلبم تند میزد. نگران بودم معلوم باشه. نکنه ببینه از روی مانتو، بالا و پایین رفتن قلبمو. نکنه بفهمه دوستش دارم. نفهمید. هیچوقت.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ اون شب؟ آره. بارون بود: تِپ تِپ. صدای قدمهام: تِپ تِپ. صدای هق هقم: تِپ تِپ. کجا میرفتم؟ یادم نیست.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ نبضش. نبضش روی پارچه سفید. و یه کم بعد، نبضش زیر پارچه سفید. اول تِپ تِپ میکرد اما بعد دیگه هیچی نمیگفت. دیگه هیچوقت نبضش هیچی نگفت.
تِپ.. تِپ.. تِپ..
بیدار میشم. سردمه. چراغ روشن مونده. کتاب افتاده زیر تخت. برنامه رادیو تموم شده. بارنی خوابیده رو تخت. دو تا انگشت پام رو تو دهنش گرفته. میذارمش زیر تخت. ناله میزنه و باز میخوابه. پنجره بازه. باد میاد. باد میاد و پنجره رو به هم میزنه یه جوری که بگه تِپ.. تِپ.. . پنجره رو میبندم. اما هنوز باد میاد. باد میاد، من رو میبره.. تاب تاب عباسی عمو من رو نندازی.. مامان.. در رو قفل میکنم.. هفت در رو بستی نمکی.. نمیر.. در رو قفل میکنم.. چاقو پلاستیکیه.. به خدا ترسیدم.. بابا به خدا ترسیدم.. بابا غلط کردم.. بابا تو رو خدا.. بابا دروغ نمیگم.. آقا ولم کن.. آقا چرا میزنی؟.. آقا میزنمتا.. آقا برو گمشو.. آقا گمشو برو بیرون.. بیا دیگه.. در امتداد آغازم من از عشق تو سرشارم.. هق.. هق.. هق.. لا اله الا الله..
..
باد میبره
من رو
و برنمیگردونه.
تو هم با من نبودی یار*
+ میدونی.. بدیش اینه که یه کم که بگذره همه تو رو از یاد میبرن.. تو رو، حرفهات رو، عاداتت رو، شماره تلفنت رو، ایمیلت رو، آدرس وبلاگت رو.. یادشون میره.. صدات یادشون میره.. این خیلی بده..
- مگه نمیدونستی؟
+ چرا.. میدونستم.. اما انتظارش رو نداشتم..
- کی واست چنین توقعی رو ایجاد کرد؟
+ همم.. آدمها.. آدمهایی که از آینده میگفتند.. آدمهایی که میگفتند همیشه دوستم خواهند داشت.. آدمهایی که میگفتند من رو هیچوقت از یاد نخواهند برد..
- اوهوم.. حالا ببخششون.
+ حالا؟ زوده! وقتی مُردم تو به جای من میتونی ببخشیشون.
تو به جای من بیا این بلاگ رو آپدیت کن.
تو به جای من شبها که عصبانی هستی.. شبها که بارون میاد.. شبها.. خیلی خیلی دیروقت ماشین رو بردار برو نیایش، فا.ک یو آرکایو رو با صدای بلند گوش کن، خیلی خیلی بلند و با صدوچهل-پنجاه تا برو، بعد برو یادگار جنوب، خروجی حکیم غرب رو از یادگار دوست دارم، پیچ داره و یه جوری خاصه، بپیچ اونجا، یه سر هم برو در خونه ش، روبروی پنجره خونه ش وایسا، شیشه رو بکش پایین، ماشین خاموش کن، چراغاش رو هم، یه آهنگ ملو گوش کن، یه سیگار بکش، بعد ماشین رو روشن کن، گاز بده، بذار پنجره پایین باشه که اگه اشکی چکید زود خشک بشه معلوم نباشه، بعد برگرد خونه، وقت پیاده شدن دودل باش که قفل پایی رو بزنی یا نه، بعد به خودت بگو یک در هزار -اگه دزد بیاد- قفل رو بزن، برو طبقه آخر، برو لب تراس و به ماشینهایی نگاه کن که میرن تو حکیم، و زمزمه کن که اینها از چی فرار میکنن؟ و جوابی نده..
- باشه.
+ یادت میمونه؟
- بنویس تو بلاگت، اگه آدرسش یادم نرفت، میخونم، یادم میاد، ماشین رو بر میدارم و فرار میکنم.
+ باشه.
*فرهاد مهراد
- مگه نمیدونستی؟
+ چرا.. میدونستم.. اما انتظارش رو نداشتم..
- کی واست چنین توقعی رو ایجاد کرد؟
+ همم.. آدمها.. آدمهایی که از آینده میگفتند.. آدمهایی که میگفتند همیشه دوستم خواهند داشت.. آدمهایی که میگفتند من رو هیچوقت از یاد نخواهند برد..
- اوهوم.. حالا ببخششون.
+ حالا؟ زوده! وقتی مُردم تو به جای من میتونی ببخشیشون.
تو به جای من بیا این بلاگ رو آپدیت کن.
تو به جای من شبها که عصبانی هستی.. شبها که بارون میاد.. شبها.. خیلی خیلی دیروقت ماشین رو بردار برو نیایش، فا.ک یو آرکایو رو با صدای بلند گوش کن، خیلی خیلی بلند و با صدوچهل-پنجاه تا برو، بعد برو یادگار جنوب، خروجی حکیم غرب رو از یادگار دوست دارم، پیچ داره و یه جوری خاصه، بپیچ اونجا، یه سر هم برو در خونه ش، روبروی پنجره خونه ش وایسا، شیشه رو بکش پایین، ماشین خاموش کن، چراغاش رو هم، یه آهنگ ملو گوش کن، یه سیگار بکش، بعد ماشین رو روشن کن، گاز بده، بذار پنجره پایین باشه که اگه اشکی چکید زود خشک بشه معلوم نباشه، بعد برگرد خونه، وقت پیاده شدن دودل باش که قفل پایی رو بزنی یا نه، بعد به خودت بگو یک در هزار -اگه دزد بیاد- قفل رو بزن، برو طبقه آخر، برو لب تراس و به ماشینهایی نگاه کن که میرن تو حکیم، و زمزمه کن که اینها از چی فرار میکنن؟ و جوابی نده..
- باشه.
+ یادت میمونه؟
- بنویس تو بلاگت، اگه آدرسش یادم نرفت، میخونم، یادم میاد، ماشین رو بر میدارم و فرار میکنم.
+ باشه.
*فرهاد مهراد
به مادرم گفتم دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...*
مرگ چندین مرحله دارد. مثل عرفان، مثل بهشت، مثل از دست دادن عزیز، مثل جهنم. یک تعدادی مرحله دارد که باید طی شوند. طی شدنش زمان میطلبد. شاید چندین سال شاید هم یک دم. یا به قدر یک بازدم.
فرض کنید پزشکی از راه میرسد و میگوید یک سال دیگر. او شما را تنها میگذارد با خانواده و دوست و خانه و داشته هایی که حالا میدانید فقط یک سال دیگر با شما خواهند بود. خیلی بد، حرفش را میزند و میرود. حالا شما میمانید و حرفش که مدام در گوشتان زنگ میزند. اصلا هم نمیشود از یک گوش بیاید و از گوش دیگر برود. حتی اصلا نمیشود که لحظه به لحظه در گوشتان زنگ نزند. شما از همان لحظه، یک انسان دیگر خواهید شد. آن آدم قبلی میمیرد و شما میشوید آدمی که باید مراحل مرگ را سپری کند.
در یک مرحله یکهو یاد داشته هاتان میافتید. یاد شغل، خانواده، دوستان، خانه، ماشین و هزار و یک مشغله دیگر. گرچه خیلی زود از این مرحله گذار خواهید کرد. لازم نیست زیاد فکر کنید: خانواده و دوست تا ده روز خواهند گریست و تا دو ماه جای خالی شما را حس خواهند کرد و بعد هم نهایتا یک عکسی روی دیواری-شاید-. شغلتان در عرض یک هفته متصدی دیگری را به خود خواهد دید. و ماشاالله از خانه و دارایی خیالتان راحت، زودتر از هر چیزی صاحب پیدا خواهند کرد. و تمام. با یک پوزخند از این اوضاع گذشته و به فاز دیگر پذیرش خبر مرگتان وارد خواهید شد.
این یکی خیلی سخت است. زیادی. صبح بیدار میشوید و تا میخواهید طبق روال همیشه زندگی را آغاز کنید یادتان میافتد که راستی شما فلانقدر روز دیگر خواهید مرد! نگاه که کنید میبینید صبحش رنگ دیگری دارد. محلش هم نگذارید فایده ندارد، واقعه شما را در بر گرفته. کش و قوس صبحگاهی یادتان میاندازد که در اندکی جا و در میان کثافت و خاک و جانور جای خواهید یافت. دوش که بگیرید به یاد خواهید آورد که روی آن سنگهای کثیف و متعفن غسالخانه و در مقابل دید همگان به تهوع آورترین وضع ممکن شستشو(؟) داده خواهید شد. عق خواهید زد. لباس که میپوشید یاد حرف پدر میافتید که همیشه وقتی میخواست بگوید زندگی را سخت نگیرید میگفت: آخرش که همه مون رو شکلات پیچ خواهند کرد. به یاد پدر لبخند میزنید. بعد یکهو لبخندتان را جمع میکنید چون یادتان میافتد که آن پارچه سفید هیچ شباهتی با جلد رنگین شکلاتها ندارد. آدمهاتان را میبینید و به یاد میآورید که کدام را دوست داشته اید، کدام را میپرستیدید، از کدامیک نفرت داشتید و با کدامیک جدل میکردید. بعد عمیقا حس میکنید که دیگر هیچکدام مهم نیست. اطمینان پیدا خواهید کرد که دیگر برای آن عشقی که روزها گریسته اید قطره اشکی هم حتی صرف نخواهید کرد. و کم کم وارد مرحله بعدی میشوید.
مرحله ی دردناکی که دلتنگ میشوید. همینجور الکی الکی دلتان برای همه تنگ میشود. پیشاپیش. میخواهید بروید پیدایشان کنید برای آخرین بار در آغوش بکشیدشان و ببوییدشان. دلتان یکهو هوس میکند که توله سگ عزیزتان را در آغوش بگیرید و نوازشش کنید. دلتان میشکند وقتی میبینید از آغوشتان بیرون میپرد و عروسکش را به دندان میگیرد. و اصلا نمیفهمید که چرا نمیفهمد شما به زودی خواهید رفت! دلتان پر میکشد در خیابانهای شهر قدم بزنید. دلتان شوق دارد که یک بار دیگر قرمه سبزی بخورید. هوس دارید توت فرنگی امسال را محکم میان دندانها بفشارید. یکهو دلتان پیشاپیش تنگ خانه تان میشود. احمقانه به جانش میافتید دکوراسیون عوض میکنید تمیزش میکنید برایش خرید میکنید اصلا انگار نه انگار که به زودی ترکش خواهید کرد. ساعتها مقابل آیینه میایستید. بیشتر آرایش میکنید. تند تند تمام رنگها را بر صورتتان پخش میکنید و ژست میگیرید. از خودتان عکس میگیرید. هر روز لاک روی ناخونهاتان را عوض میکنید و تمام لباسهای مهمانی و زیر کاور را به تن میکنید...
مرحله بعد. آخ. خشم است. بغض است و خشم. فریاد میزنید که اصلا گه میخورد دنیا که میخواهد شما نباشید! گه میخورد خدا که میآفریند و میبرد، همینجوری سر خود! گه میخورید شما که تمام مراحل قبل را طبق خواست طبیعت آدمیزاد طی کردید! گه میخورید که تسلیم میشوید! یاد حرف دوستتان میافتید که یک روز گفت: تو از بیماری در هراسی چون تنها جاییست که کنترل خودت را در دست نداری. تلفن را برمیدارید و زنگ میزنید به دوستی که یک روز گفت: تو نمیمیری، حرف زیاد داری واسه گفتن که هنوز نگفتی. مینشینید وسط معرکه و میگویید نمیشود! نباید بپذیرید. یادتان میافتد که رمانتان نیمه کاره مانده. یادتان میافتد که خیال داشته اید در سی و دو سالگی بچه دار شوید. یادتان میافتد که قرار بوده آنقدر کار کنید تا اتومبیلتان ماکسیما شود. یادتان میافتد که میخواستید خانه ای در برجهای بالای کوهسار بخرید. یادتان میافتد که میخواستید در پیری همراه با شریک زندگیتان دنیا را بگردید. یادتان میافتد که میخواستید نوبل ببرید. و اصلا یادتان نمیآید تمام روزهایی که آرزو کرده اید بمیرید. در آخر هم وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسید، وقتی استیصال درون خود را در مقابل جسم و دنیا و خدا میبینید باز خشمگین میشوید و فحاشی میکنید و اگر خیلی مغرور و شکستناپذیر باشید خودتان کار را تمام خواهید کرد. بلکه دست کم در این یک مورد دست روزگار را از زندگیتان ببرید!
گیرم یک روز از همین روزها پزشکتان با لبخندی احمقانه به پهنای صورت و مغرور از یک پیروزی حرفه ای دیگر در رزومه اش، بیاید و بگوید: تبریک میگم! پیشرفتتون فوق العاده بود. علایم بیماری کاملا برطرف شده. باور دارم که در جواب، شما دکمه های مانتو را میبندید، کیفتان را بر دوش میاندازید و در حالیکه یک چیزی را در بیمارستان جا گذاشته اید، به خیابان میزنید و همینجور که آرام قدم میزنید با خود میاندیشید: که چه؟ و من حدس میزنم، حدسی قریب به یقین، در آن زمان شما یک انسان دیگر خواهید بود. انسانی متفاوت از او که چندی پیش خالی از خیال مرگ در همان خیابان قدم میزده. آن انسان، مرده. آن انسان، همانروز که باور کرد دارد میمیرد، مرد. شمای جدید هستید با یک دنیای دیگر با یک زندگی دیگر با یک… با تمام پوچیهای جدیدش.
*فروغ فرخزاد
فرض کنید پزشکی از راه میرسد و میگوید یک سال دیگر. او شما را تنها میگذارد با خانواده و دوست و خانه و داشته هایی که حالا میدانید فقط یک سال دیگر با شما خواهند بود. خیلی بد، حرفش را میزند و میرود. حالا شما میمانید و حرفش که مدام در گوشتان زنگ میزند. اصلا هم نمیشود از یک گوش بیاید و از گوش دیگر برود. حتی اصلا نمیشود که لحظه به لحظه در گوشتان زنگ نزند. شما از همان لحظه، یک انسان دیگر خواهید شد. آن آدم قبلی میمیرد و شما میشوید آدمی که باید مراحل مرگ را سپری کند.
در یک مرحله یکهو یاد داشته هاتان میافتید. یاد شغل، خانواده، دوستان، خانه، ماشین و هزار و یک مشغله دیگر. گرچه خیلی زود از این مرحله گذار خواهید کرد. لازم نیست زیاد فکر کنید: خانواده و دوست تا ده روز خواهند گریست و تا دو ماه جای خالی شما را حس خواهند کرد و بعد هم نهایتا یک عکسی روی دیواری-شاید-. شغلتان در عرض یک هفته متصدی دیگری را به خود خواهد دید. و ماشاالله از خانه و دارایی خیالتان راحت، زودتر از هر چیزی صاحب پیدا خواهند کرد. و تمام. با یک پوزخند از این اوضاع گذشته و به فاز دیگر پذیرش خبر مرگتان وارد خواهید شد.
این یکی خیلی سخت است. زیادی. صبح بیدار میشوید و تا میخواهید طبق روال همیشه زندگی را آغاز کنید یادتان میافتد که راستی شما فلانقدر روز دیگر خواهید مرد! نگاه که کنید میبینید صبحش رنگ دیگری دارد. محلش هم نگذارید فایده ندارد، واقعه شما را در بر گرفته. کش و قوس صبحگاهی یادتان میاندازد که در اندکی جا و در میان کثافت و خاک و جانور جای خواهید یافت. دوش که بگیرید به یاد خواهید آورد که روی آن سنگهای کثیف و متعفن غسالخانه و در مقابل دید همگان به تهوع آورترین وضع ممکن شستشو(؟) داده خواهید شد. عق خواهید زد. لباس که میپوشید یاد حرف پدر میافتید که همیشه وقتی میخواست بگوید زندگی را سخت نگیرید میگفت: آخرش که همه مون رو شکلات پیچ خواهند کرد. به یاد پدر لبخند میزنید. بعد یکهو لبخندتان را جمع میکنید چون یادتان میافتد که آن پارچه سفید هیچ شباهتی با جلد رنگین شکلاتها ندارد. آدمهاتان را میبینید و به یاد میآورید که کدام را دوست داشته اید، کدام را میپرستیدید، از کدامیک نفرت داشتید و با کدامیک جدل میکردید. بعد عمیقا حس میکنید که دیگر هیچکدام مهم نیست. اطمینان پیدا خواهید کرد که دیگر برای آن عشقی که روزها گریسته اید قطره اشکی هم حتی صرف نخواهید کرد. و کم کم وارد مرحله بعدی میشوید.
مرحله ی دردناکی که دلتنگ میشوید. همینجور الکی الکی دلتان برای همه تنگ میشود. پیشاپیش. میخواهید بروید پیدایشان کنید برای آخرین بار در آغوش بکشیدشان و ببوییدشان. دلتان یکهو هوس میکند که توله سگ عزیزتان را در آغوش بگیرید و نوازشش کنید. دلتان میشکند وقتی میبینید از آغوشتان بیرون میپرد و عروسکش را به دندان میگیرد. و اصلا نمیفهمید که چرا نمیفهمد شما به زودی خواهید رفت! دلتان پر میکشد در خیابانهای شهر قدم بزنید. دلتان شوق دارد که یک بار دیگر قرمه سبزی بخورید. هوس دارید توت فرنگی امسال را محکم میان دندانها بفشارید. یکهو دلتان پیشاپیش تنگ خانه تان میشود. احمقانه به جانش میافتید دکوراسیون عوض میکنید تمیزش میکنید برایش خرید میکنید اصلا انگار نه انگار که به زودی ترکش خواهید کرد. ساعتها مقابل آیینه میایستید. بیشتر آرایش میکنید. تند تند تمام رنگها را بر صورتتان پخش میکنید و ژست میگیرید. از خودتان عکس میگیرید. هر روز لاک روی ناخونهاتان را عوض میکنید و تمام لباسهای مهمانی و زیر کاور را به تن میکنید...
مرحله بعد. آخ. خشم است. بغض است و خشم. فریاد میزنید که اصلا گه میخورد دنیا که میخواهد شما نباشید! گه میخورد خدا که میآفریند و میبرد، همینجوری سر خود! گه میخورید شما که تمام مراحل قبل را طبق خواست طبیعت آدمیزاد طی کردید! گه میخورید که تسلیم میشوید! یاد حرف دوستتان میافتید که یک روز گفت: تو از بیماری در هراسی چون تنها جاییست که کنترل خودت را در دست نداری. تلفن را برمیدارید و زنگ میزنید به دوستی که یک روز گفت: تو نمیمیری، حرف زیاد داری واسه گفتن که هنوز نگفتی. مینشینید وسط معرکه و میگویید نمیشود! نباید بپذیرید. یادتان میافتد که رمانتان نیمه کاره مانده. یادتان میافتد که خیال داشته اید در سی و دو سالگی بچه دار شوید. یادتان میافتد که قرار بوده آنقدر کار کنید تا اتومبیلتان ماکسیما شود. یادتان میافتد که میخواستید خانه ای در برجهای بالای کوهسار بخرید. یادتان میافتد که میخواستید در پیری همراه با شریک زندگیتان دنیا را بگردید. یادتان میافتد که میخواستید نوبل ببرید. و اصلا یادتان نمیآید تمام روزهایی که آرزو کرده اید بمیرید. در آخر هم وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسید، وقتی استیصال درون خود را در مقابل جسم و دنیا و خدا میبینید باز خشمگین میشوید و فحاشی میکنید و اگر خیلی مغرور و شکستناپذیر باشید خودتان کار را تمام خواهید کرد. بلکه دست کم در این یک مورد دست روزگار را از زندگیتان ببرید!
گیرم یک روز از همین روزها پزشکتان با لبخندی احمقانه به پهنای صورت و مغرور از یک پیروزی حرفه ای دیگر در رزومه اش، بیاید و بگوید: تبریک میگم! پیشرفتتون فوق العاده بود. علایم بیماری کاملا برطرف شده. باور دارم که در جواب، شما دکمه های مانتو را میبندید، کیفتان را بر دوش میاندازید و در حالیکه یک چیزی را در بیمارستان جا گذاشته اید، به خیابان میزنید و همینجور که آرام قدم میزنید با خود میاندیشید: که چه؟ و من حدس میزنم، حدسی قریب به یقین، در آن زمان شما یک انسان دیگر خواهید بود. انسانی متفاوت از او که چندی پیش خالی از خیال مرگ در همان خیابان قدم میزده. آن انسان، مرده. آن انسان، همانروز که باور کرد دارد میمیرد، مرد. شمای جدید هستید با یک دنیای دیگر با یک زندگی دیگر با یک… با تمام پوچیهای جدیدش.
*فروغ فرخزاد
غم گسار ندارد این غم گستاخ!
لوله را وارد کرد.. گفت نفس عمیق بکش.. یادم رفته بود.. چشمهایم را بستم تا به یاد آورم.. یادم نیامد.. به سرفه افتادم.. گلویم سوخت.. گلویم تلخ شد.. طعم دود و چرک را چشیدم.. طعم تلخ را چشیدم.. طعم درد را چشیدم، طعم تو.. آخ طعم تو.. اوهوم طعم تلخ تو را -چه نزدیک- چشیدم.. چنگ زدم.. لوله را بیرون کشیدم.. روی دستهایم.. خاکستر و نفرت را استفراغ کردم.. روی دستهایم.. نگاهش کردم.. روپوش سفیدش، سیاه بود.. نگفت نفس عمیق بکش.. به زهرخندی گفتم: دردی نیست، فقط کسی هست در سینه ام، نفسهای عمیقم را میبلعد و درد را استفراغ میکند، در من!
بعد هم رفتم
تا بمیرم.
بعد هم رفتم
تا بمیرم.
این خیانت نیست، جنایت است، انصاف بده!
تو به من نگاه کردی، یک جوری پرسان که: تنها؟
و من لبخند زدم یک جوری آرام که: اوهوم، تنها.
و تمام دو ساعت باقی تماشا کردم چشمهایت را، از پس آن همه رنگ و لعاب، وقتی خیره میشد به چشمهای پرسه زن آدَمَت..
من دیدم نگرانی دستهایت را وقتی میان زلفهای رنگینت فرو میرفت بلکه پسند شوی..
من شنیدم صدای افکارت را که هجوم میآوردند: نکند آن گردنبند هدیه دختری باشد هنوز به یادگار مانده؟
من نوازش کردم گوشهایت را که چرخیدند به سوی مردَت وقتی با گوشی تلفن دور شد، و حس کردم سنگینی گوشواره هایت را..
من چشیدم حرفهای فروخورده ات را که چرا گوشی موبایلش رمز دارد؟..
تو رفتی
مَردَت هم
و باقی ماند اندکی نگاهش
.و نیز خاکستر سیگارش
پیشخدمت پرسید: تنها؟
فریاد زدم: البته که تنها.
و من لبخند زدم یک جوری آرام که: اوهوم، تنها.
و تمام دو ساعت باقی تماشا کردم چشمهایت را، از پس آن همه رنگ و لعاب، وقتی خیره میشد به چشمهای پرسه زن آدَمَت..
من دیدم نگرانی دستهایت را وقتی میان زلفهای رنگینت فرو میرفت بلکه پسند شوی..
من شنیدم صدای افکارت را که هجوم میآوردند: نکند آن گردنبند هدیه دختری باشد هنوز به یادگار مانده؟
من نوازش کردم گوشهایت را که چرخیدند به سوی مردَت وقتی با گوشی تلفن دور شد، و حس کردم سنگینی گوشواره هایت را..
من چشیدم حرفهای فروخورده ات را که چرا گوشی موبایلش رمز دارد؟..
تو رفتی
مَردَت هم
و باقی ماند اندکی نگاهش
.و نیز خاکستر سیگارش
پیشخدمت پرسید: تنها؟
فریاد زدم: البته که تنها.
زنی تنها.. در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین..*
در کوچه باد میآید، کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند* و من از پس این پنجره مدام تکرار میکنم: گوشهایش؟
شهر من امروز یک پری داشت. یک پری کوچک غمگین* که ساعت چهار صبح پیدا شود و بگوید: آتیش.. گوشم.. یخ زد.. و روزنامه ای به دست، پیرامونت بگردد و باز بگوید:آتیش..
انقدر بلند بگوید که تو دیگر هیچ چیز نشنوی مگر صدای فروغ که میگوید:
نجات دهنده در گور خفته است..*
و چشمانت خیره بماند به مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند*و اندام لرزانش که روزنامه مشتعل را از زمین برمیدارد، به گوشش میچسباند، میسوزد، رهایش میکند، باز روزنامه را برمیدارد، باز به گوشش میچسباند، باز میسوزد…
و بیندیشی که:
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست.. او هیچوقت زنده نبوده است*
کمی بعد،
روزنامه خاکستر شود.
چشمانت پر از اشک شود.
فروغ هم حتی ساکت شود.
و تو شرم کنی از بودنت. از لباسی که به تن داری. از اتومبیلت. از خانه ات. از بهانه هایت. از عاشقانه هایت. از دردهایت. از بودنت.. . تو شرم کنی از بودنت.. و دایم با خودت تکرار کنی: گوشهایش؟
*فروغ فرخزاد
شهر من امروز یک پری داشت. یک پری کوچک غمگین* که ساعت چهار صبح پیدا شود و بگوید: آتیش.. گوشم.. یخ زد.. و روزنامه ای به دست، پیرامونت بگردد و باز بگوید:آتیش..
انقدر بلند بگوید که تو دیگر هیچ چیز نشنوی مگر صدای فروغ که میگوید:
نجات دهنده در گور خفته است..*
و چشمانت خیره بماند به مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند*و اندام لرزانش که روزنامه مشتعل را از زمین برمیدارد، به گوشش میچسباند، میسوزد، رهایش میکند، باز روزنامه را برمیدارد، باز به گوشش میچسباند، باز میسوزد…
و بیندیشی که:
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست.. او هیچوقت زنده نبوده است*
کمی بعد،
روزنامه خاکستر شود.
چشمانت پر از اشک شود.
فروغ هم حتی ساکت شود.
و تو شرم کنی از بودنت. از لباسی که به تن داری. از اتومبیلت. از خانه ات. از بهانه هایت. از عاشقانه هایت. از دردهایت. از بودنت.. . تو شرم کنی از بودنت.. و دایم با خودت تکرار کنی: گوشهایش؟
*فروغ فرخزاد
که درمان ندارد
یکی از وظایف من در محل کار قبلیم برگزاری آزمون بود. آزمونها را خودم طرح میکردم، برگزار میکردم و نمره میدادم و هیچکس دیگر، جز از نتیجه آزمون آگاه نمیشد. امتحان محدودیت زمانی نداشت، نمره منفی هم نداشت، اینها را در ابتدا به تمام مراجعین میگفتم اما همچنان باز میدیدم افرادی را که چندین سوال را بی پاسخ گذاشته اند!
امروز فکر میکردم به آن دسته افراد، افرادی که میترسیدند جوابی که انتخاب کرده اند پرت ترین جواب ممکن باشد، میترسیدند قضاوتشان کنم، لابد در جمع دوستانم تعریف کنم و بخندم، لابد اگر روزی روزگاری جایی طرف را دیدم یادم بیفتد که او چه جواب احمقانه ای را انتخاب کرده بود..
من امروز در پس تمام این احتمالات سست آزموندهنده، یک حس قوی دیدم، حس ترس، ترس از طردشدگی، ترس از تحقیر شدن و تاسف خوردم که آدمی گاه چقدر تنهاست! آنقدر که از قضاوت یک غریبه که شاید دیگر هرگز نبیندش نیز باز در هراس است. آنقدر که به تایید حتی او نیز، نیازمند است.
امروز فکر میکردم به آن دسته افراد، افرادی که میترسیدند جوابی که انتخاب کرده اند پرت ترین جواب ممکن باشد، میترسیدند قضاوتشان کنم، لابد در جمع دوستانم تعریف کنم و بخندم، لابد اگر روزی روزگاری جایی طرف را دیدم یادم بیفتد که او چه جواب احمقانه ای را انتخاب کرده بود..
من امروز در پس تمام این احتمالات سست آزموندهنده، یک حس قوی دیدم، حس ترس، ترس از طردشدگی، ترس از تحقیر شدن و تاسف خوردم که آدمی گاه چقدر تنهاست! آنقدر که از قضاوت یک غریبه که شاید دیگر هرگز نبیندش نیز باز در هراس است. آنقدر که به تایید حتی او نیز، نیازمند است.
میدانستم دروغ نمیگویی
من تب کرده ام
دست بگذار بر چشمهایم
و تجربه کن آتش جهنم را
قیامت گذشت رفیق
و راست میگفتی که تا قیامت دوستم داری
قیامت گذشت رفیق
من به جهنم رسیده ام
دست بگذار بر چشمهایم
و تجربه کن آتش جهنم را
قیامت گذشت رفیق
و راست میگفتی که تا قیامت دوستم داری
قیامت گذشت رفیق
من به جهنم رسیده ام
به سوی خاک، چنین شتابان!
هر روزمان شده روز مبادا
بس که سگ دو میزنیم تا شب
از ترس روز مبادا
اسمش را هم گذاشتیم: زندگی
بس که سگ دو میزنیم تا شب
از ترس روز مبادا
اسمش را هم گذاشتیم: زندگی
چون تمام شد باور خواهی کرد
زندگی کوتاه است…
به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی
به کوتاهی قهر کودکان
به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو
به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده
به کوتاهی بوسه های یواشکی
به کوتاهی سررسید وامهای پدر
و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن
زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر
پس بیا
دستم را که سرد است به دست بگیر
و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن
آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن
و باش
و بمان
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی.
به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی
به کوتاهی قهر کودکان
به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو
به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده
به کوتاهی بوسه های یواشکی
به کوتاهی سررسید وامهای پدر
و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن
زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر
پس بیا
دستم را که سرد است به دست بگیر
و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن
آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن
و باش
و بمان
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی.
زندگی
دریاچه قو
دریاچه قو، نمایشنامهایست اثر پیوتر ایلیچ چایکوفسکی. خلاصه روایتی از داستان را اینطور میتوان گفت که شاهزاده-ای در طلب زنی، قوی سپید، میرود اما در این میان زن دیگری، قوی سیاه، قد علم میکند و قوی سپید که شاهد اغوای شاهزاده بوده، خود را از بین میبرد.
قو
قو، در عرصههای مختلف تاریخ، همواره نمادی بوده است از زن.
زن
زن، در تمام اسطورهها، چه در غرب و چه در شرق، یک رکن است. یک واقعیت اجتنابناپذیر است. زن، یک بهانه، یک دلیل، یک وسوسهی همیشه جاری و یک عنصر حذفناشدنیست. و در عین حال، آنچه وجود زن را بیش از این پررنگ میکند، نقش اوست: زن، در کنار زیباییش، در هر لحظه تنها یکی از این دو نقش را بر عهده خواهد داشت:
یک. لعبت عفیفهای که مهر در دل دارد و کرنش بر چهره.
دو. فریبندهای قهار که شر را جاودان میکند و طلسم را مستدام.
و نهایتا، آنچه بستر رقص زن میشود مرد است. مرد بیچاره و مستاصل است که به تاب ابروی رقاص هست میگیرد و در چرخش زلفش نیست میشود.
بازی را از اول که تماشا کنی میبینی زن را که هست، در میان صحنه میرقصد، رنگ زمینهی تابلوی نقاشی را ساخته، زن همان سیکوئنس نُتی است که در پسزمینهی آهنگی مدام تکرار میشود، نیز هم او که آغاز داستان را میزاید و در میانه آن میزید و زیست را پایان میدهد.
مرد را که کنکاش کنی، در طلب لذت است، نه خواهشی فراتر و نه کمتر، و چون خوشهای از لذت را، زن را، به چنگ آورد حقیقت بر او روشن خواهد شد که وارد شر شده یا از خیر سودی جسته و این زنِ همیشه شیرین کام، زهر به جانش ریخته یا نوشدارو. او تا به وصل نرسد از تشخیص عاجز است. مرد همان همپای رقصیست که مدام خود را حائل زن میکند، همان تیرگی یا روشنی بوم نقاشیست که در نیم نگاهی میبینی، بازیچهی آن اوج موسیقیست و نابود شده در انزال انگشتان نوازنده، مرد است که در داستان "مرد" خوانده میشود یا "مردک"؛ تا زن چه بنامدش.
حالا یادم میفتد که سهراب سپهری میگوید:
...
رفتم
رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدایی پر تنهایی
...
و یادم میفتد کتاب صد سال تنهایی مارکز را که اورسولا(؟)، مادر خانواده، حتی پس از مرگش هم، بود.
و یاد داستان قدیمی آدم و حوا میافتم و یک چیزی ته خاطرم میگوید که چرا آدم، "آدم" نام گرفت و انگار که این طلب لذت، با چشم بسته، خصلت آدم است و این آمیختن در خیر، و نیز شر، سرنوشت آدم است و این، ما، خود ما آدمها، به شرط آدمیت است که مدام در خیر و شر دست و پا میزنیم و سیر میشویم و تشنه میشویم و باز بازی تکرار میشود.
همچنین یادم میفتد این چند دقیقه سکوت مرد پس از انزال را، که چه منطبق میشود با چشمانی که پس از لمس زن به خیر یا شر بودن او بینا میشود.
قوی سیاه
داستان این فیلم حول این اصل میگردد که بازیگر(رقصنده) هر دو قوی سپید و سیاه باید یک نفر باشد. یک نفر حقیقی باید بتواند در یک صحنه نیکی را به رقص درآورد و در صحنهای دیگر از نمایش شر را.
نینا، دخترک sweetheart مادر، و رقصنده نقش while swan، ناتوان از اجرای نقش black swan است چرا که او دخترکیست که صبح به وقت از خانه خارج میشود و شبها به موقع بازمیگردد. او هرگز در یک رابطه جنسی پیشقدم نمیشود. نینا نه سیگار میکشد نه جوینت به کارش میآید و نه به همجنسش گرایشی نشان میدهد. او همین است بعلاوه یک نکته دیگر. نینا، ناخودآگاه بدنش را زخمی میکند!
در انتهای فیلم، نینا دختریست که باور دارد، رقیبش را کشته است. و البته، کمرش دیگر از خارش ناخواسته زخم نیست!
بخشهایی از فیلم:
یک. در ابتدای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا تشکر میکند و در راه بازگشت، معلمش نگاهش میدارد که: is that all؟ که یعنی چرا اعتراضی نمیکنی.
در انتهای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا به کار خود ادامه میدهد و میگوید:
I am here. I am doing it.
و اینجاست که معلم ضربهای به بیننده میزند:
هیچکس جز تو، مقابل راه تو نیست.
دو. نینا در جواب معلمش که ایراد میگیرد چرا دائم پیرو مقررات است میگوید که میخواهد perfect باشد. معلم چنین جوابی میدهد: ایدهآل بودن فقط این نیست که خودت را تحت ضوابط و کنترل نگاه داری؛ بلکه در کنار آن باید خودت را رها کنی، بگذار پیش بیاید، درگیرش شو، به خودت فرصت بده شگفتزده شوی!
سه. در انتهای فیلم، نینا با زخمی که در بدن دارد، دردی که تحمل کرده، مشاهداتی که از تصور بدی خود داشته، اذعان میدارد که حالا perfect شده است.
زندگی جاری است. زندگی وسوسهای زنده است. تا بخواهی شر، تا بخواهی خیر. و آدم، این بازیچهی زندگی، این نیازمند هستی، جز به لذت، جز به شر، جز به خیر، زندگی را در چنگ نخواهد داشت.
پ.ن. این پست به طرز احمقانهای ناقص است. هزار هزار حرف نگفته دارد. شاید وقتی دیگر.
پ.ن. مسایل جنسی، در بسیاری بحثها بعنوان مثال، نمادهای خوبی را به همراه دارند. بطور مثال عدم گرایش نینا به جنس موافقش و تلاش فیلم در از بین بردن این رفتار، لزوما به معنی تایید آن نیست بلکه تنها نمادیست از عملی که معمولا بعنوان رفتاری نادرست از آن یاد شده و در ذهنها جا گرفته. فیلم این حق را به بیننده میدهد که اشتباه کند و در این راستا مجبور به استفاده از مثالهای ملموس جامعه است.
پ.ن. Soundtrack
دریاچه قو، نمایشنامهایست اثر پیوتر ایلیچ چایکوفسکی. خلاصه روایتی از داستان را اینطور میتوان گفت که شاهزاده-ای در طلب زنی، قوی سپید، میرود اما در این میان زن دیگری، قوی سیاه، قد علم میکند و قوی سپید که شاهد اغوای شاهزاده بوده، خود را از بین میبرد.
قو
قو، در عرصههای مختلف تاریخ، همواره نمادی بوده است از زن.
زن
زن، در تمام اسطورهها، چه در غرب و چه در شرق، یک رکن است. یک واقعیت اجتنابناپذیر است. زن، یک بهانه، یک دلیل، یک وسوسهی همیشه جاری و یک عنصر حذفناشدنیست. و در عین حال، آنچه وجود زن را بیش از این پررنگ میکند، نقش اوست: زن، در کنار زیباییش، در هر لحظه تنها یکی از این دو نقش را بر عهده خواهد داشت:
یک. لعبت عفیفهای که مهر در دل دارد و کرنش بر چهره.
دو. فریبندهای قهار که شر را جاودان میکند و طلسم را مستدام.
و نهایتا، آنچه بستر رقص زن میشود مرد است. مرد بیچاره و مستاصل است که به تاب ابروی رقاص هست میگیرد و در چرخش زلفش نیست میشود.
بازی را از اول که تماشا کنی میبینی زن را که هست، در میان صحنه میرقصد، رنگ زمینهی تابلوی نقاشی را ساخته، زن همان سیکوئنس نُتی است که در پسزمینهی آهنگی مدام تکرار میشود، نیز هم او که آغاز داستان را میزاید و در میانه آن میزید و زیست را پایان میدهد.
مرد را که کنکاش کنی، در طلب لذت است، نه خواهشی فراتر و نه کمتر، و چون خوشهای از لذت را، زن را، به چنگ آورد حقیقت بر او روشن خواهد شد که وارد شر شده یا از خیر سودی جسته و این زنِ همیشه شیرین کام، زهر به جانش ریخته یا نوشدارو. او تا به وصل نرسد از تشخیص عاجز است. مرد همان همپای رقصیست که مدام خود را حائل زن میکند، همان تیرگی یا روشنی بوم نقاشیست که در نیم نگاهی میبینی، بازیچهی آن اوج موسیقیست و نابود شده در انزال انگشتان نوازنده، مرد است که در داستان "مرد" خوانده میشود یا "مردک"؛ تا زن چه بنامدش.
حالا یادم میفتد که سهراب سپهری میگوید:
...
رفتم
رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدایی پر تنهایی
...
و یادم میفتد کتاب صد سال تنهایی مارکز را که اورسولا(؟)، مادر خانواده، حتی پس از مرگش هم، بود.
و یاد داستان قدیمی آدم و حوا میافتم و یک چیزی ته خاطرم میگوید که چرا آدم، "آدم" نام گرفت و انگار که این طلب لذت، با چشم بسته، خصلت آدم است و این آمیختن در خیر، و نیز شر، سرنوشت آدم است و این، ما، خود ما آدمها، به شرط آدمیت است که مدام در خیر و شر دست و پا میزنیم و سیر میشویم و تشنه میشویم و باز بازی تکرار میشود.
همچنین یادم میفتد این چند دقیقه سکوت مرد پس از انزال را، که چه منطبق میشود با چشمانی که پس از لمس زن به خیر یا شر بودن او بینا میشود.
قوی سیاه
داستان این فیلم حول این اصل میگردد که بازیگر(رقصنده) هر دو قوی سپید و سیاه باید یک نفر باشد. یک نفر حقیقی باید بتواند در یک صحنه نیکی را به رقص درآورد و در صحنهای دیگر از نمایش شر را.
نینا، دخترک sweetheart مادر، و رقصنده نقش while swan، ناتوان از اجرای نقش black swan است چرا که او دخترکیست که صبح به وقت از خانه خارج میشود و شبها به موقع بازمیگردد. او هرگز در یک رابطه جنسی پیشقدم نمیشود. نینا نه سیگار میکشد نه جوینت به کارش میآید و نه به همجنسش گرایشی نشان میدهد. او همین است بعلاوه یک نکته دیگر. نینا، ناخودآگاه بدنش را زخمی میکند!
در انتهای فیلم، نینا دختریست که باور دارد، رقیبش را کشته است. و البته، کمرش دیگر از خارش ناخواسته زخم نیست!
بخشهایی از فیلم:
یک. در ابتدای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا تشکر میکند و در راه بازگشت، معلمش نگاهش میدارد که: is that all؟ که یعنی چرا اعتراضی نمیکنی.
در انتهای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا به کار خود ادامه میدهد و میگوید:
I am here. I am doing it.
و اینجاست که معلم ضربهای به بیننده میزند:
هیچکس جز تو، مقابل راه تو نیست.
دو. نینا در جواب معلمش که ایراد میگیرد چرا دائم پیرو مقررات است میگوید که میخواهد perfect باشد. معلم چنین جوابی میدهد: ایدهآل بودن فقط این نیست که خودت را تحت ضوابط و کنترل نگاه داری؛ بلکه در کنار آن باید خودت را رها کنی، بگذار پیش بیاید، درگیرش شو، به خودت فرصت بده شگفتزده شوی!
سه. در انتهای فیلم، نینا با زخمی که در بدن دارد، دردی که تحمل کرده، مشاهداتی که از تصور بدی خود داشته، اذعان میدارد که حالا perfect شده است.
زندگی جاری است. زندگی وسوسهای زنده است. تا بخواهی شر، تا بخواهی خیر. و آدم، این بازیچهی زندگی، این نیازمند هستی، جز به لذت، جز به شر، جز به خیر، زندگی را در چنگ نخواهد داشت.
پ.ن. این پست به طرز احمقانهای ناقص است. هزار هزار حرف نگفته دارد. شاید وقتی دیگر.
پ.ن. مسایل جنسی، در بسیاری بحثها بعنوان مثال، نمادهای خوبی را به همراه دارند. بطور مثال عدم گرایش نینا به جنس موافقش و تلاش فیلم در از بین بردن این رفتار، لزوما به معنی تایید آن نیست بلکه تنها نمادیست از عملی که معمولا بعنوان رفتاری نادرست از آن یاد شده و در ذهنها جا گرفته. فیلم این حق را به بیننده میدهد که اشتباه کند و در این راستا مجبور به استفاده از مثالهای ملموس جامعه است.
پ.ن. Soundtrack
در اوج
«آنجا که حتی مرگ هم، پایان دنیا نیست.» چنین جایی، تا به حال به چنین جایی نرسیده ام.
یک بار رسیدم به جایی، بیراهه بود پس از چند روستا در اطراف کندوان، من بودم و دوستی که آنقدر از من میدانست که انگار من بود، من بودم و ارتفاعی که یک کوه پرسایه و مه داشت، یک کوه پر آفتاب، دنیا دنیا دشت و انگار که دیگر از این پس هر چه پیش بروی باز همین دشت است و دشت و وسعت دشت. در آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا با خیال راحت، تا همیشه در آن وسعت وصف ناشدنی، در آن گستره ی ناتمام، در آن تجربه ی تکرارناشدنی بمانم.
رها
یک بار تمامی بدنم را روی سنگ قبرش جا گذاشتم. سرد بود، بسیار سرد، بدنم از کرختی این تجربه میلرزید. در آن دمادم، فقط سکون بود و فقط سکوت. آنقدر که قلبم نمیتپید. انگار تپشهای قلبم نفوذ کرده بود به عمق قبری که میدانستم جنازه ای بدون سر، بدون سینه و بدون قلب را در خود دارد. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید و قلبم تا همیشه آرام و بیصدا، بی تکان، بماند. تو گویی خسته بودم از تکانه های وحشی اش.
سکون
یک بار روی دریا خوابیده بودم. چشمانم بسته بود اما روشنایی خورشید را میدیدم. و آنقدر نازک شدم که لغزش عروس دریا بر انحنای بدنم رد گذاشت. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا همچو عاشقی، مُهر بر چشم و مُهر بر گوش، باقی بمانم.
محو
…
بارها خواستم مرگ بیاید تا زندگیم در رهایی، در سکون، در ابهام، در دوردست، در نوازش، و یا حتی در گرماگرم یک آغوش، پایان یابد چرا که باور داشتم/دارم مرگ، همیشه پایان است. و من همیشه به دنبال یک پایان «خوش» بودم/هستم.
پ.ن. یک وبلاگنویس مُرد. سراغ بلاگش رفتم و برای آخرین پستش یک خداحافظی نوشتم. جواب داد: نظر شما بعد از تایید نویسنده…. دلم به هم پیچید.
یک بار رسیدم به جایی، بیراهه بود پس از چند روستا در اطراف کندوان، من بودم و دوستی که آنقدر از من میدانست که انگار من بود، من بودم و ارتفاعی که یک کوه پرسایه و مه داشت، یک کوه پر آفتاب، دنیا دنیا دشت و انگار که دیگر از این پس هر چه پیش بروی باز همین دشت است و دشت و وسعت دشت. در آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا با خیال راحت، تا همیشه در آن وسعت وصف ناشدنی، در آن گستره ی ناتمام، در آن تجربه ی تکرارناشدنی بمانم.
رها
یک بار تمامی بدنم را روی سنگ قبرش جا گذاشتم. سرد بود، بسیار سرد، بدنم از کرختی این تجربه میلرزید. در آن دمادم، فقط سکون بود و فقط سکوت. آنقدر که قلبم نمیتپید. انگار تپشهای قلبم نفوذ کرده بود به عمق قبری که میدانستم جنازه ای بدون سر، بدون سینه و بدون قلب را در خود دارد. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید و قلبم تا همیشه آرام و بیصدا، بی تکان، بماند. تو گویی خسته بودم از تکانه های وحشی اش.
سکون
یک بار روی دریا خوابیده بودم. چشمانم بسته بود اما روشنایی خورشید را میدیدم. و آنقدر نازک شدم که لغزش عروس دریا بر انحنای بدنم رد گذاشت. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا همچو عاشقی، مُهر بر چشم و مُهر بر گوش، باقی بمانم.
محو
…
بارها خواستم مرگ بیاید تا زندگیم در رهایی، در سکون، در ابهام، در دوردست، در نوازش، و یا حتی در گرماگرم یک آغوش، پایان یابد چرا که باور داشتم/دارم مرگ، همیشه پایان است. و من همیشه به دنبال یک پایان «خوش» بودم/هستم.
پ.ن. یک وبلاگنویس مُرد. سراغ بلاگش رفتم و برای آخرین پستش یک خداحافظی نوشتم. جواب داد: نظر شما بعد از تایید نویسنده…. دلم به هم پیچید.
سهم من
تو که مینویسی، من میآیم، آرام و بیصدا، جوری که از آرامش تنها بودنت کم نشود، دستنوشته ات را کنکاش میکنم، آن دو خط را که سهم من است، آن دو خط را که خیال میکنم سهم من است، فقط همان دو خط را، به رسم کودکی، همانجور که معلمهامان آموخته بودند، جدا میکنم: کاغذ را تا میزنم و با ناخونهایم -اگر در انتظار، نجویده باشمشان و دستهایم هنوز کمی قشنگ مانده باشند- تای کاغذ را تشدید میکنم و میبُرم.
آن دو خط از عاشقانه هایت را که خیال میکردم سهم من است، بریدم، و همانجور بیصدا و آرام، جوری که از آرامش تنهاییت بیدار نشوی، رفتم.
حلالم کن، که تکه کاغذی را از تو ربودم.
آن دو خط از عاشقانه هایت را که خیال میکردم سهم من است، بریدم، و همانجور بیصدا و آرام، جوری که از آرامش تنهاییت بیدار نشوی، رفتم.
حلالم کن، که تکه کاغذی را از تو ربودم.
داد و بیداد از این روزگار، ماه رو دادند به شبهای تار، ای داد و بیداد از این روزگار
پنجره را باز میکنم. سوز سرما نفسم را تنگ میکند. کبریتی آتش میزنم. سیگاری میگیرانم. کبریت نیم سوخته را به دیوار میکشم: خط میکشم، یک شب دیگر، رسید.
در سینه ام خفاشیست. شبها بال و پر میزند. میشناسمش. دست به سینه میگذارم. بیتاب است. به سرفه میاندازدم و به تقلایی که حنجره ام را و دهانم را و واژه هایم را خونآلود کرده، میپرد. میجهد از سینه ام بیرون و معلق میشود از پریشانی موهایم به درازای صورتم و بالهایش را چنان مقابل دیدگانم میگستراند که یعنی «دیگر نبین». که یعنی «دیگر بس است». و من به خوبی میدانم دیر زمانیست که دیگر بس شده است من را. و میخواند…
به گستردگی بالهای درد خفاشواری که به سینه مامن داده ام، نه اشکی هویداست نه آهی، نه لرزش چشمانم را کسی خواهد دید نه فشردن لبهایم را، و من، فرو رفته در خود و پنهان در پس بالهای مجروحش، بو میکشم جراحت اندامش را، بو میکشم جراحت سینه ام را، که بسیار تلخ است. که بسیار خاموش است. که روزها، بسیار خاموش است. که با شما، بسیار خاموش است. بسیار خاموش. بسیار بیتاب. بسیار مجروح.
آخ که شب افشا میکند.
در سینه ام خفاشیست. شبها بال و پر میزند. میشناسمش. دست به سینه میگذارم. بیتاب است. به سرفه میاندازدم و به تقلایی که حنجره ام را و دهانم را و واژه هایم را خونآلود کرده، میپرد. میجهد از سینه ام بیرون و معلق میشود از پریشانی موهایم به درازای صورتم و بالهایش را چنان مقابل دیدگانم میگستراند که یعنی «دیگر نبین». که یعنی «دیگر بس است». و من به خوبی میدانم دیر زمانیست که دیگر بس شده است من را. و میخواند…
به گستردگی بالهای درد خفاشواری که به سینه مامن داده ام، نه اشکی هویداست نه آهی، نه لرزش چشمانم را کسی خواهد دید نه فشردن لبهایم را، و من، فرو رفته در خود و پنهان در پس بالهای مجروحش، بو میکشم جراحت اندامش را، بو میکشم جراحت سینه ام را، که بسیار تلخ است. که بسیار خاموش است. که روزها، بسیار خاموش است. که با شما، بسیار خاموش است. بسیار خاموش. بسیار بیتاب. بسیار مجروح.
آخ که شب افشا میکند.
اشتراک در:
نظرات (Atom)