پست قبل باید همانجا تمام میشد
از لحاظ دید خواننده اینجور بهتر بود
حالا یک پست جدید باید بنویسم که خیلی هم جدید نیست
گرچه بایدی ندارد
البته قرار نبود قضیه به پنیک برسد
اما رسید
خیلی چیزهای دیگر هم قرار نبود بشود که شد
خیلی چیزها هم قرار نیست بشود بعدتر
که طبق استقرای ریاضی
آنها هم باز خواهند شد
حالا که رسیده ام به پنیک
رسیده ام یا رسیده ایم
قرصم را خوردم
لازم است انگار که بیشتر بگویم
لازم هم شاید نباشد اما میگویم
-راستی همین حالا که داشتم مینوشتم: میگویم.. اشتباهی نوشتم: میگورم.. نکند واقعا دارم میگورم؟ این واژه را باید در یک پست دیگر خلق کنم-
این را بگویم که یک بار داشتم میرفتم که پنیک داشته باشم..
نه که همان موقع
از آن روزهایی بود که مستعدش بودم
رفتم شرکت
جمعه بود اما
طاقت نیاوردم
آمدم چمران
سر حکیم وایسادم
فلاشر هم نزدم
فکر کردم چه کسی را دارم
خدا پدرش را بیامرزد
علی یکی از دوستایم بود
بعد به قول خودش شش ماه زنگ زدم گفتم: حال داری بیام بریم؟
گفت که دارد
تا شب درگیر همین خیابانگردی و کافه گردی و بعدش هم بام تهران شدیم
آن روز گذشت و من از پنیک نمردم..
یک بار شرکت بودم
مدیر واحد به دادم رسید
بعد هم دوستانم
یکی یکی
فرشته
مرضیه
مریم
احسان
سوگل
عمو ممد
عمه مریم
خدا پدر همه شان را بیامرزد
پنیک آمد
اما رفت
و من نمردم..
یک بار که به گمانم بدترینش بود
شاید چون در خانه تنها بودم
پنیک آمد و ول نکرد
عمو ممد چه دیر رسید
روی زمین مانده بودم وقتی رسید
خدا پدرش را بیامرزد
بنده خدا عجب طاقتی دارد
هی این بال بال زدنهایم را میبیند و هنوز دق نکرده
خدا پدرش را بیامرزد
گرچه آن روزها
آن هفته
هر روز
روزی چند بار
وه
چه کابوسی
نیمچه زنده ماندم..
نیمچه که میگویم به آن سبب است که میدانم باید زولفت بخورم
خدا پدرش را بیامرزد
دکتر را میگویم
قرص خوبی داده
خدا پدرم را بیامرزد
شاید اگر زنده بود اینجورها نمیشد..
(بدون ویرایش)