در کوچه باد میآید، کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند* و من از پس این پنجره مدام تکرار میکنم: گوشهایش؟
شهر من امروز یک پری داشت. یک پری کوچک غمگین* که ساعت چهار صبح پیدا شود و بگوید: آتیش.. گوشم.. یخ زد.. و روزنامه ای به دست، پیرامونت بگردد و باز بگوید:آتیش..
انقدر بلند بگوید که تو دیگر هیچ چیز نشنوی مگر صدای فروغ که میگوید:
نجات دهنده در گور خفته است..*
و چشمانت خیره بماند به مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند*و اندام لرزانش که روزنامه مشتعل را از زمین برمیدارد، به گوشش میچسباند، میسوزد، رهایش میکند، باز روزنامه را برمیدارد، باز به گوشش میچسباند، باز میسوزد…
و بیندیشی که:
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست.. او هیچوقت زنده نبوده است*
کمی بعد،
روزنامه خاکستر شود.
چشمانت پر از اشک شود.
فروغ هم حتی ساکت شود.
و تو شرم کنی از بودنت. از لباسی که به تن داری. از اتومبیلت. از خانه ات. از بهانه هایت. از عاشقانه هایت. از دردهایت. از بودنت.. . تو شرم کنی از بودنت.. و دایم با خودت تکرار کنی: گوشهایش؟
*فروغ فرخزاد