ایران، به ما زنده است.

نبودی دیروز. ما اما بودیم. مثل همیشه. مثل یک سال و نیم قبل. یا حتی بیشتر. دست کم مجهزتر. دست کم امیدوارتر. دست کم محکمتر.
نمیدانی که!
گفته بودی جسم ناقصی داری. راست میگفتی. آن روز ما نفهمیدیم. فقط خندیدیم. خیال کردیم دستت را میگویی که سالهاست علم کرده ای و انگار نه انگار مردم جان داده اند، عزیز داده اند اما سالهاست که سکوت کرده اند. آن روز ما خندیدیم. به جسم ناقصت. به مثلا-گریه های پس از آن. به آن یک مشت ابله و مزدور که با تو میخندند و با تو میگریند و بیرون، اینجا، در خیابانها، میزنند و میکشند و نمیفهمم چطور حیا نمیکنند.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو گوشهایت هم کر است. نمیشنوی «صدای ملت» را انگار. نمیشنوی که میگویند تو را نمیخواهند. مزدورانت را نمیخواهند. حتی نمیشنوی که میگویند مرگ بر تو. اوهوم. دقیقا خودِ تو. ما اسمت را میآوریم و میگوییم مرگ بر تو اما تو انگار نمیشنوی. هی، پیرمرد، کجا باورت میشد این ملت انقدر زود جرات کنند و در خیابانها آرزوی مرگ تو را فریاد کنند؟
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو چشمهایت هم نمیبینند حتی. مملو جمعیت را نمیبینند. افتخارآفرینی چندباره ی این ملت را نمیبینند. ایستادگی زنها و مردهای ظریف و مظلوم و پرطاقت، از همه قشر را نمیبینند در مقابل گارد وحشی و خونخوارت. نمیبینند انگار که ما دستمان خالیست و دلمان پر، میایستیم در مقابل آنها که دستشان مسلح است و لباسشان مسلح است و دلشان پوک.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که!‌ تو دل نداری. خون جاری بر زمین دلت را نمیسوزاند انگار. اصلا. و درد و استفراغ و خشم و ناله و کینه را هیچ حس نمیکنی شاید.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو عقل نداری. انگار نمیفهمی یک دسته خارجنشینها که از وجود تو فرار کرده اند. آن دسته داخلنشینها که از تو بیزارند اما از فرط خستگی این همه جنگ، این همه شورش، این همه زد و خورد، سکوت کرده در خانه نشسته اند. و اقلیت آن دسته که از کنار تو نان میخورند و خدا میداند شبها چطور سر به زمین میگذارند. و میماند ما. ما که کم نیستیم. راستی دیشب ندیدی؟ ما کم نبودیم. اصلا کم نبودیم. حتی پس از قریب به دو سال. حتی بدون رهبر. حتی پس از ندا. حتی پس از نداها.
ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که!‌ تو حافظه نداری. یادت نمیماند انگار ما چه مستدامیم. ما چه خشمگینیم. ما چقدر زیاد وقت است که از تو بیزاریم و فریاد میزنیم.
تو جسم ناقصی داری. اما یک زبان داری. اصلا تو فقط زبان داری. زبانی که نیش دارد. زبانی که چونان مارهای ضحاک جز به مغز جوانان وطن، «خون جوانان وطن» آرام نمیگیرد.
اگر جسم ناقصت اجازه داد، یادت بماند که ما همیشه باقی میمانیم و تو خواهی رفت. نه چندان دیر.