تو هم با من نبودی یار*

+ میدونی.. بدیش اینه که یه کم که بگذره همه تو رو از یاد میبرن.. تو رو، حرفهات رو، عاداتت رو، شماره تلفنت رو، ایمیلت رو، آدرس وبلاگت رو.. یادشون میره.. صدات یادشون میره.. این خیلی بده..
- مگه نمیدونستی؟
+ چرا.. میدونستم.. اما انتظارش رو نداشتم..
- کی واست چنین توقعی رو ایجاد کرد؟
+ همم.. آدمها.. آدمهایی که از آینده میگفتند.. آدمهایی که میگفتند همیشه دوستم خواهند داشت.. آدمهایی که میگفتند من رو هیچوقت از یاد نخواهند برد..
- اوهوم.. حالا ببخششون.
+ حالا؟ زوده! وقتی مُردم تو به جای من میتونی ببخشیشون.
تو به جای من بیا این بلاگ رو آپدیت کن.
تو به جای من شبها که عصبانی هستی.. شبها که بارون میاد.. شبها.. خیلی خیلی دیروقت ماشین رو بردار برو نیایش، فا.ک یو آرکایو رو با صدای بلند گوش کن، خیلی خیلی بلند و با صدوچهل-پنجاه تا برو، بعد برو یادگار جنوب، خروجی حکیم غرب رو از یادگار دوست دارم، پیچ داره و یه جوری خاصه، بپیچ اونجا، یه سر هم برو در خونه ش، روبروی پنجره خونه ش وایسا، شیشه رو بکش پایین، ماشین خاموش کن، چراغاش رو هم، یه آهنگ ملو گوش کن، یه سیگار بکش، بعد ماشین رو روشن کن، گاز بده، بذار پنجره پایین باشه که اگه اشکی چکید زود خشک بشه معلوم نباشه، بعد برگرد خونه، وقت پیاده شدن دودل باش که قفل پایی رو بزنی یا نه، بعد به خودت بگو یک در هزار -اگه دزد بیاد- قفل رو بزن، برو طبقه آخر، برو لب تراس و به ماشینهایی نگاه کن که میرن تو حکیم، و زمزمه کن که اینها از چی فرار میکنن؟ و جوابی نده..
- باشه.
+ یادت میمونه؟
- بنویس تو بلاگت، اگه آدرسش یادم نرفت، میخونم، یادم میاد، ماشین رو بر میدارم و فرار میکنم.
+ باشه.

*فرهاد مهراد