من گلایه ای نکردم!

طلب بخشایش کردن و عذر اشتباه خواستن را نمیدانم.. بهتر بگویم: باورش ندارم..
وقتی پنجشنبه گذشت و جمعه به شب رسید، من خودم فهمیدم.. نه میگویم رنجیدم، نه میگویم نرنجیدم -چرا که دخلی به امروزِ ماجرا ندارد- فقط میگویم من خودم فهمیدم چه کرد و چه شد و تمام. واقعا تمام.
منتها چه فرق به حال او دارد که من این داستانِ نادرستیِ رفتارِ او را تمام فرض کنم یا ناتمام؟ هیچ! چرا؟ چون خودش هنوز داستان را تمام نکرده. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را آنقدر خوب توجیه نکرده که بتواند داستان را تمام شده فرض کند. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را نبخشیده!
هرچقدر هم که قوی باشد، هرچقدر هم که باتجربه باشد، هرچقدر هم که مغرور باشد تا وقتی احساس گناه کند، تا وقتی نتواند خود را از باور نادرستی آنچه که انجام داده برهاند، داستان همین خواهد بود که هست.. شبها بیخواب میشود.. افکارش مغشوش میشود.. با خودش بگومگو میکند.. بهانه تراشی میکند.. و هی همینطور کلنجار میرود با خودش بلکه خودش را مجاب کند که رفتارش درست بوده..
هرچقدر هم مهربان باشی، هرچقدر هم پرآغوش باشی، هرچقدر هم سکوت کنی فرق نمیکند.. سرزنشهای درونی او سکوت نخواهند کرد..
آدمیزاد اینگونه است. فقط خودش است که میتواند خودش را تبریه کند.


پ.ن. این را هم بگویم که در همین راستا، نمیتوانی به کسی که از خودش گله ای ندارد احساس گناه را القا کنی. یادم میآید دوستی را که یک روز از او پرسیدم از کاری که کرده شرم نمیکند، گفت نه. حقیقتا اگر من به جای او بودم شرم میکردم، اما او پشیمان نبود، جای صحبتی نماند، شبها هم راحت میخوابید.