این خیانت نیست، جنایت است، انصاف بده!

تو به من نگاه کردی، یک جوری پرسان که: تنها؟
و من لبخند زدم یک جوری آرام که: اوهوم، تنها.

و تمام دو ساعت باقی تماشا کردم چشمهایت را، از پس آن همه رنگ و لعاب، وقتی خیره میشد به چشمهای پرسه زن آدَمَت..
من دیدم نگرانی دستهایت را وقتی میان زلفهای رنگینت فرو میرفت بلکه پسند شوی..
من شنیدم صدای افکارت را که هجوم میآوردند: نکند آن گردنبند هدیه دختری باشد هنوز به یادگار مانده؟
من نوازش کردم گوشهایت را که چرخیدند به سوی مردَت وقتی با گوشی تلفن دور شد، و حس کردم سنگینی گوشواره هایت را..
من چشیدم حرفهای فروخورده ات را که چرا گوشی موبایلش رمز دارد؟..
تو رفتی
مَردَت هم
و باقی ماند اندکی نگاهش
.و نیز خاکستر سیگارش
پیشخدمت پرسید: تنها؟
فریاد زدم: البته که تنها.