مرگ چندین مرحله دارد. مثل عرفان، مثل بهشت، مثل از دست دادن عزیز، مثل جهنم. یک تعدادی مرحله دارد که باید طی شوند. طی شدنش زمان میطلبد. شاید چندین سال شاید هم یک دم. یا به قدر یک بازدم.
فرض کنید پزشکی از راه میرسد و میگوید یک سال دیگر. او شما را تنها میگذارد با خانواده و دوست و خانه و داشته هایی که حالا میدانید فقط یک سال دیگر با شما خواهند بود. خیلی بد، حرفش را میزند و میرود. حالا شما میمانید و حرفش که مدام در گوشتان زنگ میزند. اصلا هم نمیشود از یک گوش بیاید و از گوش دیگر برود. حتی اصلا نمیشود که لحظه به لحظه در گوشتان زنگ نزند. شما از همان لحظه، یک انسان دیگر خواهید شد. آن آدم قبلی میمیرد و شما میشوید آدمی که باید مراحل مرگ را سپری کند.
در یک مرحله یکهو یاد داشته هاتان میافتید. یاد شغل، خانواده، دوستان، خانه، ماشین و هزار و یک مشغله دیگر. گرچه خیلی زود از این مرحله گذار خواهید کرد. لازم نیست زیاد فکر کنید: خانواده و دوست تا ده روز خواهند گریست و تا دو ماه جای خالی شما را حس خواهند کرد و بعد هم نهایتا یک عکسی روی دیواری-شاید-. شغلتان در عرض یک هفته متصدی دیگری را به خود خواهد دید. و ماشاالله از خانه و دارایی خیالتان راحت، زودتر از هر چیزی صاحب پیدا خواهند کرد. و تمام. با یک پوزخند از این اوضاع گذشته و به فاز دیگر پذیرش خبر مرگتان وارد خواهید شد.
این یکی خیلی سخت است. زیادی. صبح بیدار میشوید و تا میخواهید طبق روال همیشه زندگی را آغاز کنید یادتان میافتد که راستی شما فلانقدر روز دیگر خواهید مرد! نگاه که کنید میبینید صبحش رنگ دیگری دارد. محلش هم نگذارید فایده ندارد، واقعه شما را در بر گرفته. کش و قوس صبحگاهی یادتان میاندازد که در اندکی جا و در میان کثافت و خاک و جانور جای خواهید یافت. دوش که بگیرید به یاد خواهید آورد که روی آن سنگهای کثیف و متعفن غسالخانه و در مقابل دید همگان به تهوع آورترین وضع ممکن شستشو(؟) داده خواهید شد. عق خواهید زد. لباس که میپوشید یاد حرف پدر میافتید که همیشه وقتی میخواست بگوید زندگی را سخت نگیرید میگفت: آخرش که همه مون رو شکلات پیچ خواهند کرد. به یاد پدر لبخند میزنید. بعد یکهو لبخندتان را جمع میکنید چون یادتان میافتد که آن پارچه سفید هیچ شباهتی با جلد رنگین شکلاتها ندارد. آدمهاتان را میبینید و به یاد میآورید که کدام را دوست داشته اید، کدام را میپرستیدید، از کدامیک نفرت داشتید و با کدامیک جدل میکردید. بعد عمیقا حس میکنید که دیگر هیچکدام مهم نیست. اطمینان پیدا خواهید کرد که دیگر برای آن عشقی که روزها گریسته اید قطره اشکی هم حتی صرف نخواهید کرد. و کم کم وارد مرحله بعدی میشوید.
مرحله ی دردناکی که دلتنگ میشوید. همینجور الکی الکی دلتان برای همه تنگ میشود. پیشاپیش. میخواهید بروید پیدایشان کنید برای آخرین بار در آغوش بکشیدشان و ببوییدشان. دلتان یکهو هوس میکند که توله سگ عزیزتان را در آغوش بگیرید و نوازشش کنید. دلتان میشکند وقتی میبینید از آغوشتان بیرون میپرد و عروسکش را به دندان میگیرد. و اصلا نمیفهمید که چرا نمیفهمد شما به زودی خواهید رفت! دلتان پر میکشد در خیابانهای شهر قدم بزنید. دلتان شوق دارد که یک بار دیگر قرمه سبزی بخورید. هوس دارید توت فرنگی امسال را محکم میان دندانها بفشارید. یکهو دلتان پیشاپیش تنگ خانه تان میشود. احمقانه به جانش میافتید دکوراسیون عوض میکنید تمیزش میکنید برایش خرید میکنید اصلا انگار نه انگار که به زودی ترکش خواهید کرد. ساعتها مقابل آیینه میایستید. بیشتر آرایش میکنید. تند تند تمام رنگها را بر صورتتان پخش میکنید و ژست میگیرید. از خودتان عکس میگیرید. هر روز لاک روی ناخونهاتان را عوض میکنید و تمام لباسهای مهمانی و زیر کاور را به تن میکنید...
مرحله بعد. آخ. خشم است. بغض است و خشم. فریاد میزنید که اصلا گه میخورد دنیا که میخواهد شما نباشید! گه میخورد خدا که میآفریند و میبرد، همینجوری سر خود! گه میخورید شما که تمام مراحل قبل را طبق خواست طبیعت آدمیزاد طی کردید! گه میخورید که تسلیم میشوید! یاد حرف دوستتان میافتید که یک روز گفت: تو از بیماری در هراسی چون تنها جاییست که کنترل خودت را در دست نداری. تلفن را برمیدارید و زنگ میزنید به دوستی که یک روز گفت: تو نمیمیری، حرف زیاد داری واسه گفتن که هنوز نگفتی. مینشینید وسط معرکه و میگویید نمیشود! نباید بپذیرید. یادتان میافتد که رمانتان نیمه کاره مانده. یادتان میافتد که خیال داشته اید در سی و دو سالگی بچه دار شوید. یادتان میافتد که قرار بوده آنقدر کار کنید تا اتومبیلتان ماکسیما شود. یادتان میافتد که میخواستید خانه ای در برجهای بالای کوهسار بخرید. یادتان میافتد که میخواستید در پیری همراه با شریک زندگیتان دنیا را بگردید. یادتان میافتد که میخواستید نوبل ببرید. و اصلا یادتان نمیآید تمام روزهایی که آرزو کرده اید بمیرید. در آخر هم وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسید، وقتی استیصال درون خود را در مقابل جسم و دنیا و خدا میبینید باز خشمگین میشوید و فحاشی میکنید و اگر خیلی مغرور و شکستناپذیر باشید خودتان کار را تمام خواهید کرد. بلکه دست کم در این یک مورد دست روزگار را از زندگیتان ببرید!
گیرم یک روز از همین روزها پزشکتان با لبخندی احمقانه به پهنای صورت و مغرور از یک پیروزی حرفه ای دیگر در رزومه اش، بیاید و بگوید: تبریک میگم! پیشرفتتون فوق العاده بود. علایم بیماری کاملا برطرف شده. باور دارم که در جواب، شما دکمه های مانتو را میبندید، کیفتان را بر دوش میاندازید و در حالیکه یک چیزی را در بیمارستان جا گذاشته اید، به خیابان میزنید و همینجور که آرام قدم میزنید با خود میاندیشید: که چه؟ و من حدس میزنم، حدسی قریب به یقین، در آن زمان شما یک انسان دیگر خواهید بود. انسانی متفاوت از او که چندی پیش خالی از خیال مرگ در همان خیابان قدم میزده. آن انسان، مرده. آن انسان، همانروز که باور کرد دارد میمیرد، مرد. شمای جدید هستید با یک دنیای دیگر با یک زندگی دیگر با یک… با تمام پوچیهای جدیدش.
*فروغ فرخزاد