یکی از وظایف من در محل کار قبلیم برگزاری آزمون بود. آزمونها را خودم طرح میکردم، برگزار میکردم و نمره میدادم و هیچکس دیگر، جز از نتیجه آزمون آگاه نمیشد. امتحان محدودیت زمانی نداشت، نمره منفی هم نداشت، اینها را در ابتدا به تمام مراجعین میگفتم اما همچنان باز میدیدم افرادی را که چندین سوال را بی پاسخ گذاشته اند!
امروز فکر میکردم به آن دسته افراد، افرادی که میترسیدند جوابی که انتخاب کرده اند پرت ترین جواب ممکن باشد، میترسیدند قضاوتشان کنم، لابد در جمع دوستانم تعریف کنم و بخندم، لابد اگر روزی روزگاری جایی طرف را دیدم یادم بیفتد که او چه جواب احمقانه ای را انتخاب کرده بود..
من امروز در پس تمام این احتمالات سست آزموندهنده، یک حس قوی دیدم، حس ترس، ترس از طردشدگی، ترس از تحقیر شدن و تاسف خوردم که آدمی گاه چقدر تنهاست! آنقدر که از قضاوت یک غریبه که شاید دیگر هرگز نبیندش نیز باز در هراس است. آنقدر که به تایید حتی او نیز، نیازمند است.