دوم دبیرستان بودم و «تنهایی» توو زندگی دونفره با مامان روز به روز بیشتر میشد. صبح تا بعدازظهر که نبودیم. عصر به بعد هم اون اخبار میدید یا با تلفن حرف میزد، تو هال، من هم تو اتاقم کتاب میخوندم، آهنگ گوش میدادم، تنها مشکل درِ اتاق بود که اجازه نداشتم ببندم و نمیبستم هم. شب که میشد زنگ میزدم خانه کوچک پیتزا میگرفتم و همین. این همه تنهایی اون روزها باعث شد به شدت به معلم دینی مدرسه وابسته شم، کسی که سعی میکرد اسلام رو با عرفان ماستمالی کنه و اون روزها، واسه من، میتونست. موفق میشد.
کم کم برنامه زندگیم عوض شد. صبح مدرسه میرفتم. بعدازظهر میخوابیدم و شب و نیمه شب، رادیو پیام گوش میدادم، شعر میساختم و درباره نفت تحقیق میکردم. نیمه شب نماز شب میخوندم. قانون نماز شب این هست که توی قنوتش نام افراد زنده رو ببری و تنها خلاف من این بود که اون وسطها، یک جوری که خدا نفهمه، اسم بابام رو هم میبردم. دم دمهای صبح نون پنیر میخوردم و بعد از نماز صبح یک ساعتی میخوابیدم. بعد هم مدرسه. به جز کلاس جبر و علوم و دینی، سر باقی کلاسها چرت میزدم. همینجوری تا دو سال روزه گرفتم.
نتیجه این زندگی شد موفقیت تحقیقم و یک دفترچه شعر. همین.
گاهی هم نقاشی میکشیدم.
کم کم جسور شدم.
از اینجا شروع شد که بار اول با مداد کمرنگ روی دیوار اتاقم نوشتم: بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت. بعد یک گل خشک چسبوندم کنارش. مامان دید اما چیزی نگفت. با برگهای خشک یک تابلو ساختم و شعر مولانا رو کنارش نوشتم. مامان چیزی نگفت. با زغال روی دیوار اتاقم نوشتم: I just wanna be with you. یه کم صداش در اومد. مقاومت کردم که اینجا اتاقه خودمه. بعد از چند روز دیگه گیر نداد. دیگه نمیومد تو اتاقم. حتی واسه چک کردن دستنوشته هام! عجیب بود. بیتفاوت بود. و این بد بود. بدتر از بحث و جنجال. ولی نمیشد کاریش کرد. هرچی بیشتر نوشتم بیشتر ندید. بالاخره رفتم روی صندلی و عکس دخترکی رو با ذغال روی دیوار کشیدم. شبیه خودم بود. همقد خودم. موهاش مدل موهای من و پاهاش، مثل پاهای خودم زانواش نزدیک به هم بود. یک شاخه گل هم پشت سرش قایم کرده بود. مامان ندید. نیومد تو اتاقم که ببینه. چند روز گذشت. باز نیومد که ببینه. با مداد، ریز نوشتم: no one.
بعدتر که به کسی علاقمند شدم یک آیدی مخفی درست کردم به اسمِ nOne.