حال دلم خوش نیست..
دردم را نمیدانم اما حالم خوش نیست..
باز افتاده ام به چس ناله
از این کار بیزارم
از یک وقتی که یک دوستی به یک دوست دیگری شکایت شکایتهایم را کرد فهمیدم که حتی یک شکایت بیش حتی دیگر جایز نیست و نکردم اما..
حالم خوش نیست..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم آرزویی ندارم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم در جستجوی چیزی نیستم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم سر رفته ام، خودم در خودم، سر رفته ام..
اما حقیقت است
و این حقیقت ندارد که حقیقت همیشه تلخ است
بلکه این حقایق که بالا گفتم تلخ هستند..
راستش..
به کسی، هیچ کسی اشتیاق ندارم..
آدمها هستند..
پراکنده..
این سو و آن سویم..
خوبند طفلکیها
همه خوبند
من اما بدم
نه که بد باشم
گمان نکنم خیلی بد باشم
اما حالم بد است
حالم «خیلی» بد است..
و هرچه میگردم.. نه کسی مرده است.. نه کسی رفته است.. نه کسی بد گفته.. نه کسی بد کرده.. همه در من است
همه حال بد من در من است
و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ تنهایی و هیچ جدایی و هیچ دلتنگی ربطی ندارد اینکه من غمگینم
در خودم
خودم در خودم غمگینم
مینویسم و پاک میکنم
روزهاست که مینویسم و پاک میکنم
حتی دیگر قابل درفت هم نمانده است..
بعد
یکهو
امشب میآیم و مینویسم
به گمانم این یکی را پاک نخواهم کرد
گرچه چس ناله است
گرچه کثافت کاری است
نه واج آرایی دارد و نه هیچ آرایه ی ادبی دیگر
نه با واژه ها بازی کرده نه با احساسات
نوستال نیست و فکاهی نیز نه
فقط یک جور
ببخشید
استفراغ است
انگار
اما حتی نه آنقدر عمیق که آرامی دهد
همین دم دستیها
ولی انگار ریشه هم دارند
نمیدانم
دردی ندارم
نه دلتنگ.. نه عاشق.. نه بیمار.. نه بیزار.. نه هیچ کوفت توجیه پذیر دیگری
من بسیار بدحالم
و بسیار میدانم که گشایشی نیست
شاید فردا باز بخندم اما
امایش را همه میدانند
اگر نمیدانند هم بدانند
این درد ریشه دارد
عمیق
خستگی است شاید
شاید هم ناامیدی
حتی شاید ترس
که میداند؟
من هنوز حتی میترسم بیمار شوم
من از سرطان معده نمیترسم
من از میگرن نمیترسم
من از پنیک میترسم
میدانی چیست؟
نمیدانید احتمالا این یکی را
اینجور هست که اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.. تو داری یک کاری میکنی.. هر کاری.. شاید همه اصلا نه.. شاید هیچ کاری نمیکنی.. همینجور نشسته ای.. شاید هم رانندگی.. شاید رفته ای سبزی قرمه بخری.. هرچی.. بعد یکهو میبینی انگار تو نمیبینی.. یکی دارد از پشت سرت نگاه میکند.. فقط تصور کنید.. یکی انگار که خود شما باشد ایستاده از پشت سر دارد شما را نگاه میکند سایه تان را که ایستاده مقابل مرد سبزی فروش و این سایه یک سایه ی خالی است.. مطلقا خالی.. در کمتر از ثانیه حس میکنی همه چیز بیمعنی است.. حس میکنی نمیدانی چرا اینجایی.. قلبت تند میزند.. یکهو خیلی خیلی خیلی تند.. یکهو یعنی در کمتر از ثانیه.. فشار خونت میافتد.. این را از آنجا میفهمی که دست و پایت یخ میکند.. صورتت بیحس میشود.. دلت به هم میپیچد انگار اسهال داشته باشی.. نفست بالا نمیآید گرچه قلبت بیشتر میطلبد.. بیشتر از عادی و روزمره.. صورتت یکهو داغ میشود.. یکهو سرد میشود.. سرت گیج میرود.. نفست دیگر نمیرسد به آنجا که باید و نمیدانم کجاست.. یک جاهایی از بدنت قفل میشود.. مثلا دندانهایت.. مثلا مشتت.. اما حس میکنی شلی.. حس میکنی به زودی وا میروی.. اینجاست که هرچقدر هم خفن باشی باز وا میدهی.. اینجور وقتها تلاش میکنی.. اگر تجربه اش را قبلتر داشته باشی.. اگر در خانه تنها باشی.. تلاش میکنی به خودت بگویی: خدا هست.. این آدمها هستند.. همین حالا نفسم میرسد.. همین حالا آرام میشود.. در اینترنت نوشته بود نباید بترسم.. نه نمیترسم.. همین حالا آروم میشوم و یک آلپرازولام میخورم و آرام میگیرم و چند ساعت بعد سر حال خواهم بود.. آرام.. آرام دخترک.. همین حالا آرام خواهی شد.. پاهایم را که به دیوار بزنم فشارم برمیگردد.. و کلی کسشر دیگر در حالیکه به واقع میدانی درمانی نیست و این درد را شرحی نیست و حالا
حالا خیال میکنم شاید بهتر باشد بروم زولوفت امشب را بخورم
نکند که پنیک بیاید
و من از پنیک میترسم
و راستش را بخواهید
تا دیرتر از این نشده بگویم
دردم این است که زنده ام فقط چون دارم از حمله های پنیک میترسم..
(بدون ویرایش)