سهم من

تو که مینویسی، من میآیم، آرام و بیصدا، جوری که از آرامش تنها بودنت کم نشود، دستنوشته ات را کنکاش میکنم، آن دو خط را که سهم من است، آن دو خط را که خیال میکنم سهم من است، فقط همان دو خط را، به رسم کودکی، همانجور که معلمهامان آموخته بودند، جدا میکنم: کاغذ را تا میزنم و با ناخونهایم -اگر در انتظار، نجویده باشمشان و دستهایم هنوز کمی قشنگ مانده باشند- تای کاغذ را تشدید میکنم و میبُرم.
آن دو خط از عاشقانه هایت را که خیال میکردم سهم من است، بریدم، و همانجور بیصدا و آرام، جوری که از آرامش تنهاییت بیدار نشوی، رفتم.
حلالم کن، که تکه کاغذی را از تو ربودم.