غم گسار ندارد این غم گستاخ!

لوله را وارد کرد.. گفت نفس عمیق بکش.. یادم رفته بود.. چشمهایم را بستم تا به یاد آورم.. یادم نیامد.. به سرفه افتادم.. گلویم سوخت.. گلویم تلخ شد.. طعم دود و چرک را چشیدم.. طعم تلخ را چشیدم.. طعم درد را چشیدم، طعم تو.. آخ طعم تو.. اوهوم طعم تلخ تو را -چه نزدیک- چشیدم.. چنگ زدم.. لوله را بیرون کشیدم.. روی دستهایم.. خاکستر و نفرت را استفراغ کردم.. روی دستهایم.. نگاهش کردم.. روپوش سفیدش، سیاه بود.. نگفت نفس عمیق بکش.. به زهرخندی گفتم: دردی نیست، فقط کسی هست در سینه ام، نفسهای عمیقم را میبلعد و درد را استفراغ میکند، در من!
بعد هم رفتم
تا بمیرم.