لوله را وارد کرد.. گفت نفس عمیق بکش.. یادم رفته بود.. چشمهایم را بستم تا به یاد آورم.. یادم نیامد.. به سرفه افتادم.. گلویم سوخت.. گلویم تلخ شد.. طعم دود و چرک را چشیدم.. طعم تلخ را چشیدم.. طعم درد را چشیدم، طعم تو.. آخ طعم تو.. اوهوم طعم تلخ تو را -چه نزدیک- چشیدم.. چنگ زدم.. لوله را بیرون کشیدم.. روی دستهایم.. خاکستر و نفرت را استفراغ کردم.. روی دستهایم.. نگاهش کردم.. روپوش سفیدش، سیاه بود.. نگفت نفس عمیق بکش.. به زهرخندی گفتم: دردی نیست، فقط کسی هست در سینه ام، نفسهای عمیقم را میبلعد و درد را استفراغ میکند، در من!
بعد هم رفتم
تا بمیرم.