دارد باران میبارد

کمی دلخوشی، فقط کمی دلخوشی کافیست که بنشینم و حساب-کتاب کنم.. نگاه کنم به سه سالی که در فرو رفتن گذشت.. به دو سالی که در حسرت آن سه سال گذشت.. و به تمام روزها، سالهایی که تلخ و دردناک، به هر زوری که بود، گذشت.. گذشت و من زنده ماندم..
کمی دلخوشی کافی است که از این زنده ماندن خرسند باشم.. کمی دلخوشی کافی است که دست نوازش بر سرم بکشم و آرام در گوشم نجوا کنم: می ارزید.
بعدتر را نمیدانم، اما کمی دلخوشی برای امروز کافیست تا گذشته را بپذیرم و حتی.. حتی از آنچه که بوده خرسند شوم.. از همان تلخی که بوده.. از همان دردی که بوده.. از همان چه که مرا به دلخوشی امروز رسانیده..
و این دلخوشی یا حتی امید به دلخوشیهای اینچنینی سبب میشود زنده بمانم
زنده بمانیم
شاید صبح فردا رنگ دیگری باشد..
یا ما، نیکتر، ببینیمش