زمان انقلاب بود، من و بابات نامزد بودیم، اومد دنبالم به بابام گفت ما بریم بیرون، اون موقعها که مثل حالاها نبود، باید اجازه میگرفتی، تا دختره رو نبرده بودی تو خونه خودت صاحبش باباش بود، مثل حالا که نبود که همه کاراشون رو بکنن تازه خبردار شی که خبریه.. خلاصه راه که افتادیم گفت بریم تظاهرات، منم اون وقتها امیدی داشتم، اصلا همه مردم امیدوار بودن، مثل حالا نبود که، مردم به هم محبت داشتن، شاد بودن، به یه امیدی میریختن تو خیابونها.. دیگه قرارمون شد هر کدوم سر فلان ساعت دم ماشین باشیم، جدا شدیم و رفتیم، یه نیم ساعتی گذشت اون وسطها من سکندری خوردم و پاشنه کفشم کنده شد، پاشنه رو گرفتم دستم و سلانه سلانه راه رفتم، دیگه خودت فکرش رو بکن یه لنگه پاشنه دار و یه لنگه بدون پاشنه، خیلی اذیت شدم، کم کم رفتم طرف ماشین دیدم بابات خدابیامرز خودش زودتر اونجاست که مثلا نکنه من اونجا معطل شم، خیلی مرد باشعوری بود، جاش خالی.. خلاصه یهو دیدم تا من رو دید اخمهاش رفت تو هم و عصبانی دوید طرفم، من که اصلا جا خوردم همینجور وایسادم و اون دوید طرفم، رسید گفت چی شده؟ گفتم هیچی، گفت زدنت؟ گفتم نه.. نگو بنده خدا دیده بود از دور من دارم یه پام رو میکشم رو زمین ترسیده بود، خلاصه دیگه بهش گفتم چی شده و طفلک کلی خوشحال شد و خندید.. چمیدونم شاید پیش خودش فکر کرده بوده حالا بریم خونه جواب بابام رو چی میده.. چمیدونم..
یادش به خیر وقتی برگشتیم نشسته بود تو ماشین و کفش من رو گرفته بود دستش که درستش کنه، هی میگفتم مهم نیست حالا بده برم، هی میگفت نه، بابات اگه ببینه زشته.. درستش کرد آخر سر...